دل نوشته های بیتا
زمان آن فرا رسيده كه بداني براي يافتن آن چه كه هميشه آرزومند آن بودهاي هيچ وقت دير نيست
سلام به دوستان عزیزم بالاخره تصمیم گرفتم اولین پست سال 91 رو بنویسم، قبل از هر چیز لازمه از همه شما خوبان که سراغم رو گرفتین و با محبتتون شرمنده م کردین تشکر کنم تو روزایی که گذشت 16 اردیبهشت تولد هستی عزیزم البته قراره بعد از دو سال چشمم به دیدن تفنگدارا (همکارای سابقم) روشن بشه، پارسال قسمت نشد ببینمشون و حسابی دلم براشون تنگ شده ... اتفاق خاصی که قابل عرض باشه نیفتاده، همه چی تکرار مکرراته، شکر خدا دائی با ورزش ها و فیزیوتراپی که انجام داده بهتر شده و میتونه با واکر راه بره البته هنوز لمسی داره ولی امیدواریم که بهتر شه پسرا هم مشغول گذروندن امتحاناتشون هستن و درگیر اونا هستم، حالا بماند برای اینکه بتونم کیان رو سر درس بشونم چقدر حرص میخورم، چن شب قبل واقعاً به مرز سکته رسیدم از دستش جدیداً کیارش هم به اون نگاه میکنه و زیر آبی میره ولی از اونجائیکه من بسیار در این مورد سختگیرم و سریع واکنش نشون میدم همچنان از من حساب می برن، ولی نمیدونم وقتی از پیش من برن بازم کسی هست انقدر در مورد درسشون سختگیری کنه یا نه تو این یک هفته اخیر هم درگیر ویروسی شدن پسرا بودم، اول کیان و از دیروز هم کیارش، دیشب حدود 12 شب کارش به سرم زدن کشید ولی شکر خدا الان بهتره ... نمیدونم تمام مدارس دولتی اینطوریه؟؟ پسرا این هفته آخرین هفته مدرسه شونه و از الان کلی خوشحالن که از هفته بعد تعطیلات و شیطنت هاشون شروع میشه و باز باید از صبح تو خونه تنها باشن تا عصر که من برسم دیروز روز مادر گاهی خیلی دلم میگیره و با خدا زیاد حرف می زنم، این روزا هم حس و حال من همینطوریه ... خدایا از تو معجزه میخوام فقط دلتنگم.... آدم ها لالت می کنند...بعد هی می پرسند... بگـــذارید سَـــر خستـــه اش را بَـــر شـــانـــه شمــــا بگــذارَد تو زن شدی ... نه برای در حسرت ماندن یك بوسه، برای خلق بوسهایی از جنس آرامش، تو زن نشدی كه همخواب آدمهای بیخواب شوی ، تو زن شدی كه برای خواب كسی رویا شوی، تو زن نشدی كه در تنهاییت حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی، قدر زن بودن را بدان . پی نوشت (31 اردیبهشت): بالاخره بعد از جراحی بهمن سال 89 برای چکاپ مراجعه کردم متاسفانه یک کیست درموئیدی دیگه در قسمت سمت چپ و یک فیبروم نه چندان کوچیک هم دیده شد ... دکتر گفت سه ماه دیگه دوباره چک میکنیم اگر بزرگتر بشه فقط جراحی راه حلشه، خسته شدم دیگه برای بار سوم توان جراحی اونم تو یه قسمت خاص رو ندارم ... برام دعا کنین ... گاهی فکر میکنم مرگ چقدر شیرین و لذتبخشه ... مادام هم چن روزیه سفره و من هرچی زنگ میزنم به دفترش خبری ازش نیست، فقط اونه که میتونه گاهی آرومم کنه ... همکارای سابقم رو هفته قبل دیدم و متاسفانه خبردار شدم خیلی از همکارای مرد اینجا رو میخونن نمیدونم اینجا هم دیگه برای من امن نیست ... شاید دیگه ننویسم و یا شاید آدرس رو عوض کنم ... وبلاگ نویسی من از بهمن 84 با اولین وبلاگم شروع شد و به تدریج چن تا وبلاگ نوشتم ولی مثل اینکه به مذاق خیلیا خوش نمیاد از جمله بعضی از فامیل محترم که متاسفانه نمیدونم چطوری به آدرس من دسترسی پیدا کردن و تازه انتقاد هم میکنن، خیلی جالبه هیچ جا آرامش نداری ... پسرا دیروز 30 اردیبهشت تعطیل شدن و کارنامه شون رو امروز گرفتیم، خدا رو شکر همه چی خوب بود، امسال هم گذشت .... بگذریم، مراقب خودتون باشین دوستان من .... سلام
عزیزان دوست و
همکار گرامی قدیمی جناب ایزدپرست مگه میشه من شما و سایر همکاران خوبم تو پتروشیمی
برزویه رو فراموش کنم، دوستان انقدر به بنده لطف دارن که هنوز هم با من در تماس
هستن، یادش بخیر روزای خوبی بود، خدا مهندس نوری رو رحمت کنه .... جناب
نادر بینام از توصیه های شما هم بسیار متشکرم، توکل به خدا باید دید چه میشه... فرید
عزیز از اینکه نگران مادر من بودین ممنون، یه کمی اوضاع دائی بهتر بشه باید بریم
سر وقت مامان، البته با این شرایط واقعاً نمیشد به عمل هم فکر کرد، یه مریض تو
بیمارستان برامون کافیه واقعاً، شاید هم تزریق سلول های بنیادی جواب بده، مامان
برای اون ثبت نام کرده، امیدوارم که هر چی خیره پیش بیاد ... روزگار
خوبی نداریم نتیجه آنژیوی مغز جمعه دو هفته قبل به جراحی مغز شنبه قبل کشید و
متاسفانه همچنان مغز دائی در حال انقباضه و خون به مغز نمیرسه و این نکته ایه که
پزشکان رو نگران میکنه ... نمیدونم
چی بگم واقعاً بقدری حالم خرابه که حتی با مامان و نوشین هم کمتر حرف میزنم، خودم
هم دیشب ام آر آی مغز داشتم که بشدت سردرد گرفتم بعد از اون مایعی که بهم تزریق
کردن و الان کمی گیجم، حالا باید دید تا سه شنبه جواب اون چی درمیاد ... عروسی
هقته قبل دختر عمه هم نتونستم برم جالبه که براش دو روز هم مرخصی گرفته بودم که
بتونم برم ولی بجاش بخاطر آنفولانزا و حساسیت شدید مجبور شدم عین سه روز رو
استراحت کنم، گرچه راستش رو بخواین به هیچوجه هم دل و دماغ عروسی رفتن نداشتم
البته خیلی خوب شد که نوشین و رضا و مامان اینا رفتن و برای روحیه شون خوب بود ولی
من نمیدونم چرا جدیداً اینطوری شدم و دلم نمیخواد هیچ جا برم، حتی تمام برنامه های
دوستانه م رو هم کنسل کردم یعنی نه کوه میرم، نه تئاتر نه برنامه های دیگه ... تنها
کاری که هفته قبل انجام دادم این بود که پسرا رو بردم خرید و حسابی براشون خرید
کردم اونطوری که دلم میخواست و همین یه ذره راضیم کرد، برام جالبه که هرکاری هم
براشون میکنم با توجه به اینکه پدرشون واقعاً قرونی نداشت که برای خریداشون هزینه
کنه همش پای اون حساب شد و کیان خیلی راحت برگشت بهم گفت تو همش پولای بابا رو خرج
میکنی، خدا شانس بده واقعاً، منم لزومی نمیبینم که بخوام الان براشون چیزی توضیح
بدم ولی راستش دلم میگیره که چرا هیچکس به فکر من نیست و فقط من باید ماشین پول
باشم و بگذریم، دلم گرفته دارم چرت و پرت میگم ... الان
تنها چیزی که برام مهمه اینه که یه روز بهم خبر بدن حال دائی خوب شده و چشماشو باز
کرده، هفته قبل مادربزرگم رو به دیدنش بردن و تونسته کمی دست عزیز رو فشار بده ولی
کاش خدا به جوونیش رحم کنه و اونو به زندگی برگردونه گرچه نمیدونم با این شرایط
اصلاً قادر هست به کار و زندگی روزانه ش بپردازه یا نه .... از طرفی
مادر مدیرعامل شرکتمون هم سرطان پانکراس گرفته و اوضاع شرکت هم اصلاً خوب نیست،
خلاصه از هر طرف داره برامون میباره این آخر سالی ... خونه
تکونی نکردم گرچه رفت و آمدی هم ندارم که بخوام خیلی سخت بگیرم، راستش خونه ما
بخاطر ریخت و پاش پسرا هیچوقت تمیز نمیمونه و من انقدر غرغر کردم که خودم هم خسته
شدم از این وضعیت میخوام یه مدت همه چیو ول کنم ببینم چی میشه، کاش میشد یه سفر
برم ... فکر
نمیکنم تا سال جدید دیگه پستی آپ کنم، شرمنده که این بار هم جز ناله و نگرانی چیزی
نبود که منتقل کنم، امیدوارم سال جدید که سال نهنگه برای همه ما شگون داشته باشه و
روزای خوبی در انتظارمون باشه ... خداوندا سلام به
همه دوستان عزیز بیتای
تنبل اومده که براتون بنویسه این مدت چه گذشت قبل از
هر چیز از همتون ممنونم که همیشه به یادم هستین و بهم دلگرمی میدین، راستش من عادت
کردم به داشتن کامنت هایی از قبیل اونی که تو پست قبل گذاشتم، البته خیلی وقته که
دیگه طرز فکر دیگران در مورد زندگیم برام مهم نیست .... اول
اخبار مربوط به پسرای گلم: دو سه
روز بعد از گذاشتن پست قبلی پای کیان یه شکستگی ساده پیدا کرد که شکر خدا
ده روزه برطرف شد البته راه رفتنش با گچ و شیطنت هاش بسیار دیدنی بود، تخت دو طبقه
هم برای ما شده مصیبت از بس که هر روز سر پائین خوابیدن دعواشون میشه، کیان هم
موقع پائین اومدن از پله افتاده بود پائین .... برای من
که حتی سابقه یک شکستگی تو زندگی خودم و خواهر و دو برادرم تا به الان نداشتم خیلی
سخت بود، گرچه همه دلداریم می دادن دست و پا شکستگی مال پسربچه س ... دو هفته
قبل هم با دیدن کارنامه پسرا حسابی شگفت زده شدم، نتیجه هر دو خیلی خوب گزارش شده
چون تا کلاس سوم نمره ندارن و توصیفی هست البته کیان تو قسمت فارسی و علوم نیاز به
تلاش بیشتری داره ... تا رسیدم خونه و گفتم میخوام شام ببرمشون بیرون طبق معمول هر
دو سفارش پیتزا دادن، من نمیدونم این پیتزا چی داره که انقدر بچه ها عاشقشن، خلاصه
بردمشون پیتزا پاپریکا تو بلوار 24 متری سعادت آباد، چون غذاهاش رو برای شرکت تست
کردم و میدونم که ارزش خوردن داره، شب خیلی خوبی رو باهاشون گذروندم، خدایا شکرت،
امیدوارم نتیجه آخر سال هم به همین خوبی دربیاد .... امیرعلی
نازنینم، موفقیت در کنکور ناپیوسته کارشناسی رو بهت تبریک میگم، خدائی فکر نمیکردم
بلافاصله بعد از سربازی بتونی قبول شی، داداشی گلم تو رشته خودش یعنی مهندسی
تکنولوژی هواپیما قبول شد ... تاریخ
عمل مامان رو که گفته بودم 14 اسفنده ولی بعید میدونم جراحی انجام شه، نمیدونم
حکمتش چیه ولی باز تو آزمایشاتش عفونت نشون داده شده، این بار دومه که به این مشکل
برمیخوریم، شاید هم قسمت نیست این جراحی انجام شه و باید منتظر نتیجه سلول های
بنیادی بمونیم، آخه مامان اونجا ثبت نام کرده و الان اونائی که سال 88 ثبت نام
کردن دارن تزریق رو انجام میدن، خدایا هرچی که خیر و صلاحه برامون پیش بیار،
واقعاً دلم نمیخواد مامان بیشتر از این درد زانو رو تحمل کنه خیلی سخته .... تو مراسم
عروسی خواهر زن برادرم هم شرکت نکردم راستش دل و دماغ و حوصله هیچ جشنی رو ندارم،
حتی برای عروسی دختر عمه م که 17 اسفنده هم هیچ انگیزه ای ندارم ولی مامان میگه
باید حتماً شرکت کنی، خیلی سخته حتی نزدیکترین کسانت هم از درک اون حس تنهائی درون
تو عاجزن و تو باید همش برای همه نقش بازی کنی .... گاهی
انقدر عقل مردم به چشمشونه که فکر میکنن اگر تو هفته ای یکبار کوه میری یا مثلاً
با دوستانت ماهی یه دونه تئاتر کمدی میری یا دور هم جمع میشین حتماً باید دلت خیلی
خوش باشه، واقعاً برای طرز فکر پوسیده اطرافیانم متاسفم .... جالب ترش
اینه که این دور هم جمع شدنا رو هم مدت یکماهه که دیگه گذاشتم کنار و از اون دنیای
مجازی هم فاصله گرفتم چون واقعاً خیلی آدما ارزش ندارن براشون انقدر از خودت مایه
بزاری و بعد هم هزار جور حرف و حدیث برات بسازن .... اصولاً
وقتی با عنوان زن مطلقه در یک جمع حاضر میشی دیدگاه ها اصلاً قشنگ نیست .... مادام
عزیزم امروز راهی مکه شد، کاش روزی هم این سفر معنوی نصیب من بشه .... برای
سلامتی همه مریضامون دعا کنیم، مامان منو هم از دعای خیرتون بی نصیب نزارین دوستان
عزیزم .... یک عمر در
انتظاری تا پیدا کنی آن را که درکت کند و تو را همانگونه که هستی بپذیرد و عاقبت
در می یابی که او از همان آغاز خودت بوده ای پی نوشت: دوستان عزیزم برای دائی 42 ساله من که بر اثر سکته مغزی از جمعه تو بیمارستانه و ما تازه دیروز خبردار شدیم دعا کنین ... قراره روز جمعه مغزش رو آنژیو کنن ... خدایا این شب عیدی داغدارمون نکن، به مامان و مادربزرگم رحم کن خدایا .... آمین
جناب حق گو که مشخص نیست مرد هستن یا زن نوشتن: چرا فکر کردی
جوونا و مردای مملکت ما که هنوز مجردن مغز خر خوردن که بیان تو زنیکه بیوه 40 ساله
بی عاطفه رو که 2 شکم زاییده و حالا وقت یائسگیشه رو بگیرن؟؟؟حالا اگر هم یکی بیداشه فقط
برای شهوت رانی و هوسشه(مفت باشه...خرباشه) و بعدم میره دنبال زندگیش....مادری و
زحمت کشی و خانه داری و تحمل بی بولی همسر سخته و کار زنهای اصیل و ابرومنده نه تو
بی بته که لیاقتت همون طلاق و علافی وعیاشیه... بی سوادی و بی عقلیت کاملا مشخصه
که فردا جوابش رو از بچه های بیگناهی که تو با حماقتت بدنیا اوردیشون میگیری... -------------------------------------- دوست محترم پاسخ
این کامنتی رو که گذاشتی، حالا هر کسی که هستی خیلی بد میگیری، بشین و تماشا کن
... تا بحال خاطرم نمیاد اینجا عنوان کرده باشم که قصد ازدواج مجدد دارم، ولی حالا
که به اینجا رسید باید خدمتتون عرض کنم که به اندازه موی سر شما مورد برای ازدواج
دارم که نمیدونم از بد روزگاره یا خوب روزگار بالای 50 درصدشون مجردن، ولی بخاطر
خیلی مسائل هنوز بهش فکر نمیکنم .... دوستان عزیزم
سلام، فکر کنم حالا دیگه خیلیاتون متوجه شده باشین که چرا من انقدر کمرنگ شدم، این
یه نمونه از اون کامنتاس، خیلیاشو خدا شاهده روم نمیشه بزارم انقدر که حرفای زشت و
رکیک توشون هست، بگذریم ... این روزا
اصلاً دل خوشی ندارم اونم بخاطر عمل جراحی زانوی مامانه که برای بار دوم دکتر بهش
وقت داده برای 14 اسفند تازه اگر مثل دفعه قبل عفونتی در بدنش دیده نشه، انقدر که
حرفای ضد و نقیض در مورد این جراحی شنیدیم همه مون یه جورائی درگیر استرس و
ناراحتی هستیم، امیدوارم خدا همه مریضا رو شفا بده، مامان منو هم صحیح و سالم از
این عمل دربیاد بیرون و بعدش هم به مشکلی نخوره ..... آمین .... سلامی
گرم در این روز برفی زیبا به شما عزیزان خواهری
عزیزم نوشین جونم فردا 7 دی سالروز تولدته مبارک باشه عزیزم، جمعه میایم تفلد
بازیییییییییییی .... فاطمه
جویکار عزیزم که تولدش همزمان با نوشینه، خانومی تولدت مبارک، یاد پارسال بخیر، چه
زود گذشت .... تولد همه
دوستان دی ماه دنیای وبلاگستان مبارک باشه، ببخشین که تک تک نام نمی برم ..... داداش
رضا نتیجه زحماتش رو دید و شد معاون یکی از شعب بانک پاسارگاد تهران بزرگ، پستی که
لایقش بود، رضای عزیزم الحق شایسته تو بود که در سن 29 سالگی به این پست برسی،
امیدوارم همیشه پله های ترقی رو با شادمانی و سلامت طی کنی .... مامان
عزیزم قرار بود 4 دی عمل زانوی مصنوعی رو انجام بده که متاسفانه بخاطر اوریونی که
هفته قبل گرفت دکتر به شدت منعش کرد از انجام عمل، حالا خدا میدونه در این تاخیر
چه حکمتی نهفته بود، خدایا راضی هستیم به رضای تو، ولی کاری کن که مامان بیش از
این درد نکشه و زودتر این عمل به خیر و خوشی انجام بشه .... مادام
اریت عزیزم از سفر برگشت و تو یه مهمونی غیر منتظره که دخترش براش گرفته بود شرکت
کردیم و کلی غافلگیرش کردیم، خیلی خوشحالم، وقتی مادام هست انگار کسی رو دارم که
بی ریا و صمیمانه به درد دلهام گوش میده، دوستت دارم مادام جان، کریسمس هم خیلی
خیلی مبارک خدمت همه دوستان مسیحی عزیزم .... دیروز هم یه بلوز خوشگل ازش سوغاتی گرفتم
که کلی شرمنده شدم ... پسرای
گلم، کیان و کیارش مشغول درس و مدرسه و شیطنت های همیشگی شون هستن ... نظرات طولانی
یک دوست عزیز رو هم با دقت خوندم، من هرگز از طلاقم پشیمون نشدم و مطمئنم که
نمیشم، گرچه دلم میخواست که این وضعیت با وجود پسرا پیش نمیومد، ولی اتفاقی بود که
بایست میفتاد، من توکلم به خداست و امید به آینده دارم ........ آدمهایی که به جای فریاد ، سکوت می کنند ، بالاخره روزی به جای صبر کردن در را باز می کنند و می روند ...! کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه " حالت چطوره؟
" و تو جواب میدی "خوبم" کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه: " میدونم خوب نیستی! " سلامی
گرم در این روز سرد پائیزی به شما دوستان گل مریم
عزیزم از توصیه ت برای بهبود کیان بی نهایت متشکرم، حتماً فردا شربت فروگلوبین
رو تهیه میکنم و بهش میدم ببینم چه تغییری میکنه، مشکلی که این وسط هست اینه که
پسرا صبح اصلاً صبحانه نمیخورن و فقط به یه لیوان شیر و گاهی تخم مرغ آب پز که
اونم باید به زور بهشون بخورونم بسنده میکنن ولی سعی میکنم توصیه ت رو حتماً عمل
کنم، ممنون از اینکه به یاد من بودی .... 14
آذر تولد مامانم بود، مامان آذر عزیزم تولدت مبارک، گرچه هرکاری که بکنیم ذره ای
از محبت های ناب و خالص تو رو جبران نمیکنه ولی امیدوارم خدا انقدر بهمون توان بده
که همیشه خدمتگزارت باشیم، امیدوارم عمل روز 4 دی که در پیش داری (زانوی
مصنوعی) به خیر و خوشی تموم شه و ما هم از نگرانی دربیایم .... خواهری
پیشاپیش از اینکه قراره تو مدت بستری بودن مامان زحمتشو بکشی بی نهایت سپاسگزارم،
خدا به تو و محمود و هستی عزیزم عمر با عزت بده .... گاهی اوقات از شاغل بودنم
بخاطر همین مسائل حسابی دلخور میشم که هیچوقت نمیتونم کمک موثری برای خانواده م
باشم ... امیرعلی
عزیزم امیدوارم امتحان کارشناسی تو هم با موفقیت به پایان برسه و خیالت راحت شه
... رضای
عزیزم امیدوارم امتحانات بانک رو با موفقیت بگذرونی و بشی جوونترین معاون شعبه
بانک ... تو
این روزای عزیزی که گذروندیم تا اونجائیکه خاطرم بود یاد همتون کردم، امیدوارم خدا
همه مریضامون رو شفا بده و گره از مشکلات جوونامون باز کنه ... خوشحالم
از اینکه زمان برگشت مادام داره میرسه، خیلی دلم براش تنگ شده و بیش از حد به
حضورش نیاز دارم، مادام عزیزم زودتر برگرد که بی صبرانه در انتظارت هستیم ... بالاخره
پروژه تخت دوطبقه برای پسرا عملی شد و خدا رو شکر برای خوابیدن تو طبقه دوم دچار
مشکل نشدیم، یعنی خودشون با هم توافق کردن و یه شب در میون بالا میخوابن ... دیشب
خیلی سخت گذشت بهم، بخاطر اینکه ذهنشون رو برای جدائی آماده کنم مجبورم هر از گاهی
یه اشاره ای بکنم، داشتیم سه تائی تلویزیون تماشا میکردیم: من:
اگر یه زمانی بخوام شما رو از هم جدا کنم یکیتون پیش من یکی پیش بابا قبول میکنین؟ کیان (سریع
و خیلی جدی): من پیش بابام می مونم ... کیارش
(در حالیکه اشک فوری تو چشمش حلقه زد و شروع کرد به ریزش): ولی من نمیخوام دوست
دارم هر 4 تائی باهم زندگی کنیم ، مامان نمیشه شما دوباره ازدواج کنین تازه من دو
شب پیش خواب دیدم که تو خونه 4 تائی با هم هستیم و یه دختر خیلی کوچولو هم داریم
(خنده م گرفت) ... من:
پسرم قرار نیست که همدیگه رو نبینیم! کیارش:
پس میشه به بابا بگی نزدیک شما خونه بگیره؟ من:
ولی بابا میخواد نزدیک بابابزرگت خونه بگیره که زمانی که من هم سرکار هستم کسی
بالاسرتون باشه برای نهار خوردن و سر زدن به شما ... کیارش:
مامان پس اگر منم برم پیش بابا میتونم هر وقت دلم خواست بیام پیش شما شب پیشتون
بمونم ؟ من:
آره پسرم میتونی ... این
یعنی اینکه هیچکدوم دوست ندارن از پدرشون جدا شن، البته کیارش تمایل به پیش من
بودنش خیلی زیاده ولی کیان اصلاً ... پروژه ای شده این جدا شدن بچه ها از من ... این
روزا درگیری ذهنیم خیلی بیش از قبله با شرایطی که تو م م ل ک ت پیش اومده ممکنه
شرکتهای خصوصی که کارشون واردات از خارجه بسته بشن، همین الانشم با این ت ح ر ی م
کلی دردسر میکشیم، مدیرعاملمون گفت که ممکنه تا سال بعد مجبور شن شرکت رو تعطیل
کنن و این یعنی یه غصه دیگه به غصه های من اضافه شد و بیشتر به این فکر میکنم که
چه خوب میشد سایه سری داشتم که میتونستم بهش تکیه کنم و غصه فرداهامو نخورم ... بوی گند خیانت تمام شهر را گرفته !
مردان چشم چران بوی گند خیانت تمام شهر را
گرفته !
سلام به دوستان عزیزم میدونم که همتون از من گله دارین که چرا نمی نویسم تقریباً 2 ماه و چند روز از
آخرین پستم میگذره، راستش چیز زیادی برای نوشتن ندارم ... پسرا کلاس سوم دبستان رو شروع کردن ولی شاید باورش سخت باشه از همون هفته اول
تقریباً هر هفته بخاطر کیان شکایت داشتیم از مدرسه، با وجود اینکه دکترش معتقده
نسبت به قبل خیلی بهتر شده و حتی تعداد ریتالین رو از روزی سه تا و نصفی بیشتر
نکرده ولی تو مدرسه به هیچ وجه حرف معلم رو گوش نمیده سرکلاس نمی شینه و تقریباً
تو هیچ امتحانی شرکت نمیکنه و معتقدن که باید معلم خصوصی داشته باشه .... مسئول دادن قرص هم تو کلاس کیارشه، یعنی معلمشون به کیارش یادآوری میکنه اونم
قرص کیان رو میده که بخوره، البته یه جورائی میشه گفت کیارش از کیان خیلی شلوغ تره
حتی دکتر گفته این یکی شیطنتش خیلی بیشتره ولی کیان هیچ تمرکزی روی درسهاش نداره و
عملاً تلاشهای من و ناصر هم به هیچ جائی نرسیده چون اصلاً حاضر نمیشه سر درس و
کتاب بشینه و همش در حال گریه کردن و فرار کردن از زیر مشق نوشتن و درس خوندنه،
خدائی گاهی کم میارم .... ناصر همچنان منتظره تا خونه پدرش ساخته بشه و با فروش یکی از واحدا بتونن کمکی
بهش بکنن که بتونه بچه ها رو ببره ... مادام عزیز هم که امروز راهی مسکو هست و دو ماهی ایران نیست، کسیکه میتونم بگم
از خانواده م بیشتر باهاش در ارتباطم و تو دوران بعد از طلاقم بدجوری بهش وابسته
شدم، امیدوارم به سلامت بره و برگرده .... دوست عزیزی نوشته: من همین امشب اتفاقی نوشتههای شمارو خوندم... من خودم ۲۳ سالمه اما احساس میکنم
شما مثل مامان من هستین... مامان من از شما بزرگتره و از وقتی من و برادرم خیلی
کوچیک بودیم مشکل داشت با پدرم، درسته پدرم وضعیتش خوب بود تقریبا، اما خیلی با
مامانم فرق داشتن، مامانم به خاطر ما موند و تحمل کرد اما ۳ سال پیش طلاق گرفت...
من همیشه میگم کاش زودتر طلاق میگرفت، نه الان که اعصاب خوردی باعث شده کلی
مریضی روحی و جسمی بگیره، مامان من که من از خشگلیو خوش هیکلیش به همه پز میدادم
داغون شده حالا، کلی گریه کردم نوشته هاتونو خوندم، چون الان من یه گوشهٔ دیگهٔ
دنیام، نمیخوام برگردم ایران ولی هر روز از اینکه مامانم تنهاست عذاب وجدان
دارم...امیدوارم شما زود خوب بشین و پسراتونم خیلی خیلی زندگی خوبی داشته باشن دوست عزیز: کمتر فرزندی رو میشه پیدا کرد که به طلاق پدر و مادرش راضی باشه خوشحالم که
درک شما انقدر بالاست که این رو بخوبی متوجه میشین ولی شاید اگر مادر شما هم در
سنین کودکی شما و برادرتون از پدر شما جدا میشد مثل من متهم بود به خیلی چیزا...
القصه زندگی آدما مثل هم نیست و من بعد از جدائی ذره ای پشیمون نشدم و نخواهم شد،
ما هر دو شاید بتونیم فرد دیگه ای رو خوشبخت کنیم ولی جفت هم نبودیم.... از آرزوی
قشنگی که برای من و پسرام کردی بی نهایت ممنونم، من هم امیدوارم مادر شما به آرامش
برسه و زندگی خوبی رو بگذرونه .... "زن بودن"
سلام
دوستای گلم قبل از
هر چیز میخوام 31 مرداد رو که گذشت و سالگرد ازدواج داداش رضا و سمیرای عزیزم بود تبریک بگم ... همینطور فردا رو (14 شهریور) که مصادف با یازدهمین سالگرد ازدواج خواهر
عزیزم و محمود عزیز هست بهشون تبریک بگم .... همیشه
سایه عشقتون پر دوام و وجود هستی نازنینم همچنان گرمابخش زندگیتون .... آرزوی
عزیزم سالگرد ازدواج شما هم مبارک باشه، ببوس آرش گلم رو .... ثمین
عزیزم مگه میشه از یادم بری متاسفانه برام آدرس وب نزاشتی که بهت سر بزنم وب قبلیت
برای من باز نمیشه ... دوستای
گل دیگه از همتون ممنونم که به یادم بودین خصوصاً اون عزیزانی که شبهای احیاء با
پیامک های زیباشون خاطرنشان میکردن که برام دعا میکنن، منم به یاد همتون بودم خیلی
زیاد ..... دقیقاً
40 روزه که ننوشتم میدونم از دستم دلخورین ولی همش میشد تکرار مکررات، اومدم خلاصه
وار بگم این چند وقت چه اتفاقاتی افتاد ... تولد
پسرا رو 12 مرداد با حضور مامانم اینا، رضا و خانومش و نوشین و خانواده ش (کاملاً
خواهر برادری و خودمونی) برگزار کردیم، شب خوبی بود، بنا به خواست پسرا ناصر هم در
جشن تولد حضور داشت و انگار نه انگار که طلاقی صورت گرفته، جالب نیست، البته دیدن
شوق و ذوق پسرا برام خیلی دلنشین بود، کادوهائی که پسرا گرفتن شامل: دوچرخه
از طرف مامان و بابا و امیر علی پلی
استیشن از طرف دائی رضا ماشین
دیوونه و پول نقد از طرف خاله نوشین خدائی از
اون روز هم فکر کنم تنها چیزی که دووم آورده پلی استیشن هست که هر روز میگن دست
دائی رضا درد نکنه ... دوچرخه
کیان که هنوز یکماه نشده فرمونش کج شد و سه بار ترمز شکوند، از ماشین دیوونه ها هم
خبر چندانی در دست نیست ... بچه ن
دیگه فعلاً زورشون به پلی استیشن نرسیده گرچه یکبار از دست کیارش افتاد زمین ولی
خدا رو شکر هنوز سالمه ... ماه
رمضون امسال هم مثل سالهای قبل اومد و رفت و تنها فرقی که با سال های قبل برای من
داشت این بود که هیچکدوم از سریال های تلویزیون رو برای اولین بار تو عمرم نگاه
نکردم، نمیدونم چرا دیگه این سریال ها برام جذابیتی ندارن، شاید هم دارم بزرگ میشم
... بیست
مرداد ماه یه افطاری بزرگ دوستانه داشتم که با همون دوستان دنیای مجازی (حدود 65
نفر) در یک سفره خونه سنتی برگزارش کردم، خدائی مدیریتش خیلی سخت بود گرچه دو سه
تا از دوستان خیلی بهم کمک کردن، تازه خواهری هم به جمع پیوست و کلی منو ذوق مرگ
کرد ... سری قبل
که رفتم دکتر تیروئید بعد از خوردن یه دوز ید نودل روی گلوم خیلی کوچیک شده جوریکه
همه دوستام متوجه شدن قراره چهارشنبه مجدد برم آزمایش و سونوگرافی تیروئید که
ببینم نتیجه ش چیه، خدا کنه خوب شده باشه، جدیداً ریزش موی خیلی بدی گرفتم و خیلی
نگرانم گرچه میتونم پیش مادام مشکل رو رفع کنم ولی الان موقعیتش رو ندارم، الان هم
تقریبا دو هفته س که مادام رو ندیدم و دلم حسابی براش تنگ شده باید برنامه ریزی
کنم و این هفته یه سری بهش بزنم .... اوضاع
خونه و پسرا و ناصر هم مثل سابقه .... اکثر آخر
هفته ها پسرا رو میبره خونه مامانش اینا و جمعه آخر شب برمیگردونه ... این هفته
چهارشنبه که مصادف با عید فطر بود قبل از ناهار رفتن و دیشب برگشتن، دیدم حسابی
سوختن بهشون گفتم کجا بودین؟ کیارش
گفت مامان رفتیم شمال تازه شم برای شما هم سوغاتی خریدیم ... گفتم بی
خبر بدون لباس و هیچی به ناصر
گفتم این چه مدل سفر کردنه شما که ماشین نداشتین، تعریف کرد که رفته ماشین دوستش
رو گرفته و تا شب خودشون رو رسوندن به محمود آباد، اونجا هم نرفتن جائی رو بگیرن
تو همون ماشین خوابیدن و از ساعت هشت صبح تا یک ظهر این فسقلیا تو آب بودن و حسابی
خوش گذروندن ... بعدش هم برگشتن و از اونور رفتن خونه بابای ناصر ... اعتراف
میکنم که دلم گرفت و پسرای من اولین سفرشون رو بدون حضور مادر تجربه کردن، یادمه
سری قبل که رفتیم شمال من چقدر وسواس داشتم که همه جوره بهشون خوش بگذره و آخرشم
دعوامون شد و یه روز زودتر از سفر برگشتیم .... گفتم تو
رو خدا اینطوری اینا رو سفر نبر، آخه تو ماشین خوابیدن بدون رواندازی چیزی خدائی
چرا اینکارا رو میکنی، گفت خیلی هم راحت بودیم کلی هم بهمون خوش گذشت .... گفتم
بابا حالا خوبه همه چی تو این خونه هست، چادر سفری و زیر انداز رو با خودت می بردی
حداقل تو ماشین نمی خوابیدین، گفت یهوئی جور شد، منم دیگه ادامه ندادم، دیدم اصلاً
کشش ندارم جر و بحث کنم ... جدیداً
به محض اینکه کمی عصبی میشم بالای قلبم تیر میکشه، البته دکتر بهم گفته بود که
پرکاری تیروئید روی دریچه قلب اثر بدی میزاره ولی نمیدونم چرا دلم نمیخواد برم پیش
یه متخصص قلب که ببینم چه مرگمه .... خیلی
خسته م از این
همه تکرار خسته م ..... یه بزرگی
میگه: دوره ، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند ولی هرگز خواب هم را نمی
بینند. (دوره بدی شده مگه نه؟) خوش
باشین .... پیرو پست قبل رفتم پیش مادام زنگ زدم به کیارش که پسرم امروز تولد پدرته اگر دوست دارین خوشحالش کنین یه نقاشی براش بکشین ولی هیچی بهش نگین تا من شب براش کیک بگیرم و بیام ... گفت باشه نیمساعت بعد ناصر اس داد نمیخواد هیچی بگیری به روی خودم نیاوردم... بعد کیارش زنگ زد مامان خیلی دلم پیتزا میخواد میشه شام بگیری بیاری گفتم باشه پسرم میگیرم میام ... به ناصر اس زدم شام نخورین تا من بیام .. دوباره اس زد که نمیخواد هیچی بگیری ... مادام داشت با تلفن صحبت میکرد و من اصلاً متوجه نبودم چقدر حواسش به من هست شماره ناصرو گرفتم طبق خواسته مادام زدم رو اسپیکر که برای اولین بار صدای ناصرو بشنوه ... خیلی بد باهام حرف زد خیلی بد طوریکه به زور تونستم جلوی اشکامو بگیرم، مادام هم خیلی ناراحت شد گفت انگار حق با تو بود فقط دعا میکنم شرایطش طوری بشه که بچه ها رو برداره و بره .... موقع برگشتن خیلی دل دل کردم که چیزی بگیرم یا نه آخر سر جلوی پیتزافروشی سر درآوردم سه تا پیتزا با مخلفات گرفتم و رفتم خونه ، اصلاً اشتهائی به خوردن نداشتم ... وقتی کیارش و کیان با اون شوق و ذوق خودشون رو رسوندن به پارکینگ که غذا رو از من بگیرن همه چی یادم رفت ... ولی دلم خیلی شکسته .... دیروز صبح مادام بهم زنگ زد و گفت بیتا تا دم خواب همش گفتم بیتا بیتا، از ذهنم بیرون نمیری، گفتم مادام فقط دعا کن که بره، دیگه خسته م، خیلی خسته .... دیروز بعدازظهر بهش گفتم ناصر تو منو دوست داری؟؟ (سوال احمقانه ای بود خودم میدونم) خیلی جدی گفت نه ... گفتم یعنی الان اگر بیان بهت بگن بیتا مرد ناراحت نمیشی، گفت بخاطر اینکه مادر پسرائی (دقیقاً با این لحن) یه کم ناراحت میشم ولی خودت میدونی که من زود همه چی یادم میره و خیلی زود عادی میشه ... بهش گفتم بعنوان یه مادر ازت توقع دارم حداقل وقتی که از من دور میشین به بچه هام یاد بدی که روز تولد یا روز مادر رو فراموش نکنن حتی با یه شاخه گل، این کمترین خواسته منه که بچه هام یاد بگیرن به پدر و مادرشون و روزای خاص زندگیشون احترام بزارن همونطور که خودم هم همین کارو تا بحال کردم، هیچی نگفت و فقط نگاهم کرد ... مهستی داشت میخوند، منم تو دل خودم زار میزدم ... دوستانی که نگران ازدواج مجدد من هستین، حالا حالاها قصد اینکارو ندارم بقدری ضربه خوردم که فکر نمیکنم بتونم بهش فکر کنم ... پی نوشت 6 مرداد: پسرای عزیزم، دوقلوهای گلم، کیان و کیارش، میدونین که همه زندگی من شما دوتا هستین ... تولدتون مبارک دوستتون دارم خیلی زیاد ... دیشب کلی ازم گلایه کردین که چرا براتون تولد نگرفتم، نتونستم بگم که شرایط برگزاری تولد رو واقعاً ندارم، پارسال هم خاله نوشین لطف کرد و براتون تولد گرفت، امیدوارم یه روز بتونم جبران تمام این تولدهای نگرفته رو براتون در بیارم، ولی قول میدم یه کادوی خوب همونی رو که دوستش دارین براتون بگیرم .... تازه ناراحت نباشین امروز قراره بابائی ببره شما رو خونه مامان بزرگتون حتماً اونجا براتون تولد میگیرن عزیزای دلم ... بدون وجود مامانی البته .... پی نوشت 2 (ساعت نه و نیم صبح): الان رضا داداشم زنگ زد و تبریک گفت و کمی حرف زدیم ولی بغض بدی تو گلوم بود نمیدونم، بهم گفت بعد از هر سختی آسونی هست واقعا نمیدونم سختی های زندگی من بعد از 14 سال آیا تموم شدنی هست یا نه؟؟ گفت بیتا زندگی به یه مو بنده بیشتر باید مراقب همه چی بود، آره میدونم زندگی خیلی بی ارزشه ... سلام از تمام
دوستانی که به من لطف داشتن و من نتونستم تک به تک ازشون تشکر کنم همینجا مراتب
سپاسگزاریم رو به حضورشون اعلام میکنم و از داشتن دوستان عزیزی مثل شما به خودم می
بالم .... شخصی به
اسم فرقی نمیکنه برام کامنتی گذاشته بود که جوابش رو دادم البته نمیدونم ایشون چه
شناختی از من داره ولی برام جالبه که میدونه دزد کیفم که تو درکه گم کردم کی بوده،
واقعاً جالب نیست و از من شماره تماس میخواد تا بهم بگه و جالبترش اینه که من
اصلاً ازش ایمیلی نگرفتم، با توجه به اینکه ایمیل من اینجا وارد نشده این طرف باید
خیلی آشنا باشه درست نمیگم؟؟؟!!! نمیدونم
زنی یا مرد، هرچی میخوای باش وقتی من اینجا دارم از زندگیم مینویسم طبیعیه که
خیلیا از مشکلاتم باخبر باشن و این یه مسئله کاملاً شخصیه که فقط و فقط بخودم
مربوطه نه به شما ... خواننده
خاموش نوشته: سلام تو
رو خدا جمع کنید این مسخره بازیها رو. آخه شما دو تا خواهر چرا فکر می کنید جهانی
شدید؟ جالبه دیگه تولدها را از طریق وبلاگ بهم تبریک می گویید بلکه باز یک نفر
پیدا بشه از اون سر دنیا براتون کادو بفرسته. اگر دقت
میکردی که نکردی!!!!! من از بهمن 84 دارم می نویسم یعنی داره تقریباً میشه 6 سال و
همیشه هم اکثر مناسبت های مهم رو مثل تولد دوستانم و فامیل، همینجا یادآوری کردم
فکر نمیکنم این ربطی به جهانی شدن داشته باشه ... یک دوست
هم خیلی لطف داشتن که گفتن اگر موهام رو مش قرمز کنم با توجه به اینکه صورتم گنده
س مثل زنای ...... میشم ... خدمت شما
عارضم که ولله من موهام رو مش قرمز کردم و حتی یک نفر هم پیدا نشد که بهم بگه بد
شدی یا بهت نمیاد و انقدر راضیم که سعی میکنم مدتی این مش قرمز رو نگه دارم ... خدائی
حسادت و خود کم بینی و بخل و رشک تا چه حد، زندگیی که تو نمیدونی تا یک ثانیه بعدش
هستی یا نه، چرا انقدر نامردمی، دل شکستن، چی میخواد عایدتون بشه، فکر فردای قیامت
رو نکردین؟؟ خیلی
کامنتا بود که دلم میخواست جوابی هرچند کوتاه به سوالاتشون بدم ولی خوب هم وقت
تنگه و هم تکرار مکررات میشه، ولی باز هم از حضور شما خوبان و نظراتتون ممنونم ... من از
همه شما عزیزان که وقت میزارین برای خوندن مطالب اینجا ممنونم و میدونم که جواب
دادن من به بعضی از این کامنتا گاهی برای خیلیاتون ناراحت کننده س ولی از بس که
تعداد زیاده بعضی وقتا لازم میدونم که این کارو انجام بدم و پیشاپیش از همتون
عذرخواهی میکنم .... حالا کمی
از خودمون بگم: کارنامه
پسرا رو 8 خرداد گرفتیم و جالبه که همراه کارنامه پرونده شون رو هم زدن زیر
بغلمون، راستش بخاطر شیطنت های بیش از حدشون انتظارمون هم همین بود ولی باید بگم
که خیلی بهم برخورد این کارشون، مدرسه دولتیه دیگه کاریش نمیشه کرد اگر غیر
انتفاعی بود و پول میدادی زبونت همیشه دراز بود ولی به مدرسه دولتی نمیشه خیلی
دلگرم بود هر چند اگر بخوام دارم آدمش رو که یه درس حسابی بهشون بده چون وظیفه
شونه بچه ای رو که تو این منطقه س ثبت نام کنن ولی راستش اعصابم کشش این همه جنگ و
جدل رو نداره، ضمن اینکه هنوز هم نمیدونم تکلیف رفتن پسرا چیه، فعلاً که هیچ خبری
نیست و اگر نخوان برن احتمالاً میبرمشون مدرسه ای که دو تا کوچه بالاتر از خونه س
.... برای
کیارش خیلی خوب و برای کیان خوب رد شده تو کارنامه شون ولی خودم میدونم که اگر
کیان بخواد اینطوری پیش بره وضعیت خوبی در سالهای بعد نخواهد داشت از روزی هم که
تعطیل شدن به زور مجبورش میکنم که حداقل روزی یکی دو صفحه ریاضی و دیکته بنویسه
ولی وقتی بچه خودش نمیخواد خیلی سخته، دائم در حال در رفتنه و نمیتونم به زور
بشونمش پای درس و مشق، خدا آخر عاقبتمون رو بخیر کنه ... شکر خدا
تو خونه مسئله خاص دیگه ای پیش نیاوردن شبا دیر میخوابن صبح ها حدود 10 از خواب
بیدار میشن و با بازی و کارتون خودشون رو تا عصر سرگرم میکنن و شبها حدود ساعت نه
تا یازده شب همراه پدرشون میرن پارک پشت خونه برای تخلیه انرژی اضافی، متاسفانه
کلاس تابستونی مدرسه هم بخاطر پرونده هایی که دادن بهمون کنسل شد از طرفی کلاسای
بیرون هم ..... یه زمانی
فکر میکنم نکنه قسمت ما اینه که بهمین صورت تا آخر عمر کنار هم زندگی کنیم، پس چرا
هیچ فرجی نمیشه؟؟ سلام به شما دوستان عزیزم واقعاً نمیدونم با چه زبونی از
مهربونی هاتون تشکر کنم ... امروز تولدمه، 38 سال از بهار زندگیم گذشت و من وارد 39 مین
سال زندگیم شدم ... تو این دو روز چیزی بالغ بر 700 پیامک، تلفن، پیام کوتاه،
یادداشت، کامنت و پیام خصوصی و غیره
خصوصاً تو محیط های مجازی مثل وبلاگ و کلوب و فیس بوک و بادو و غیره و غیره داشتم
... زبونم از این همه ابراز لطف شما خوبان قاصره، برای تک تکتون
آرزوی دلی شاد، تنی سالم و لبی خندون در کنار عزیزانتون دارم ... دیروز برای اینکه روحیه م رو تغییر بدم رفتم و رنگ موم رو
عوض کردم و صبح با کلی استقبال همکارام مواجه شدم، الان هم کم کم وقت تولد بازی تو
شرکت میرسه، رفتم و یخچال رو دید زدم، یه کیک شکلاتی (بی بی که من
عاشقشمممممممممممم) تو یخچال انتظارم رو میکشه، همکارام خیلی سعی کردن من متوجه
نشم اما حتی کادو خریدنشون رو هم متوجه شدم (آیکون خنده) امان از دست بیتای کنجکاو
..... دیشب کیارش گفت مامان جون هم تولدت مبارک هم روزت مبارک
مونده بودم چطوری یادش مونده بعد پرسید به بابا بگم براتون کیک بگیره گفتم نه پسرم
شما دوتا برای من مثل کیک شیرین هستین بعد یه خنده از ته دل کرد و حسابی منو بوسید
جوری که واقعاً از ته دل بخاطر داشتنشون خدا رو شکر کردم ... سه شبه از ساعت ده شب تا دوازده شب همراه پدرشون میرن پارک
سر کوچه و خسته و کوفته میان و میفتن، صبح ها تا نزدیک ده خوابن و از اون به بعد
مشغول شیطنت در خونه، خدا رو شکر از روز شنبه تا الان که از صبح تو خونه هستن مشکل
خاصی پیش نیومده، امیدوارم خدا به روی ما نگاه کنه و بچه های منو از شر همه خطرات
حفظ کنه ... دیروز هم رفتن و موهاشون رو کچل کردن، کلی از دیدن قیافه
جدیدشون لذت میبرن، منتظرم مدرسه کلاسای تابستونیش رو اعلام کنه تا ببینم چطور
میشه این وروجکا رو سرگرم کرد ... تا 5 شنبه تصمیم دارم برم رو همین رنگ مو مش قرمز دربیارم
فکر میکنم خیلی خوشگل بشه ... روز مادر و روز زن و هفته بزرگداشت مقام زن رو به همه شما
دوستای عزیزم تبریک میگم، خصوصاً مامان عزیز خودم که امیدوارم سالهای سال سایه ش
بالا سر ما باشه و خواهر عزیزم نوشین و زن داداش گلم سمیرا .... پی نوشت: امروز مدیر عامل صدام کرد و عذرخواهی کرد که دیروز نمیدونسته و گفت کادوتون رو نقدی حساب کردم کلی ذوقیدم اومدم پاک رو باز کردم دیدم سه تا چک پول 50 تومنی توشههههههههههههه، کلی خوش بحالم شد ... دیشب هم شب بسیار خوبی بود برام با یه سورپرایز عالییییییییی همراه با موسیقی ناب ایرانی و یه هدیه غافلگیر کننده ... بخاطر بودنت خدا رو روزی هزار بار شاکرم .... چند کامنت مزخرف رو پاک کردم به یکی شون هم جواب دادم خدائی حالم بهم میخوره از این همه دورنگی ... سلام سلام داداش رضای عزیزم تولدت مبارکککککک ... فاطمه دوست عزیزم تولدت مبارک خانومی
.... هر دوشون 25 اردیبهشت یعنی دیروز تولدشون بود
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشین ... به احتمال زیاد هم این 5شنبه 29
اردیبهشت با هم قرار داریم و تفنگدارا رو بعد از مدتها میبینم، خیلی دلم براشون
تنگ شده .... دو روز بخاطر یه سری مسائل چنان
سردردهائی داشتم که سرکار نرفتم و امروز اولین روز کاریم تو هفته جدیده، متاسفانه
تو شرکت هم شرایط به نفعم نیست یکی از شرکتهای زیر مجموعه مون تو واحد ما شروع
بکار کرده و از من خواستن با اونا هم همکاری کنم و منم گفتم اگر از نظر مالی تأمین
نشم این کارو نمیکنم، خلاصه بلبشوئی هست اینجا ... پریشب هم مامان زنعمو به رحمت خدا رفت،
باورش خیلی برام سخته، دیروز تشییع جنازه بود و فردا مراسم سوم، خدا رحمتش کنه،
خیلی خانم بود .... از خرابکاری های تازه پسرا بگم: هفته قبل رفتم خونه دیدم از طبقه اول
چه بوی عطری میاد در خونه رو که باز کردم دیدم بله کیان از دست شوئی پرید بیرون در
حالیکه کل بدنش خیسه، داشتم از بوی عطر خفه میشدم رفتم تو اتاق دیدم واییییییییییییییییییییی
6 تا شیشه از عطرهامو کاملاً خالی کردن رو در و دیوار و دراور و تخت خوابم و آینه
و بعد تو پذیرائی رو ساعت دیواری، دیوارهای اتاقا، تلویزیون، میز پذیرائی، تو
آشپزخونه، کامپیوتر، خلاصه چشمتون روز بد نبینه اینجا دیگه نتونستم خودم رو کنترل
کنم و یه مقدار کوچولو جفتشون رو تنبیه بدنی کردم جالبه که هر دو هم میگفتن من
نکردم اون یکی کرده .... هنوز بعد از این همه مدت تنفس هوای اتاقا بخصوص اتاق
خوابم برام خیلی سخته .... روز چهارشنبه یک ربع زودتر از شرکت
رفتم خونه انگار چیزی بهم الهام شده باشه، تو راهرو دیدم بوی گاز پیچیده خیلی
ترسیدم درو باز کردم دیدم دوتائی تقریباً بیحال جلوی تلویزیون دارن کارتون نگاه
میکنن و اصلاً نمیشه بوی گاز رو تحمل کرد، سریع رفتم تو آشپزخونه دیدم بله دو تا
شیر گاز تا ته بازه و طبق معمول هیچ پنجره ای باز نیست سریع همه جا رو باز کردم و
با حوله خیس شروع کردم هوا رو عوض کردن و کمی هم آب به سر و صورت پسرا که بی حال
شده بودن زدم این بار دیگه طاقت نیاوردم و نشستم زدم زیر گریه، اگر من دیرتر
میرسیدم چی میشد، گفتم الهی بی مامان بمونین من از دست شما دوتا چکار کنم آخه، دوباره
طبق معمول این گفت من نکردم اون یکی هم گفت من نکردم، من نمیدونم شاید بقول ناصر
خونه ما جن داره من خبر ندارم .... دیروز عصر با صدای جرینگ شدیدی وحشت زده
رفتم تو پذیرائی دیدم جناب کیان خان لطف کردن از روی میز هشت نفره پذیرائی که وسطش
شیشه خوره رد شدن و باعث شدن که شیشه از وسط بشکنه در حالیکه کیارش هم زیر میز
منتظر داداششه، خدا میدونه چه حالی شدم و چقدر خودم رو کنترل کردم که تنبیه بدنی
نکنمشون چند جای پاش خراش برداشته بود و با این حال خودش رو از تک و تا ننداخته
بود، همش فکر میکردم اگر این اتفاق زمانی میفتاد که ما خونه نبودیم یا رگ پای بچه
می برید من چه خاکی به سرم میریختم، بهشون گفتم فردا اردوی پارک پردیسان تعطیل تا
تنبیه بشین (هر دفعه خواستیم تنبیهشون کنیم دلم سوخت بدتر شدن) به ناصر هم زنگ زدم
گفتم اینا حق رفتن به اردو رو ندارن، اونم گفت باشه، خلاصه منتظر شدم پدرشون که
اومد از بس اعصابم بهم ریخته بود زدم از خونه بیرون که تو پارک نزدیک خونه کمی قدم
بزنم و سبک شم وقتی برگشتم خیلی دلم سوخت، یواشکی به ناصر گفتم بگو بیان از من
عذرخواهی کنن ولی باز بهشون نگو که میفرستیمشون، بزار صبح بفهمن .... ظهر زنگ زدم خونه دیدم کلی هم بهشون
خوش گذشته و انگار نه انگار که دیروز چه خطری از بیخ گوششون رد شده، واقعاً چرا ما
نمیتونیم تو تنبیه کردن بچه هامون ثابت قدم باشیم، یعنی من وقتی عصبانیتم فروکش
میکنه خیلی سریع همه چی یادم میره ولی میدونم که این شیوه حداقل در مورد کیان درست
نیست ... خدایا بچه هامو به تو می سپرم، کار
دیگه ای از دستم برنمیاد .... این ده روزه حسابی درگیر امتحانات پسرا
هستیم هم من و هم ناصر حسابی وقت گذاشتیم برای امتحانات ولی دریغ از یه ذره همکاری
کیان، خصوصاً تو درس های شفاهی مثل قرآن و علوم این بچه خیلی کم میاره از این طرف
شاید بیست بار یه جمله رو بهش میگی تا میگی تکرار کن همش یادش رفته خیلی نگرانشم
کاری هم از دستم بر نمیاد بقول روانکاوش این بچه نیاز به معلم خصوصی کار کشته در
این زمینه داره که خوب با شرایط ما امکان پذیر نیست .... مطمئنم که از سالهای بعد مشکلات بیشتری
هم گریبانمون رو خواهد گرفت و برعکس کیارش بسیار خوب پیش میره، گاهی فکر میکنم کاش
حداقل دوقلو نبودن که انقدر با هم مقایسه بشن، واقعاً مستاصلم نمیدونم چکار میشه
برای این بچه کرد .... ده روز قبل مدرسه من و ناصر رو خواست
وقتی رفتیم فهمیدیم که کیان بچه ای رو زده البته مشخص شد که اول اون بچه کیان رو
اذیت کرده و وقتی کیان رو خواستن دفتر زده زیر گریه و بی مقدمه گفته آخه من بچه
طلاقم .... مونده بودم چی بگم خیلی حرف زدن، خیلی
به ناصر نگاه کردم ببینم عکس العملش چیه، حتی مدیر و ناظم و چن نفر دیگه رو به من
میگفتن مادر باید همیشه بسوزه و بسازه بخاطر بچه هاش، فقط نگاهشون کردم، خیلی سعی
کردن از مشکل من و ناصر سر در بیارن ولی لام تا کام حرفی نزدیم، وقتی اومدیم بیرون
پرسیدم نظرت چیه که من باید بسوزم و بسازم، خیلی راحت گفت: بنظر من خیلی حرفشون مسخره بود، یعنی
چی، مگه یه زن چه گناهی کرده که بخواد تا آخر عمر مردی رو که میدونه برای زندگیش
مناسب نیست تحمل کنه، اونم بخاطر بچه که دیگه هممون میدونیم هیچ وفا نداره، اصلاً
فکر نکن کارت اشتباهه، اینا بزرگ میشن، پس فردا هم بهت نمیگن مادر دستت درد نکنه
یه عمر پای بابای ما سوختی و ساختی، بی خیال .... شما باشین چی میگین، میگین ناصر بیا
دوباره از اول شروع کنیم، اصلاً بنظرتون میشه؟ من که تحمل این نوع خودخواهی رو ندارم
به هیچ وجه ... اینم از شوهر سابق روشنفکر من ... Best use of words, I'v ever seen: ?? ********** هستی عزیزم روز جمعه تولدته تولدت مبارک یکی یکدونه خاله امیدوارم همیشه شاهد موفقیت هات و سربلندیت باشیم ..... دوستان عزیزم جدیدترین عکس کیان و کیارش تو وبلاگ هستی گذاشته شده به اونجا مراجعه کنین ..... سلام از لطف و مهربونی همتون ممنونم ... پروانه جون منم دوستت دارم منم همیشه جویای احوالت هستم عزیزم .... کتی جان شما به من لطف داری خانومی، ممنون از این همه انرژی
مثبتت .... هاله عزیزم مگه میشه یه مادر از دوری بچه هاش دلتنگ نشه ؟؟... دوست عزیزی با عنوان یه مرد جوون برام کامنت گذاشته بودن: درود بر شما خانم. خیلی وقته خواننده وبلاگتون هستم خیلی پیش
از اینکه طلاق بگیرین...
راستش موضوعی برام به صورت یه مسئله دراومده و صد البته کامنت
خصوصی براتون میذارم تا دیگران سوء استفاده نکنن. ضمن اینکه به شما این حق رو میدم
که به این سوال من اعتنایی نفرمایید ولی با تمام وجود میخوام دلیل این رو بدونم
چرا شما پسرهاتونو همراه باباشون میخواین بفرستین برن؟ اگه قرار به بی مسئولیتی
پدرشونه خوب ممکنه حق با شما باشه ولی چه دلیلی داره اینو به 2 تا بچه کوچیک
بخواین ثابت کنین؟ به بزرگواری خودتون منو ببخشین اگه سوالم براتون سنگین بود... راستش خودم یه بچه شهیدم و تمام زندگیمو با مادرم گذروندم
خانواده پدرم زیاد روی خوشی به خانواده ما نشون ندادن برای همین مادرم زحمت ما رو
کشید و خودش قبول کرد ما رو بزرگ کنه بدون اینکه به حرف کسی توجه کنه و یا از کسی
انتظار داشته باشه. عشقی که ما در کنار مادرمون گرفتیم خیلی بهتر از اونی بود که
هر خانواده ای میتونه به فرزندش بده. به لطف خدا من الان تقریبا" همسن شما هستم (4 سال کوچکترم) و در آستانه تشکیل خانواده قرار
دارم ولی به عنوان یه برادر کار شما رو درست نمیدونم... مادر همیشه برای آدم
میمونه ولی مادری که توی این مرحله بگذره و بره جایگاهی توی زندگی آینده فرزندش
نداره. یه روز بشینین شما و 2 تا پسراتون با هم صحبت کنین بپرسین شما
رو انتخاب میکنن یا پدرشونو... مطمئنم شما رو انتخاب میکنن. مادر من جوونیشو پای ما گذاشت و
از همه چیزش گذشت کرد مطمئنم اگه این کار رو نمیکرد زندگی ما سرونوشت دیگری رو
میداشت... سرنوشت فرزندتون براتون چقدر مهمه؟ بهترین رو براش میخواین
اینو مطمئنم پس چرا تربیتشون رو توی این مرحله که مرحله حساسیه به دست کسی
میسپارید که الگوی خوبی (از نظر شما) برای اونها نیست؟ ببخشین نامم طولانی شد بعدها باز برمیگردم شاید جواب سوالمو
پیداکنم... آدرسی ازشون ندارم همینجا جوابشون رو میدم: دوست عزیز از اینکه وقت میزارین و این مطالب رو با دقت میخونین
و سوال میکنین بسیار خوشحالم البته من چندین بار توضیح دادم که چرا حضانت پسرا رو
به پدرشون دادم ولی باز هم برای اینکه رفع شبهه بشه از ذهن شما توضیح میدم: من چندین و چند بار با پسرا صحبت کردم و ازشون پرسیدم که دوست
دارن با کدوم یکی از ما زندگی کنن و اونا همیشه پدرشون رو انتخاب کردن، علت هم
داره، اولیش اینه که پسرا از اول کودکیشون پدرشون رو بیشتر از من دیدن و همیشه اون
بوده که اونا رو از پرستارشون تحویل میگرفته تا سن سه سالگی که برن مهد، تو دوران
مهد هم همیشه اون بوده که میرفته دنبالشون و طبعاً زمان بیشتری رو با هم گذروندن،
و من به عنوان یه مادر همیشه خسته و کوفته از سرکار برگشتم خونه که بتونم کمک خرجی
برای زندگی باشم و همین باعث شده بین ما فاصله شدیدی بیفته، ضمن اینکه خوب من نسبت
به پدرشون خیلی سختگیرترم و اجازه انجام هرکاری رو بهشون نمیدم، طبیعیه که پسر بچه
تو این سن خواهان آزادی و راحتی بیشتری هست، البته این رو هم بگم که علیرغم تمام
این مسائل منو هم خیلی دوست دارن خصوصاً کیارش که وقت و بی وقت این مسئله رو ابراز
میکنه ولی جالبه که حتی دیشب هم ازش سوال کردم کیارش حاضری حداقل تو بیای پیش
مامان هر وقت دلت تنگ شد بری پیش بابا گفت نه مامان، بزار من و کیان با بابا زندگی
کنیم ولی تند تند میام پیشت میمونم ... خوب من بعنوان یه مادر نمیتونم بچه ها مو از پدرشون جدا کنم،
ناصر درسته همسر خوبی برای من نبوده ولی برای پسراش پدر خوبیه و اونا خیلی دوستش
دارن، طبق نظر مشاور هم اصلاً صلاح نیست جداشون کنم .... من جداً مادر شما رو تحسین میکنم پدر شما حضور نداشته دیگه و
هر مادری این کارو برای بچه هاش به زعم من انجام میده، دور از جون ناصر اگر اتفاقی
برای ناصر بیفته صد در صد من پسرام رو تنها نمیزارم این خیلی مسلمه ، مسئله جدائی
خیلی با مرگ پدر یا مادر فرق میکنه دوست عزیز ... مسئله دوم برمیگرده به توان مالی و توانائی من برای نگهداری
پسرا، تو این برهه از زمان من واقعاً نمیتونم این کارو بکنم، شاید بگین خوب ناصر
هم که وضعش خوب نیست، درسته ولی هرچی باشه اون پدرشونه و صحیح و سلامته و حتی با
انجام خیلی کارا میتونه زندگیشون رو بگذرونه، تمام سعی من هم اینه که روی پای خودش
بایسته شاید از این مرحله به بعد که خانواده ش ببینن بیتائی در کار نیست زیر بال و
پرش رو بگیرن .... سرنوشت پسرام برای من خیلی خیلی مهمه و همونطور که گفتم ناصر
آدمی نیست که صلاحیت نگهداری بچه هاش رو نداشته باشه، فقط ما دوتا به درد زندگی با
هم نمیخوردیم و این وسط دو بچه بی گناه قربانی شدن، ولی مطمئنم که پدر خوبیه ... مسئله سوم هم اینه که ناصر علیرغم اینکه نشون میداد حاضره پسرا
رو به من بده، همیشه بهم گفته که اینکارو نمیکنه و پسر تا دو سالگی مال مادرشه ... پس دیگه جای حرفی باقی نمیمونه، میمونه؟؟ دلم میخواد وقتی میام اینجا از چیزای خوب بنویسم ولی چه کنم که
این روزا انقدر درگیر فکر رفتن پسرام که ذهنم به هیچ جا قد نمیده .... پسرا کاملاً حس کردن که به زودی میرن و این خیلی توی روحیه شون
خصوصاً کیارش تاثیر گذاشته تقریباً دو سه هفته قبل یک روز حسابی درگیر این قضیه
بودیم ... از بعد عید که پرستار دیگه قبولشون نکرد و ناصر براشون آژانس
گرفته و رأس 12 ظهر با اون میرن خونه، کیارش خودش کلید داره، به محض اینکه میرسن
اول به من زنگ میزنه که خیالم راحت شه، بعد غذاشون رو تو ماکروفر گرم میکنن و میخورن
و بعد درس و بازی تا ما برگردیم خونه ، حالا بماند که گاهی با خرابکاری هایی تو
خونه مواجه میشیم ولی وقتی فکر میکنم میبینم چاره ای هم جز این نیست چون دیگه هیچ
مهدی قبولشون نمیکنه خصوصاً برای تابستون خیلی نگرانم که از صبح تا شب دوتا پسر
بچه چه میخوان بکنن ....
ناصر بهشون گفته بوده که میخواد بره کرج خونه بگیره چون پول
نداره و نمیتونه اینجا خونه بگیره، یه روز بعدازظهر وقتی رسیدم خونه دیدم کیارش
خیلی پکره، موضوع رو برام تعریف کرد و منو قسم داد که نزارم پدرش همچین کاری بکنه
و حتماً یه خونه نزدیک من یا حتی تو کوچه خودمون بگیرن که هر وقت دلش تنگ شد بتونه
منو ببینه، در تمام مدتی که حرف میزد کیان کنارش ایستاده بود و بدون کلامی حرف
نگام میکرد ... کلی باهاش حرف زدم حتی براشون توضیح دادم که وقتی تنهان به
هیچوجه در خونه رو برای کسی باز نکنن تلفن جواب ندن به اینجا که رسیدم دوتائی زدن
زیر گریه که میترسن و از این حرفا، بعد دیدم کیارش ول کن نیست خلاصه تو این گیر و
دار با نوشین تلفنی صحبت میکردم که کیارش همینطور اشکریزان از من میخواست خونه شون
جای دوری نباشه و کاری کرد که اونطرف خط هستی به گریه افتاد، منم که اصلاً فکر
نمیکردم اونور خط هستی هم داره به گریه ها و التماس های کیارش گوش میده کلی
دلداریش دادم و باهاش حرف زدم که آروم شه ولی میدونم از اونجائیکه حساسه خیلی
نگران پسر خاله هاشه
.... القصه یه چن روزی کار من شده بود اشک ریختن که چه باید بکنم
حتی از مامان خواستم یه مبلغی رو از بابا بگیره تا بتونم برای اینا خونه بگیرم ولی
خوب میدونم که این بار بابا این کارو قبول نمیکنه، از طرفی خانواده خودش هم که
میدونن با من زندگی میکنه و حتی بهشون نگفته که قراره از پیش من برن تا حداقل اونا
یه کاری بکنن، شماره خونه جدیدشون رو هم ندارم که حداقل مامان یا بابا بتونن
باهاشون حرف بزنن
... دلم نمیخواد ذهنیت بدی از حرکاتش تو ذهن پسرام بمونه یا حتی
دوست و فامیل نظرشون نسبت بهش تغییر کنه چون هرچی باشه پدر بچه هامه و هنوز هم
برای من قابل احترامه ولی یه وقتائی کارائی میکنه که دلم میشکنه ... دفعه قبل بعد از تلفن بیجای نیمه شبی که باعث شد از خواب بپرم
و اعتراض کنم، بهم گفت اجازه نمیده بچه ها رو ببینم منم رفتم سمت تلفن که شماره رو
بردارم و فرداش اعتراض کنم که حق ندارن به خونه من زنگ بزنن، تو کشمکش گرفتن تلفن
از من پاشو گذاشت رو پام ناخن پام شکست بعد هم تلفن رو از دستم کشید ناخن دستم
شکست دو سه تا خراش هم دست و پام برداشت که دیگه برای اولین بار ساعت یک نیمه شب
روانی شدم و شروع به جیغ و داد کردم که از خونه من برو بیرون، خدا میدونه چه حالی
داشتم و احساس میکردم هر آن نزدیکه سرم منفجر شه بقدری حالم بد شده بود که اونم
ترسیده بود و فهمیدم که تا صبح نخوابید و چن بار به اتاق من سرک کشید ببینه زنده م
یا نه ... فرداش که از سرکار برگشتم و دیدم چمدوناشون رو بسته انگار دنیا
رو سرم خراب شد بهش گفتم دستت درد نکنه ببین چه کردی با زندگیمون، یه کادو داد
دستم گفت بابت رفتارم عذرخواهی میکنم بازش کردم دیدم یه شیشه عطره باز زدم
زیر گریه که آخه این چه کاریه که میکنی واقعاً چرا ؟؟؟ خیلی چیزا رو نمیتونم اینجا توضیح بدم ولی همین هائی رو هم که
مینویسم کلی سبک میشم، میدونم مثل همیشه عده ای موافقن و عده ای به دل سنگ بودن
محکومم میکنن ولی هرچی فکر میکنم ذره ای از طلاقم پشیمون نیستم اگر هم قراره پسرا
در آینده منو محکوم بکنن کاری از دستم برنمیاد ولی برای خودشون بهتره که تو محیط
پر تنش زندگی نکنن ....
همش با خودم میگه خدایا چی میشه ناصر کمی وضعش تغییر کنه و
حداقل از نظر مالی خیالم از بابتشون راحت باشه ... از طرفی هم هستن دوستانی که بتونن براش کار جور کنن وقتی بهش
میگم بهم معترض میشه که من کار دارم، پس چرا من نمیبینم که بتونه درست و حسابی
خرجی کنه یا به پسرا برسه .... این ماه امتحان پسراست و من هرچی سعی میکنم که محیط آروم باشه
و همه چی ختم به خیر شه انگار نمیشه، سر امتحان ریاضی دوست کیان برگه ش رو پاره
کرده و معلم هم دیگه بهش برگه نداده که امتحان بده، خدا آخر عاقبت بچه های منو
بخیر کنه ... کمابیش دوستان خوبم سعی میکنن با گذاشتن برنامه هایی مثل جمعه
ها کوه سر من رو گرم کنن ولی خوب هرجا که باشم کاملاً مشخصه که بیتای سابق نیستم ... جواب آزمایشاتم رو بردم پیش دکتر غدد، گفت چرا انقدر دیر اومدی
کاملاً تیروئیدت پرکار شده سه ماه بهت متی مازول میدم بعد هم با یه دوز ید (قطره)
کاملاً می سوزونمش، وزنت هم برمیگرده سرجاش، روزانه 40 میل ایندرال و 4 تا متی مازول
میخورم، دو تا هم آمپول D3 داده برای جلوگیری از پوکی استخوان، دوستانی
که مشکل پرکاری تیروئید دارن بدونن که این مسئله اگر درمان نشه روی گشاد شدن دریچه
قلب و پوکی استخوان تاثیر زیادی داره، مثل من نباشین و بیشتر به خودتون برسین ... خیلی نیاز به آرامش دارم، برام دعا کنین ... سلام بر شما سرور گرامی دور از جان شما آنفولانزای بدی گرفته بودم بطوری که مجبور شدم
توی خونه بمونم... به محض اینکه وبلاگ شما رو که بازکردم باور بفرمایین مریضیم
یادم رفت. انتظار نداشتم نامه من رو چاپ کنید. زحمت کشیدید و نامه مرا به
صلاحدیدتان منتشر کردید و من هم تونستم تا حدی پاسخم رو بگیرم... با تمام وجود امیدوارم رنجیده خاطر نشده باشید و امیدوارم خدا
بهترین ها را برای بندگانش بخواهد. دوست عزیز اگر باز هم سوالی دارین من پاسخگو خواهم بود در هر
صورت خوشحالم که تا حدی رفع ابهام شد براتون. یکی مثل این آقا که سوالاتش رو انقدر محترمانه مطرح میکنه و
یکی هم مثل اون کسی که اسمش رو میزاره یه دوست و من تو کامنتدونی جوابش رو دادم،
واقعاً متاسفم .... دوستان عزیزم آغاز سال 1390 هجری شمسی بر همه شما خوبان مبارکباد .... امیدوارم امسال برای همه شما خوبان سالی پر خیر و برکت باشه .... اولین عیدی بود که تقریباً به دور از دید و بازدید و عید دیدنی گذشت البته یه مهمونی فامیلی منزل عموی بزرگم و یکی از عمه ها رو شرکت کردم ولی دیدن بقیه نرفتم چون حس کردم به تنهائی اصلاً حس خوبی بهم نمیده، در اصل دیدار بزرگان فامیل مهمه که تو این دو مهمونی همشون رو دیدم ... پسرا هم چن روزی رو به همراه پدرشون منزل پدر مادر ناصر بودن و من چند روزی تنهائی رو تجربه کردم، هم خوب بود هم بد ولی به هر حال چیزی هست که ازش گریزی نیست ... بهش گفتم شماره منزل جدید پدرت رو بده بابا باهاشون کار داره گفت اگر میخواین بگین که من با تو زندگی میکنم خودشون میدونن گفتم دستت درد نکنه پس چرا به دروغ به من گفتی بهشون گفتی رفتی هشتگرد زندگی میکنی، اینا که این همه ادعای مومنیشون میشه و حلال و حروم سرشون میشه چطوری بهت نمیگن از خونه یه زن نامحرم بیا بیرون، فقط نگام کرد طبق معمول .... خلاصه اینکه اولتیماتوم آخر رو دادم دیگه واقعاً بعد از یکسال و نیم جدائی خسته شدم از این وضعیت، قرار شده تا آخر خرداد همراه پسرا از این خونه بره، از طرفی بهم میگه تو حق نداری ناراحت بشی از اینکه کجا زندگی میکنیم و از این حرفا، خیلی سخته ولی ظاهراً چاره ای ندارم، خدایا آخر عاقبت ما رو بخیر کن ... الان با خواهری هم حرف زدم خیالم راحت شد از سفر برگشتن و خدا رو شکر بهشون خوش گذشته، عصر هم میرم پیش مادام خیلی دلم براش تنگ شده ضمن اینکه کارای آخری که روی صورتم انجام داد حسابی خودش رو نشون داده و همه معتقدن پوستم خیلی خوب شده و خطوط خنده صورتم داره محو میشه ... هفته بعد هم بخاطر کاهش وزنم مجدد میرم برای آزمایشات تیروئیدم تا دوباره آخر فروردین برم چکاپ سالانه تا ببینم نظر دکتر چیه ..... سلام
دوستان خوبم، میدونم گله مندین که چرا دیر به دیر آپ میکنم، حقیقتش تو اسفندماه
کارای شرکت خیلی سنگینه و من کمتر وقت میکنم به وبلاگا سر بزنم یا کامنت بزارم یا
حتی پستی بنویسم ولی الان اومدم که آخرین پست سال 89 رو تو وبلاگم ثبت کنم ..... سالی که
گذشت: سال 89
با تمام خوبی ها و بدی هاش داره به پایان میرسه، سالی که برای من اصلاً خوب نبود و
صد البته یاد گرفتم هر چقدر هم دوست و فامیل و آشنا داشته باشی باز در مواقع خاص
تنها هستی و باید یک تنه به جنگ مشکلاتت بری ... نمیدونم
آینده برام چی رقم زده ولی امسال شناخت زیادی رو جنس مخالفم پیدا کردم، شناختی که
شاید مرهون خوردن مهر طلاق روی پیشونیم بود، تا مدتها سعی کردم موضوع طلاق رو از
همه حتی خانواده م پنهان کنم البته مزایایی داشت برام ولی آخرش که چی، باید مشخص
میشد و شد .... حرفای
زیادی شنیدم، حرفائی که گاهاً دلم رو به شدت شکست ولی سعی کردم به روی خودم نیارم
.... آخرین
کیس ازدواج امسال رو دو روز قبل رد کردم و دارم کم کم به این نتیجه میرسم که هنوز
خیلی زوده بخوام خودم رو درگیر یه زندگی دیگه بکنم .... من خودم
رو میشناسم زنی نیستم که مثل خیلی از خانومای دیگه بتونم به تنهائی ادامه بدم، من
بسیار به مرد وابسته هستم شاید این اخلاق خیلی بدی باشه ولی دلم نمیخواد دوباره
دچار مشکل بشم ... آدمای
رنگ و وارنگی دور و برم بودن برای ازدواج، سن بالا، کوچیکتر از خودم، زن مرده، زن
طلاق داده، بچه دار، بی بچه و حتی تعداد زیادی مجرد، ولی تو آخرین نشستی که با
مشاورم داشتم به این نتیجه رسیدم کسی که سابقه زندگی قبلی نداشته باشه بسیار بهتره
.... میدونم
با گذاشتن این پست باز باید منتظر شنیدن خیلی حرفا باشم ولی خوشحالم که یاد گرفتم
از روی خیلی مسائل باید به سادگی گذشت ... یادمه یه
بار مشاورم بهم گفت بیتا هیچکس جای تو و در کنار ناصر زندگی نکرده که بدونه تو چه
مشکلاتی داشتی پس کاری به کار مردم نداشته باش و یاد بگیر برای خودت زندگی کنی نه
برای حرف مردم و من الان بیتائی هستم که سعی دارم بخصوص در سال جدید بسیاری از
رویه های زندگیم رو تغییر بدم و فقط و فقط بخاطر دل خودم زندگی کنم ... درسته که
بخاطر پسرا خیلی ناراحتم از این وضع ولی این باعث نمیشه که بخوام فکر کنم در کنار
ناصر زندگی کنم و ذهنم و فکرم معطوف کسی دیگه باشه، چیزی که روانپزشکم بهم توصیه
کرد، در کنار ناصر بمون ولی روح و ذهن و جسمت متعلق به دیگری باشه، خدائی میشه
اینطوری ادامه داد؟؟ تکلیف
این وضعیت باید تا خرداد سال دیگه که مدرسه پسرا تموم میشه مشخص بشه چون دیگه توان
ادامه دادن به این صورت رو ندارم .... اون چیزی
که بسیار واضح و مشخصه اینه که بعد از گذشت این زمان ذره ای از طلاق پشیمون نیستم
چون حتی تو همین مدت کنار هم بودن بعد از طلاق هم سعی نکرد تغییری در خودش و
رفتارش بوجود بیاره، مسائل مالی زندگی که دیگه جای خود داره .... از بعد
طلاق خیلی مسائل برام پیش اومد که کم و بیش مامان و نوشین در جریان بعضی هاش بودن
ولی اون چیزی که مهمه اینه که واقعاً دیگه نمیتونم به مردی اطمینان کنم، کاش این
حالت برطرف شه، هر حرفی که میشنوم ناخودآگاه با ناصر مقایسه میکنم و میگم آخرش چی،
میشه مثل اون .... خانواده
ناصر بالاخره خونه رو تخلیه کردن برای کوبیدن و ساختن و مادرش به ناصر گفته که از
دو تا و نصفی خونه اون نصفه رو که فروختن به ناصر کمک میکنن، حالا کی خدا میدونه،
آرزومه که اگر به خاک دست میزنه طلا بشه و بتونه به خوبی از عهده بزرگ کردن پسرا
بربیاد ... امسال
اصلاً حوصله دید و بازدید و عید دیدنی ندارم، یعنی راستش انگیزه ای هم ندارم،
نمیدونم شاید یه سفر با دوستام برم باز مشخص نیست ولی اون چیزی که مشخصه سعی میکنم
روز اول عید به منزل بابا اینا و مامان بزرگم سر بزنم، البته پسرا رو عید دیدنی
خونه خاله و دائی شون هم میبرم، وای هنوز عیدی هم نخریدم فکر کنم امسال نقدی حساب
کنم بهتر باشه واقعاً دل و دماغ گشتن تو بوتیکا و عیدی خریدن رو ندارم، باید این
هفته هم وقت بزارم پسرا رو برای خرید عید ببرم .... گواهینامه
م پیدا نشد، از طریق پلیس +10 پیگیری کردم
احتمالاً سال آینده المثنی میرسه دستم، این روزا وضعیت ماشین خیلی خرابه و
هر روز بهش گوشزد میکنم دستی به سر و روی ماشین بکشه ولی کو گوش شنوا، برای بیمه ش
هم خودم بهش پول دادم که تا دیر نشده اقدام کنه، خدائی من نمیدونم تا کی باید جور
این مرد رو بکشم، چرا خدا منو انقدر بدبخت خلق کرده؟؟ بعد از
جراحیم از بانک زنگ زدن که هفت تا قسط عقب افتاده مجبور شدم از شرکت وام گرفتم تا
اقساط رو پرداخت کنم و اون به راحتی میره و میاد بدون اینکه ذره ای به روی خودش
بیاره .... امروز دختر
عمه م زنگ زد و برای سالگرد ازدواج پسرعمه م که جمعه شب هست دعوتم کرد، زمان چقدر
زود میگذره .... شرکت: روز قبل
از مبعث دو تا عقد داشتیم، یکیش همکارم ژاله و اون یکی مدیرعاملمون با همون خانومی
که تعریفش رو کرده بودم، سال دیگه فروردین و اردیبهشت هم دوتا عروسی افتادیم، آخ
جون .... عیدی و
حقوق و پاداش رو هم 15 اسفند گرفتیم هرچند پیش پیش چاله چوله هاش کنده شده بود.... پنجشنبه
آینده هم شام آخر سال شرکت رو مهمون مدیر عامل هستیم رستوران هندی، همه بچه ها رو
بصورت زوج دعوت کرده، اینجاست که یادم میفته چقدر تنهام .... امروز که
از در اومد تو دیدم یه دسته گل سرخ خوشگل که هر کدوم با روبان زرشکی تزئین شده
دستشه اولیش رو داد به من و گفت روز جهانی زن که دیروز (8 مارچ) بود مبارک باشه،
خدائی خیلی خوشحال شدم، امیدوارم این بار تو زندگی زناشوئیش موفق بشه و طعم
خوشبختی رو بچشه .... بهترین
اتفاق زندگیم تو سال 89 : آشنائی
با مادام اریت بود، کسی که باعث شد با دید بهتری نسبت به دور و برم بنگرم و
عجولانه برای زندگیم تصمیم نگیرم، گرچه همیشه از من گله منده که دیر به دیر بهش سر
میزنم ولی خوشحالم که درکم میکنه، پروانه عزیزم ممنون از اینکه باعث شدی با مادام
آشنا بشم ... مامان و
بابای گلم: دوستتون
دارم خیلی زیاد خدا سایه شما رو از سر ما کم نکنه، کاش بتونیم ذره ای از محبتاتون
رو جبران کنیم .... خواهری: اتفاق
خوب دیگه مشخص شدن تکلیف خونه خواهری بود، خیلی خوشحالم که حق به حقدار رسید، نوشین
جون مبارک باشه امیدوارم همیشه توش شادی و جشن برگزار کنی و سایه پر مهر محمود بر
سر تو و هستی عزیزم گسترده باشه ..... هستی
عزیزم: امسال به
سن تکلیف رسیدی و حسابی خانوم شدی، امیدوارم همیشه همینطوری پیش بری عزیز دل خاله
و مایه سربلندی هممون باشی .... عمو
محمود: واقعاً
باید بهت خسته نباشی بگم خدا سایه شما رو کم نکنه ... داداش
رضا: امسال
صابخونه شد خیلی براش خوشحالم، به وجودش میبالم که با این سن کم انقدر مرد با
مسئولیتیه و حسابی هوای خانومش رو داره، داداشی عزیزم، سمیرا جونم امیدوارم همیشه
زندگیتون سرشار از عشق و صفا باشه و منم به زودی عمه بشم، وای چه حالی میده ..... داداش
امیر: چیزی به
پایان سربازیش نمونده گرچه با اوضاع و احوال این روزا و آماده باش ها بسیار براش
نگرانیم ولی امیدوارم به سلامتی این دوره رو تموم کنه و ما هم از نگرانی دربیایم
..... کلامی با
پسرای گلم کیان و کیارش: امسال
خیلی اذیت شدین میدونم، پدر و مادر خوبی براتون نبودیم نمیدونم چرا اینطور شد کاش
زندگی خواب دیگه ای برامون دیده بود، کاش همونقدر که برای اومدنتون اصرار داشتیم
از پس مشکلات زندگی برمیومدیم که کارمون به اینجا نکشه، ولی شد، عزیزای دل من
آرزوی قلبی من دیدن موفقیت شما پسرای گلمه، دلم میخواد همیشه به وجودتون افتخار
کنم و به خودم ببالم از داشتن پسرای به این خوبی، ولی میدونم تحقق این مسئله در
نبود یکی از ما دونفر خیلی سخت خواهد بود تمام سعیم رو میکنم تا حد امکان در
کنارتون باشم، مامان رو ببخشین از اینکه تنهاتون میزاره ولی میدونین که در خونه من
همیشه به روی شما بازه .... مدام
میگین بیتا چرا آپ نمیکنی؟ خدائی خودم از خوندن این پستائی که میزارم حالم گرفته
میشه وای به حال شما، وقتی چیزی نمی نویسم بدونین که اوضاع هیچ تغییری نکرده و
انگیزه ای برای نوشتن ندارم، دلم میخواد بیام اینجا و از خبرای خوب براتون بگم،
ولی کو؟؟ ای کاش. ای کاش.. ای کاش ... در سال
جدید خواهان سلامتی شما خوبان هستم که بواقع هیچ چیز جای اون رو نمیگیره و آرزو
میکنم شما دوستان خوبم سال خوبی رو پیش رو داشته باشین و بیشتر به اهداف زندگیتون
نزدیک شین و به همه چیزائی که میخواین برسین، برای من هم دعا کنین به آرامش برسم
چیزیکه مدتهاست از وجودم رخت بربسته .... دلم خیلی
گرفته خودم هم نمیدونم چطوری این همه نوشتم امیدوارم سرتون درد نگرفته باشه و
همتون رو بخدای بزرگ میسپارم .... دوستان
عزیزم سلام به روی ماهتون امروز
یه حس دلتنگی عجیب منو کشید اینجا تا کمی بنویسم از این دو هفته ای که گذشت .... البته
دلخوری بیشتر امروز من به این دلیل هست که صبح با عده ای از دوستان رفتیم درکه و
من با کمال تأسف کیفم رو کنار کیوسک نگهبانی مسجد درکه جا گذاشتم و وقتی بفاصله یه
ربع بعد رفتم دنبالش هیچ اثری ازش نبود، مهمترین چیزائی که توش بود گواهینامه م،
کلیدای خونه و شرکت و از همه مهمتر سوئیچ ماشین بود .... ظهر
که برگشتیم باز از همه جا پرس و جو کردیم، همش به خودم امیدواری میدادم کاش پولش
رو بردارن و خودش رو تحویل یکی از مغازه های دور و اطراف بدن ولی افسوس .... امروز
حدود 15 نفر بودیم و من تو این جمع نقش مدیر گروه رو دارم، بخاطر اینکه دوستان
معطل نشن فرستادمشون بالا و یکی از دوستان با من برگشت پائین خلاصه به هر مصیبتی
بود برای صبحانه خودمون رو به کارای دوم رسوندیم و با دیدن قیافه شش در چهار من
همشون زدن زیر خنده ... خدا
رو شکر میکنم که تو این میون دوستان خوبی نصیبم شده که همه جوره تو این مدت هوامو
داشتن و فکر میکنم اگر بعد از طلاق وجود این بچه ها نبود من چه میکردم .... دوستانی
که وقتی بیمارستان بودم به وجود پر ارزششون پی بردم از روزها قبل از عمل تا
بلافاصله بعد از بهوش اومدنم لحظه ای تنهام نزاشتن و همه جوره محبتشون رو ثابت
کردن .... دوستانی
که من ازشون نام میبرم متشکل از تعدادی خانوم و آقا هستن که بینشون همه جور سن و
تحصیلاتی دیده میشه از استاد دانشگاه و پزشک متخصص گرفته تا دانشجو، متاهل، مجرد و
طلاق گرفته، دوستانی که هر از گاهی دور هم جمع میشیم و سعی میکنیم ساعات دلتنگی
مون رو در کنار هم سپری کنیم و خوشحالی من از اینه که بین همین دوستان تعدادی هستن
که با همسرانشون تو جمع میان و لطف خاصی به محفل ما میدن ... همه
جور برنامه ای هم داریم از تئاتر کمدی و سینما و کوه و تولد و شام و نهار گرفته تا
تورهای یکروزه، مراسم شادی و عزا .... چند
باری هم پسرا رو بردم تو جمع و خیلی خوششون اومده، خصوصاً از درکه .... درسته
که هماهنگی برای چنین برنامه هائی مستلزم وقت گذاشتن و دوندگی زیاده ولی فکر میکنم
الان تنها چیزی که منو آروم میکنه همینه ..... خلاصه
حکایت اون مثله که میگه هزار دوست کم است و یک دشمن زیاد .... راستی
کسی تا بحال سابقه گم شدن گواهینامه داشته؟؟ من باید به کجا مراجعه کنم و چقدر طول
میکشه؟ ممنون میشم دز این زمینه راهنمائیم کنین .... و
اما بگم از پسرا که این روزا قسمت اعظم هوش و حواس منو بخودشون اختصاص دادن و
نگرانی هام روز به روز بیشتر میشه ... چن
شبه با ناصر در حال بحث و گفتمانم و آخر سر به این نتیجه رسیدم که ناصر به هیچ وجه
حاضر نیست حضانت بچه ها رو فعلاً در اختیار من بزاره و خیلی هم مصره برای خارج
رفتن، حالا اونجا دنبال چی میگرده خدا میدونه و بس، دوستش زن و بچه شو گذاشته
اینجا و رفته مالزی و خیلی هم راضیه، حالا به این اصرار میکنه و میگه کار تو اینجا
خیلی خوب میگیره، الله و اعلم ... عین
این چند شب رو من فقط اشک ریختم و تا خود صبح بال بال زدم فکر اینکه بالاخره چی
میشه و عاقبت پسرای من به کجا میرسه؟ بهم میگه قرآن گفته وقتی یه جا کارت نمیگیره
و به مشکل برمیخوری مهاجرت کن، بهش گفتم تا بحال خیلی به دستورات قرآن عمل کردی؟؟
ساکت شد .... تو
این دو هفته پسرا دوبار از مدرسه به حالت اخراج رسیدن، فقط و فقط به این خاطر که
کیان رو تو کلاس و حیاط تحریک میکنن و اونهم بیکار نمیمونه و از خودش دفاع میکنه
یا دفتر کتاب بچه ها و یا حتی رومیزی معلم رو پاره میکنه، کیارش هم که ماشالله به
جای اینکه حواسش به کیان باشه خودش هم میره وسط معرکه ... وقتی
دیدم ناصر مثل بچه مظلوما میره می ایسته جلوشون و سرشو میندازه پائین و نمیتونه
هیچ حمایتی ازشون بکنه دیروز صبح با توپ پر رفتم مدرسه و هر چی دلم خواست سرزنششون
کردم ... خلاصه
اینکه کلی خجالت کشیدن از برخوردشون و قرار شد اگر دیدن که نمیشه کنار هم باشن
حتماً کلاسشون رو عوض کنن .... من
نمی فهمم وقتی خودم میگم این دوتا بچه نباید کنار هم تو یه کلاس باشن اینا چه
اصراری دارن بر کنار هم قرار دادنشون ... چن
شبه وقتی میخوابن میرم بالاسرشون و کلی نگاهشون میکنم، میبوسمشون، بوشون میکنم،
واقعاً مادر بودن چقدر سخته .... این
روزا یه حس عجیبی پیدا کردن و خیلی خودشون رو به من میچسبونن و بیشتر از همه
کیارش، مثلاً دیروز ازم اجازه گرفت ماست و خیار درست کنه تعجب کردم، باورم نمیشد
وقتی درست کرد، اومد تو اتاق من داشتم کتاب میخوندم، قاشق قاشق میزاشت دهنم و
قربون صدقه م میرفت و میگفت نوش جونت مامان جون بخور قوی شی .... شبا
که میخوان بخوابن از اون اتاق صدا میزنن مامان خوشگل عزیز قشنگم شبت بخیر، خدا رو
شکر میکنم که از لحاظ احساسی خیلی شبیهه پدرشون نیستن .... یا
کیان موقع فیلم نگاه کردن دست منو میگیره و میبوسه خلاصه این روزا حسابی دارن منو
خون به جیگر میکنن، خدایا بهم صبر بده .... جواب
پاتوبیولوژی رو گرفتم خلاصه شو میزارم تا قبل از
اینکه برم دکتر ببینم اونائی که تخصص دارن چیزی ازش سر در میارن یا نه، خوشبختانه
سلول سرطانی دیده نشده ولی باز باید به پزشکم نشونش بدم: Specimen received in formalin labeled
as ovarian cyst consists of multiple pieces. One is a cystic mass with smooth cream-colored surface m; 4
x 3.5 x 1.5 Cm containing pasty material maximal thickness of the wall m; 0.1
to 0.8 cm. The second piece is
cream-brown m; 3 x 2 x 1.2 cm containing hard brown material maximal thickness
of the wall m; 0.2 cm. The third piece is a cyst with
smooth gray surface m; 5.5 x 4.5 x 4 Cm containing pasty material. The forth piece is a ribbon
like cream-colored tissue m; 4 x 1.5 x 0.5 cm. Block summary: Embedded M/4 Microscopic examination reveals no
malignant feature and the findings are stated below as the final diagnosis. Right & left ovarian cysts. Excisional
biopsy; -
Mature teratomas (dermoid cysts) -
Follicular cyst فردا بیست و سه بهمن تولد عمو محمود شوهر خواهر عزیزم هست، عمو محمود تبریک ما رو پذیرا باشین، امیدوارم خدا سالهای سال سایه پر مهرت رو از سر خواهر و خواهرزاده عزیزم کم نکنه، آمین .... آخه من چرا هیچ شکلکی ندارم که بزارم عکس هم نمیتونم آپلود کنم، کمکککککککککککککک .... http://persianweblog.ir/topblogs/zanan.aspx الان که جدول رو چک میکردم به ترتیب این 5 وبلاگ در اولویت بودن: وبلاگ منم به لطف دوستان فعلاً یه قلب آورده که همون هم غنیمته، پارسال جزو صد وبلاگ برتر بودم که خوب دیر دعوتنامه شو دیدم و نرفتم ولی اگر امسال قسمت بشه دوست دارم دوستان عزیز وبلاگیم رو اونجا ببینم .... به این ترتیب وبلاگ خواهری فعلاً در ردیف اوله، آفرین خواهری گلم (بوس بوس) سلام دوستان عزیزم نمیدونم چی بگم بقدری این هفته شرمنده روی
ماهتون شدم که واقعا زبونم از گفتن قاصره دیگه دلم طاقت نیاورد گفتم بیام و بنویسم
یه چند خطی از روزائی که بر من گذشت ... جمعه پیش ساعت هشت شب بیمارستان چمران بستری
شدم و همون شب یه آزمایش خون ازم گرفتن، فشارم 14 بود و برای منی که همیشه فشار 10
داشتم جای تعجب داشت که از ترس و استرس حتی ضربان قلبم هم پائین نمیومد و بی
انصافها یه ایندرال بهم ندادن، حتی گفتم یه آرامبخش بهم بدین بخوابم گفتن نمیشه،
ساعت نه شب یه ظرف سوپ و یه دونه ماست کوچولو دادن خوردم و گفتن مایعات هم تا 12
میتونی بخوری، وای مگه ساعت میگذشت، خیلی سخت بود با خودم جدول برده بودم کلی حل
کردم، تو یه اتاق چهار تخته هم بودم که روبروم خانومی بود که صبح سزارین کرده بود و
خیلی آروم دراز کشیده بود و من علیرغم ظاهر آرومم از درون واقعاً داغون بودم ... ساعت نزدیکای سه صبح بود چشمام تازه داشت گرم
میشد که وای یه زائوی سزارینی بدحال آوردن تخت بغلی من، مگه گذاشت بخوابم، بلند
شدم نشستم، خلاصه تا صبح نالید و من حالم خرابتر از شب به صبح فکر میکردم ..... رأس شش و نیم صبح صبحانه آوردن و به من هم
گفتن لباس عمل رو بپوش وای خدایا چه لحظات سختی بود، فشارم رو گرفتن دوباره 14 بود
میگفتن فشار خونی هستی گفتم نه بخدا ولی خیلی استرس دارم خلاصه کلی نصیحتم کردن
بعدش سه تا پرستار اومدن برای نصب سوند که هیچی نگم بهتره که چه وحشتناک
بوددددددددددددددددد .... از طرفی مامان و نوشین هم اومده بودن ولی
راهشون نمیدادن بالا میگفتن بعد از عمل خلاصه ساعت نه و چهل دقیقه منو بردن، رسیدم
به اطاق عمل از دیدن سه تا مردی که تو اطاق بودن شوکه شدم حالا ترس و اضطراب از
عمل یه طرف خجالت کشیدن از اونا یه طرف دیگه، خودشون فهمیدن حال منو دوتاشون رفتن
بیرون دکتر خودم اومد که کلی دلگرمی گرفتم بعدشم دکتر بیهوشی گفت واسه چی انقدر
میلرزی گفتم دست خودم نیست، خدائی من زمان زایمانم انقدر استرس نداشتم نمیدونم این
بار این چه حالی بود که داشتم خلاصه یه ماسک گذاشتن رو صورتم دیگه چیزی نفهمیدم،
تا وقتیکه تو ریکاوری چشمم رو باز کردم دیدم 4 تا مرد رو تختای روبرو در حال ناله
کردن هستن حالا نمیدونم تو اون لحظه چرا خجالت کشیدم از اینکه با اونا تو یه جا
هستم خلاصه شروع کردم به ناله کردن که زودتر منو ببرن .... بدترین قسمت ماجرا اینجاست که بهت میگن خودتو
بلند کن برو رو تخت بغلیت وای انگار همه دردای عالم میاد سراغت، نه یه بار بلکه دوبار
این حالت رو تجربه کردم تا برسم تو اتاق خودم دیدم ساعت شده یک ظهر اول نوشین رو
دیدم بعد سراغ مامان رو گرفتم بعدشم که حالت تهوع و چیزای دیگه .... شب ساعت یازده و نیم همه چی رو ازم جدا کردن
گفتن بیا پائینننننننننننننننن ... به هر بدبختی بود اون شب صبح شد دیدم خیلی
بهترم، خدا رو شکر مامان هم به راحتی کنارم خوابید چون صندلیهای کنار تخت بیمار
تختخوابشو بود بلند شدم و رفتم کمی آرایش کردم و منتظر دکتر بودم که مرخصم کنه
وقتی ساعت هشت صبح اومد گفت به به اصلاً معلوم نیست عمل کردی الان چشمت میکنن ها
خلاصه مرخصم کرد و تا برسیم خونه شد 11 صبح .... هنوز باورم نمیشه عملی رو که انقدر ازش وحشت
داشتم تموم شده ولی خدائیشو بگم هنوز هم خیلی درد دارم موقع خوابیدن نشستن بلند
شدن ولی باید تحمل کنم .... دکتر گفت دقیقاً سه تا کیست خارج کردن و
فرستادن آسیب شناسی تا دو هفته دیگه باید نتیجه رو بگیرم و برم پیش دکتر .... پسرا هم که ماشالله چیزی از شیطنت کم ندارن
این روزا، الان بعد از یکهفته خونه کمی آرومه رفتن خونه مادربزرگشون تا آخر شب ... ![]()
، من هم به همه خانوم های وبلاگستان، دوستان خوبم، مامانم، خواهریم، زن داداش عزیزم و .....روز مادر و روز زن رو تبریک میگم ....
رو داشتیم که خونه مامان برگزارش کردیم، فردا هم تولد فاطمه دوست خوبم (همکار سابق) و داداش رضاس که از همینجا بهشون تبریک میگم
...
....
، خدا آخر عاقبت این بچه رو بخیر کنه ...
...
....
بود، ولی من از پسرا کلامی نشنیدم حتی شاخه ای گل، البته اونا بچه ن، شاید نمیدونن ولی توقع داشتم پدرشون این روز رو بهشون یادآوری کنه و من باز مثل هرسال با دلی شکسته این روز رو به شب رسوندم
...
معجزه ای بزرگ در حد خدا بودنت
تو بهتر میدونی، معجزه ای که اشک شوقم رو جاری کنه....
ناامید نیستم ...![]()
![]()
![]()
چرا حرف نمی زنی
این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیاست .. . ![]()
مــوهــــایَش را نَـــوازش کنیـــد پیشــــانی اش را ببـــوسیـــــد ...
قــــربــــان صــــدقــــه اش بــــرَویـــد
" مــــادَر " را می گـــویَـــم !
گــــاهی هَــــم بَــــرای مــــادر ، مــــادری کنیـــد.
روز تمام مادران خوب مبارك![]()
![]()
![]()
زن شدی ... آغوشی در تنهایی عشقت باشی، ![]()
به من ايماني و توكلي عطا كن
تا لطف و مصلحت تو را
در فراسوي درهاي به ظاهر بسته دريابم.
خداوندا چشم جانم را به نورخود بگشا
و
مگذار که در تاریکی ندانستن فرو روم
پروردگار من،
راهم را از بيراهه جداگردان
و
با عشق خود احاطه ام كن.
همان درداست
مثل درد من
مثل درد تو
مثل درد همسایه،
که دلش گرفته است
و چراغ خانه اش را خاموش کرده است.
من به روشنی بد نکرده ام
که تو افتاب کوچه مرا شکسته ای
و قلبم را به رنج الوده ای
و زخم خنجر بر پشت من نهاده ای
من و تو غباری بیش نیستیم
در این ویرانسرا
یادت باشد.
زنان خائن
دختران شــ ــهـ
ـو تــ ــی
و پسران شــ ـهــ
ـو تـــ ـی تر!
... پس چه شد ؟
چیدن یک سیب و
اینهمه تقاص ؟
بیچاره آدم
بیچاره آدمیت
مردان چشم چران
زنان خائن
دختران شــ ــهـ
ـو تــ ــی
و پسران شــ ـهــ
ـو تـــ ـی تر!
... پس چه شد ؟
چیدن یک سیب و
اینهمه تقاص ؟
بیچاره آدم
بیچاره آدمیت
هر تکه از وجودت رو پیش مردی جا گذاشتن نیست
برای یک مرد با تمام وجود بودنه
و
" مرد بودن
"
اثبات مردانگیت به تمام زنان عالم نیست
برای یک زن کامل بودنه
با قلبـــــــــی معلق و پایـــی در هــــوا
دیگــــر طــاقت رویاهــــایم تمــــــــــام شده است
...
دلــــــــــم رسیدن می خواهــــــد
اتفاق خاصی نیفتاده ...
امروز تولد ناصره و نمیدونم چرا هیچوقت 3 مرداد یادم نمیره ....
صبح بهش اس دادم و اونم در جواب یه مرسی خالی نوشت، نمیدونم شاید شب براش کیک بگیرم ....
5شنبه 6 مرداد تولد پسراست و من هیچ برنامه ای ندارم، یعنی راستش انگیزه ای ندارم، این روزا خیلی گرفته و افسرده م ...
ببخشین که کم نوشتم ولی واقعاً حالم خوب نیست ...
امروز میرم پیش مادام، خیلی بهش نیاز دارم، خیلی زیاد ...
مراقب خودتون باشین ...
Real eyes realize real lies.
Wonderful
Do you think so
از اینکه وقت ارزشمندتان را برای من گذاشتید بسیار سپاسگزارم.
پیش خودم ابهاماتی داشتم و با خواندن نقطه نظرهای شما تا حدودی رفع شد.
![]()
| Design By : Pars Skin |

