تبليغاتX
دل نوشته‌هاي بيتا
زمان آن فرا رسيده كه بداني براي يافتن آن چه كه هميشه آرزومند آن بوده‌اي هيچ وقت دير نيست



اندر احوالات ما و روز زن و مادر

نميدونم چرا تمام مطالب پريده، يه بار ديگه بدون عكسا ميذارمش اينجا.

 

امروز تولد فِري جونمه، بازم بهش تبريك ميگم و اميدوارم تا يه ماه ديگه با خبر قبولي دخترش ركسانا تو دانشگاه كلي دلش شاد شه، آمين... راستي فري جونم شيريني قبولي ركسانا رو ميايم خونه خودت ميخوريم و اونجا تولد بازيم ميكنيم......

تشكر ميكنم از نيلوي مهربونم، مرسي خانومي، كارت خيلي قشنگي بود، ممنون كه زحمت كشيدي و بيادم بودي، ولي عزيزم من دسترسي به وبلاگت ندارم، نميدونم چرا، تشكر منو از همينجا پذيرا باش.

تقريباً دو هفته پيشم زهرا مامان ياسين و دانيال جونم، سورپرايزم كرد، اول با پيام كوتاه، روز بعدش هم زنگ زد خونه و منو كلي خوشحال كرد، مرسي زهراجونم ممنون كه از اون راه دور (اصفهان) بيادم بودي.

 

از صبح روز پنجشنبه (روز مادر)، آقا چشمون به اين تلفن خشكيد كه اين شوشو يه زنگ بزنه و يه تبريك بگه، امان از دل گنده بعضي از اين شوشوها، گذشت و گذشت و ما هم كه اين غرورمون اجازه نميداد بهش زنگ بزنيم، ديديم ساعت از 5/12 ظهر گذشته هنوز از پسرا خبري نيست، منم كه تو اين جور مواقع آخر نگراني و دلواپسيم و هزار هزارتا فكر و خيال ناجور به سرم ميزنه، تحمل كردم تا شد ساعت دو بعدازظهر، اي داد بيداد، چكار كنم، حالا از يه طرف روم نميشه زنگ بزنم مهد، چون اين شوشوي بيخيال رسيد پرداخت شهريه تيرو نبرده بود بده، منم حوصله توضيح دادن نداشتم، از يه طرفم دلم نميخواست به ناصر زنگ بزنم، حالا مغزم داره مياد تو دهنم:

يهو به فكرم رسيد كه يه sms بزنم، با اين مضمون البته بصورت فينگليش: پسرا هنوز نيومدن، يه تلفن به مهد بزن...

ظرف ايكي ثانيه زنگ زد خونه،‌ حالا يه لبخند مليحيم روي لباي من ظاهر شده كه الان بهم تبريك ميگه و اين حرفا، ديدم نه بابا، اين خبرا نيست:

شوشو: چي شده،‌ هنوز نيومدن، خوب زنگ بزن به مهد (حالا بيينا، انگار من منتظر كسب تكليف از ايشون بودم)

من در حالت يه كم عصباني: طوري نشده، پيغامم كه رسيد، چرا به من زنگ زدي، داره حالم بد ميشه، زود يه خبري بگير و به منم بگو...

10 دقيقه گذشت و هيچ خبري نشد، ماشالله به اين خونسردي، خودم دوباره موبايلشو گرفتم...

من: پس چي شد؟؟

شوشو: هيچي، برنامه داشتن، تازه راه افتادن، تا يه ربع ديگه خونه‌ان......

من (درحاليكه اصلا دلم نميخواد اين سؤالو بپرسم): كي ميرسي خونه، بايد بچه‌ها رو حموم كني، خريدم داريم، ..... (حالا ميدونه كه شام هم خونه مامانش دعوتيم و سر راه بايد بريم و كيك هم بخريم)

شوشو: تا يه ربع به سه خونه‌ام ...

خلاصه تا قطع كردم، پسرا رسيدن و منم فوري ناهارشونو دادم و خوابوندمشون كه سر و كله ناصر پيدا شد، اي بابا، بازم خبري نيست، نه يه گلي، نه يه كيكي، نه حتي يه تبريك خشك و خالي، سرشو انداخت رفت تو اتاق خواب...

شوشو: بيتا به جون تو خيلي خسته‌ام، يه كم بخوابم، پاشم اينارو ببرم حموم..

من:

دردسرتون ندم، اينا از خواب پاشدن و نانا هم اومد گفت ميخواد ماشينو تميز كنه، بعد به بقيه كارا برسه، منم يه كم ذوق دَروَكردم و پيش خودم گفتم حتما كادوشو تو ماشين قايم كرده، ولي پس چرا تبريك بهم نگفت، آهان ميخواد سورپرايزم كنه....

در همين اثنا خواهري زنگ زد و گفت چه خبر و سر درددلم باز شد و اونم گفت آخه چرا خودتو اينقدر ناراحت ميكني، هنوز جريان تولدت يادت نرفته، بابا بيخيال، خيلي از مردا اينجورين، تو هم بروي خودت نيار، آخه چه فايده كه تو هي تو روش بزني و بگي كاري نكردي، بعدشم غمباد بگيري، خلاصه از اين حرفا، طبق قراري كه باهم گذاشتيم كه البته نظر خودم هم همين بود، گفتم اگه هيچ كاري هم نكرده بود ايندفه ديگه خودمو سنگ رو يخ نميكنم و بعدش تلافي ميكنم.... (تورو خدا پيش خودتون نگين چه زن كادو دوستي و چه ميدونم اين حرفا، باور كنين اصلا كادوش برام مهم نيست، چيزي كه برام مهمه، ارزش و احترام گذاشتن به مناسبتاييه كه تو زندگي آدم مياد و ميره)

داشتم جلوي آينه دم در مراحل انتهائي ميكاپمو تكميل ميكردم كه ناصر با سر و روي كثيف و خيس عرق با بچه‌ها از در اومد تو، يهو ديدم دستشو گرفت طرفم .....

شوشو: اين مال توئه، ببخشيد كه كمه ....... بازم نه بوسي، نه تبريكي ......

با تعجب يه نگاه عاقل اندر سفيهي بهش كردم، آخه اصلا به خودش زحمت نداد كه بازم يه تبريك به اون مناسبت بهم بگه، 10 تا 2000 تومني رو گرفته طرفم ميگه اين مال تو، آخه ناصر جون من كي تا حالا با تو اين رفتارو كردم، كه تو ياد گرفتي؟؟؟؟؟

من: مرسي، ممنون (درحاليكه بازم اصلا دلم نميخواد اينو بهش بگم، ولي خوب خيلي حرصم گرفته)، كه چي، به چه مناسبت، اونم اينجوري؟؟

بروي خودش نياورد و بدو بدو با بچه‌ها رفت تو حموم (انگار با دوست دخترش طرفه و خجالت ميكشه حرف بزنه)، خلاصه منم نامردي نكردم، بردمش بوستان و عين پولي رو كه بهم داده بود يه صندل مشكي گرفتم، تازه وقتي از مغازه اومدم بيرون ميگه مباركه خيلي قشنگه، روز زنو نميگفتا، صندلو ميگفت .....

 

اون شب هم براي خودش شبي بود، كلي خوش گذشت، البته بگذريم كه داداش ناصر حول و حوش ساعت 5/9 رسيدن اونجا، خيلي تو ترافيك گير كرده بودن، ما هم تا نيمه‌شب اونجا بوديم و بعدش برگشتيم خونه.

جمعه صبح هم قرار بود برم خونه مامانم و يه سري هم به مامان بزرگم بزنيم كه البته خواهري هم اومد و كلي خوش گذشت، عكساي مربوط به اون روزو ميذارم تو وبلاگ پسرا...

 

شنبه صبح مامان و بابا و برادركوچيكه ناصر رفتن تبريز تا هم سوغاتي مكه فاميلو بدن و هم در مورد قيمت خونه و شرايط موندگاري اونجا يه سروگوشي آب بدن، آخه يه مدتيه قيمت خونه تو تهران‌پارس يهو خيلي ترقي كرده و تقريبا پول خوبي بابت خونه پدري ناصر گيرشون مياد كه با يك سوم اين پول ميتونن يه آپارتمان سه‌طبقه تو بهترين محل تبريز بخرن، از اونجائيكه پدر ناصر هم ماشالله 72 سالشه و ديگه كار حسابداري رو گذاشته كنار و فقط همون درآمد بازنشستگي ارتش براش مونده، بفكر افتادن از اين طريق يه كاري راه بندازن كه هم به نفع خودشون و پسرا باشه، هم برن شهر و ديار خودشون و تو آرامش زندگي كنن...

شوشوي ماهم كه هوائي، عاشق تبريز، ميگه اگه اونا برن، ما هم ميريم، خلاصه ترانه جون يهو ديدي بجاي دبي و كيش، سر از تهران درآورديم، باش تا خبرت كنم......

 

اين روزا بنا به دلايلي خوردن هرگونه قرص از جمله قرصاي افسردگي و خواب‌آور و غيره رو ترك كردم، براي همين سه شبه تا 4 صبح بيدارم و بالطبع نماز صبحم قضا نميشه، خيلي به ياد همتون هستم، فكر ميكنم اون موقع روز انگار خدا بهتر صداي آدمو ميشنوه، نميدونم شايد تصور من اينه، براي همتون آرزوي موفقيت و سلامت و سربلندي دارم.

حميرا جون باز كامنت نذاري كه واي اين حرفا چيه و اين بيتا با بيتائي كه ميشناختي فرق كرده‌ها، بابا اينجا يه دفتر خاطراته براي من، كه هروقت دلم خواست راحت توش بنويسم، حالا چه درست چه غلط، پس تو خودتو ناراحت نكن....

راستي بالاخره تاريخ مهموني خونه آدي جونم هم معلوم شد، پنجشنبه آينده 28 مرداد، به صرف شام، و البته تولد بازي من و آدي. بچه‌ها دير نياين‌ها..... قراره چشممونم به جمال عسل دختر آدي روشن شه، آخه از وقتي 17 روزش بوده تا الان كه تقريباً يكسال و نيمه‌ شده نديديمش.

خبر دارين كه تا روز پدر هم چيزي نمونده، 6 مرداد كه مصادفه با تولد گل پسراي عسل من، واي چه بكنم من ....، 3 مردادم تولد ناصره، از حالا دارم فكر ميكنم چي براش بخرم، البته خيلي چيزا لازم داره، ولي خودم تو فكر يه ادكلن خوشبو هستم ....

امسال تو خونه خودمون تولد نميگيريم،‌ چون با روز پدر مصادف شده، شب قبلش ميريم خونه مامانم و همون روز خونه باباي ناصر و هردو جاهم كيك ميبريم كه تولد پسرا هم برگزار بشه. از همينجا همتونو براي اون روز به وبلاگ پسراي گلم دعوت ميكنم.....

وعده ما 6 مرداد.... يادتون نره

 

اينم يه متن قشنگ از پابلو نرودا نويسنده شيليايي كه ديروز خوندمش:

اگر سفر نكنيم

اگر مطالعه نكنيم

اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم

اگر به خودمان بها ندهيم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

هنگاميكه عزت نفس را در خود بكشيم

هنگاميكه دست ياري ديگران را رد كنيم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر بنده‌ي عادت‌هاي خود شويم

و هر روز يك مسير را طي كنيم

اگر دچار روزمرگي شويم

اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم

يا با كسانيكه نمي‌شناسيم سر صحبت را باز نكنيم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نكنيم

همان احساسات سركشي كه موجب درخشش چشمان ما مي‌شود

و دل را به تپش در مي‌آورد

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم

هنگاميكه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم

اگر حاشيه امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نيندازيم

اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم

اگر به خودمان اجازه ندهيم براي يكبار هم كه شده از نصيحتي عاقلانه بگريزيم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

بياييد زندگي را از امروز آغاز كنيم!

بياييد امروز خطر كنيم!

همين امروز كاري كنيم!

اجازه ندهيم دچار مرگ تدريجي شويم!

شاد بودن را فراموش نكنيم!!!!

 

فراموش نكنيم براي داشتن باغ خوشبختي، كافيست درخت محبت بكاري تا پرنده‌هاي آرزو بي‌آشيان نمانند.

فراموش نكنيم هرچقدر دريا توفاني باشد، ماهي‌هايي كه در عمق زندگي ميكنند، آرامش خود را از دست نمي‌دهند.

و فراموش نكنيم زندگي اجبارست، مرگ انتظار، عشق فقط يكبار، جدائي دشوار، درد اما تكرار تكرار تكرار


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 17:1 توسط بيتا |


هفته بزرگداشت زن و روز مادر مبارك

وقتي پريشب كانال سه راه‌اندازي پتروشيمي برزويه رو اعلام كرد، احساس غرور كردم، انگار يه لحظه تمام خون بدنم جمع شد زير پوستم و ضربان قلبم بالا رفت، دلم گرفت از نبود آقاي مهندس نوري، مدير عامل محبوبم، نبود كه با افتخار ببينه سرانجام كارشو.

ديروز زنگ زدم شركت تا به دوستام تبريك بگم، داشتم با فِري جونم صحبت ميكردم كه ديدم ماني رو خط موبايله و بهم گفت كه اخبار راديو اعلام كرده كه پتروشيمي برزويه به پتروشيمي نوري تغيير نام مي‌ده، البته اين خواسته پسر آقاي نوري بوده كه بهمراه هوگو چاورز رئيس جمهور ونزوئلا و آقاي احمدي نژاد ديروز تو سايت بودن و اونجا رو راه‌اندازي كردن و آقاي احمدي نژاد هم با اين تغيير نام موافقت كرده.

نميدونين چه حالي داشتم، از بيان احساسم قاصرم، بعدش به رئيس خودم پيام كوتاه فرستادم و بهش خسته نباشيد گفتم چون خدا وكيلي از كساني بود كه پابپاي آقاي نوري فوق‌العاده زحمت اين طرحو كشيد، البته بقيه بچه‌ها هم همينطور بودن، از همينجا به همشون خصوصا همكاراي واحد خودم، تداركات و انبارها، تبريك ميگم، دوستان خوبم خسته نباشيد. مخصوصاً شما آقا رضا، واقعا خسته نباشيد. آپ نميكنين.

بزرگترين طرح آروماتيك دنيا،

آروماتيك چهارم،

ديروز در منطقه ويژه اقتصادي انرژي پارس (عسلويه) افتتاح شد.

آقاي مهندس نوري روحت شاد و يادت گرامي.

پتروشيمي نوري يادگار توست، يادگار سختي‌ها، شب‌بيداري‌ها، دلسوزي‌هاو دل‌نگراني‌ها.

 

پس فردا ميدونين چه خبره، درسته روز مادر و روز زن، پيشاپيش اين روز رو به همه مادراي عزيز، به همه دوستاي گلم (تفنگدارا) و به همه زن‌هاي ايراني تبريك ميگم.

تبريك ميگم به فِري، ماني، لي‌لي، بيتي، اِسي، فاطي، آدي، سارا و حميرا دوست جوناي خوبم.

تبريك ميگم به مامان و خواهر عزيزم نوشين.

چون ممكنه نتونم تو وبلاگ تك‌تكتون بيام و تبريك بگم، از همينجا تبريك منو پذيرا باشين، روزتون مبارك دوستاي اين دنياي مجازي.

 

و اينجا براي تو مينويسم مادر عزيزم، نميدانم بايد چگونه از تو و زحماتت قدرداني كرد، چرا كه فكر ميكنم هركاري در برابر تو، پاسخگوي محبت بيكرانت نخواهد بود، پس از ته دل ميگويم، مادر عزيزتر از جانم

 

 روزت مبارك

Happy Mother's Day

خدايا از تو ميخوام كه هركسي مادرشو از دست داده بهش صبر بدي، و به بقيه اين لياقتو بدي كه بتونن با تمام وجود خدمتگزار مادراشون باشن.

خدايا همه مريضا رو شفا بده و دلهاي خانواده‌هاشونو شاد كن.

خدايا پشت كنكوريامونو كمك كن تا بتونن امسال وارد دانشگاه بشن، كاري كن تا ركسانا دختر فِري گلم امسال با رتبه خوب، يه رشته دلخواه قبول بشه و دل مامانشو شاد كنه. همينطور دختر دائيم پريچهر، پسر دائيم اشكان.

خدايا كسائي رو كه تازه زندگي مشترك رو شروع كردن گام به گام به همديگه نزديكتر كن و عشقشونو افزون.

خدايا به هممون سلامتي بده، تا بتونيم شكرگزار نعماتت باشيم.

آمين يا رب‌العالمين


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 16:7 توسط بيتا |


حاجي خورون

اين پست يه كم طولانيه، سر فرصت بخونين.

از يكشنبه پيش بگم كه من و نوشين وقت رنگ و مش داشتيم و از ساعت 10 صبح تو آرايشگاه بوديم تا 5/3 بعدازظهر، كلي فرق كرديم و خوشمون اومد، بالاخره بعد از دوسال تنوعيه.. مخصوصا كه ميخواستم براي مهمونيه روز جمعه مادرشوهرم يه فرقي هم كرده باشم...

يكشنبه شب به ناصر گفتم به داداش كوچيكه، اميرحسين، زنگ بزنه و بگه ما فردا ميريم اونجا تا يه كم جمع و جور و تر تميزي كنيم واسه سه‌شنبه كه مامانشينا از مكه برميگردن... داداشش گفت قراره مسعود اينا (برادر بزرگتر ناصر) بيان اينجا، ناصرم گفته بود پس ما نميايم، خيلي ناراحت شدم گفتم ناصر جون ما كه نميتونيم بخاطر برادرت، از مادر و پدرت بگذريم به اميرحسين بگو بهشون بگه ما هم ميخوايم بيايم، اگه دوس ندارن اونا نيان و بعد هم گِلِگي نكنن... كه اونا هم گفته بودن اشكالي نداره ما هم ميايم، منم اينطوري

فكر كردم بعد از سه سال قهر چه جوري ميخوايم روبرو بشيم، مخصوصا كه تو جريان فرحزاد رفتن عيد كه با خاله ناصر بوديم اونا هيچ محلي به ما ندادن و به زور براي سلام عليك سرمونو براي هم تكون داديم...

تازه من ميخواستم برم اونجا نهار و شام هم درست كنم و يه فكري هم براي شام روز بعد بكنم، براي همين گفتم صبح زودتر بريم كه اول ما اونجا برسيم، با تمام سعي و تلاشمون ساعت 15/10 صبح رسيديم و ديديم اونا 10 رسيدن و دارن صبحانه ميخورن، تو راهرو با نسرين خواهرشوهرم روبوسي كردم كه همون جا حالمو گرفت: اِ مگه قرار بود شماهم بياين؟؟؟؟ اصلا براي چي اومدين؟؟

منم بروي خودم نياوردم (طبق معمول)، كه ديدم جاريم، فاطمه، از توي آشپزخونه اومد طرفم و سلام كرديم و بوسم كرد، بازم بروم نياوردم، البته قبلش به ناصر گفته بودم اگه اومدن جلو حرف زدن، حرف ميزنيم، وگرنه انگار نه انگار، كه خوشبختانه خوب تحويل گرفتن..

براي ناهار هم مرغ و سوپ جو درست كرده بود و آورده بود، البته ما رو هم حساب كرده بود، كارگر هم از ساعت 8 صبح اومده بود و داشت كار ميكرد و اصلا به كار كردن ما نيازي نداشت، هرچند كه بيچاره هرجا رو تميز ميكرد از دست اين سه تا وروجك تميزي برنميداشت..

بيشتر اوقاتو توي آشپزخونه گذرونديم (من و جاريم و خواهرشوهرم)، با كمال تأسف ديدم نسبت به سه سال قبل هيچ هيچ هيچ فرقي تو رفتار و كردارش ديده نميشه، همونطور حرف درست كن و از خود تعريف كن و لاف زن .....

نگين واه واه، بخدا سه ساله دارم از دستش عذاب ميكشم از بس كه سعي كرد منو پيش خونواده شوهرم خراب كنه و هرچي دلش خواست پشت سرم صفحه گذاشت و بگذريم اصلا اصلا اصلا دلم نميخواد ياد اون ماجراها بيفتم، فقط هم به خاطر مادرشوهرم باهاشون صحبت كردم، چون سه سال بود تو فاميل رفت و آمد نميكرد و همه سراغشو ميگرفتن، هر جا ما بوديم نميومدن، بگذريم كه با اون كاراش باعث شد چه برخوردي بين من و مادرشوهرم پيش بياد ولي بازم اين من بودم كه خانومي كردم و قطع رابطه نكردم و مثل اونا هي قهر و آشتي نكردم .....

خلاصه اين جريان مكه رفتن باعث شد مجبور شيم حرف بزنيم،‌ البته چه حرفي، خدائيش هيچوقت پشت خانواده ناصر به فاطمه حرفي نزده بودم ولي با اينحال انقدر از خودش ساخته و پرداخته بود كه وقتي فهميدم صدتا شاخ درآوردم.... اونروز هم با شنيدن حرفاش فقط فقط از فرط تعجب چشام بزرگ و كوچيك ميشد ولي لام تا كام حرف نزدم و فقط شنونده بودم ...

ميدونين چي ميگفت؟ ميگفت: از روزيكه مامان اينا رفتن مكه، هر شب باهاشون حرف زدم، ميدوني بيتا، مامان خيلي رو من حساب ميكنه، ديشب بهم گفت كه امشب بهش زنگ بزنم تا بهم بگه براي شام فردا چي درست كنم، منم اينطوري، آخه خيلي خيلي رو من و محبت آقا ناصر حساب ميكنه (به حق حرفاي نشنيده) من خيلي مهربونم، خيلي حساسم، خيلي غمخوارم، خيلي فلانم، خيلي بهمانم، باور كنين ديگه داشت حالم بهم ميخورد، دم به دقيقه هم ميپرسيد: كادو چي ميخواي بگيري، ما كه پول نداريم، ظاهرا خونه كرجشونو فروختن و يه خونه 60 متري به قيمت 60 ميليون تو نارمك معامله كردن .... منم كه اخلاقشو ميدونستم هيچي بروز ندادم....

اين كيارش هم كه زنعمو شناس شده بود و هي ميگفت زنعمو بهم غذا بده، زنعمو منو ببره دستشوئي، فاطمه هم هي قربون صدقه‌ش ميرفت، خدائيش از كاراي رياكارانه كه از ته دل نيست حالم بهم ميخوره..

ساعت حول و حوش 6 بعدازظهر تو آشپزخونه بوديم كه ناصر اومد گفت بچه‌ها بياين بيرون زلزله اومده، كه البته ناصر و نسرين و مسعود كاملا حس كرده بودن ولي ما نفهميده بوديم، خلاصه تا رفتيم تو حياط انقدر حال من بد شد كه تمام بدنم ميلرزيد كيارشم خيلي ترسيده بود و شروع كرده بود به ناخن جوئيدن، زودي فاطمه رفت برام آب قند آورد و شروع كرد به ماليدن پشتم .....

سه‌شنبه هم از ظهر رفته بود خونه مادرشوهرم، البته غذا رو خونه خودش پخته بود، نسرين دوتا مرغ بهش داد برد و قرار شد درست كنه بياره، كه شانسش از تبريز هم مهمون اومده بود و به غذا، سوپ و دوتا كوفته بزرگ هم اضافه كرده بود... مرغا هم شكم پر بودن..

دردسرتون ندم وقتي براي بچه‌ها سوپ كشيد ديدم واي چه بوي زُحم بدي ميده، مرغا هم همينطور با اينكه بيچاره پرش كرده بود از آلو و گردو و زرشك و غيره ولي خيلي بدبو بود، ما كه بزور خورديم، كوفته ها هم موقع كشيدن وارفت، خدائيش نديدم كسي هم خيلي تعريف كنه، قيافه مادرشوهرمم معلوم بود كه خيلي خوشش نيومده، حالا چرا اينقدر اصرار داشت اون غذا بپزه كه ناصر ميگه ملاحظه تو رو كرده ديده با اين دوتا وروجك سخته، چه ميدونم ولله، اصلا كاشكي انقدر خوب باشه كه بدونم مامان ناصر عاشق اونه، ولي ميدونم اينطور نيست، چون بعد از اون جريانات سه ساله خونشون پا نذاشته و حتي خونه جديدشونو نديده .......

گفته بود شب نميمونه، ولي وقتي براي چهارشنبه مامان ناصر گفت بريم اونجا، ديدم شب هم اونجا بوده و پارسا رو گذاشته و رفته سركار، و ساعت 3 بعدازظهر برگشته براي كمك، كه البته تمام كاراي غذاي شبو دوتائي انجام داديم و مادرشوهرم فقط دستور ميداد، تازه از سوپشم ايراد گرفت كه چرا جعفري نريختي، يه كم آب اضافه كن و آبليمو، جعفري هم بريز توش، ميديدم كه خون داره خونشو ميخوره، تازه طاقت هم نمياورد تا تو آشپزخونه تنها ميشديم غرغر ميكرد كه خسته شدم، نسرين همش داره از ديروز صبح پاچمو ميگيره و فلان و بهمان و من فقط نگاش كردم ......

اينم بگم يه كاريكه ميكنه و خيلي حس بدي به من دست ميده اينه كه ميخواد نشون بده من نكرده كارم و اون خيلي زرنگه به هرچي دست ميزدم زودي ميدوئيد ازم ميگرفت ميگفت تو دست نزن، رفتم جيگر رو بشورم گفت: واي چقدر چربياي دلو گرفتي مزه‌ش به همينه، آخه ميدوني نه كه بابامينا خيلييييييييي گوسفند ميكشن، من خيلي واردم و من فقط نگاش كردم .....

راستي جاريم مثل خانواده شوهرم تبريزيه و خوب ميدونه چه جوري بايد باهاشون رفتار كنه، بيچاره من ساده، ترانه جون ناراحت نشيا، ولي فكر ميكنم عروس خانواده تبريزي بودن خيلي سخته، خيليييييييي ...........

گذشت تا جمعه كه تا ما برسيم اونجا شد 15/12 ظهر، ديديم هنوز اونا نيومدن، البته بعد از اومدنش گفت مامان بهش گفته ديرتر بياد، برام جالبه كه هركاري ميكنه ميگه مامان گفته، بعد هم فهميدم خانومي كه ميگفت پول نداريم 50 هزارتومن داده به مامان ناصر بعنوان كادو البته بعدشم بهم گفت: پولو دادم ولي بعدش پشيمون شدم، و من فقط نگاش كردم ......

آخه دختر جون تو كه پولو دادي ديگه چرا پيش جاريت خودتو خراب ميكني، منم كه چيزي نگرفته بودم تا از خود مامان بپرسم چي لازم داره، كه اونم گفت ماهيتابه تفلون خيلي بزرگ لازم داره، حالا قراره با ناصر بريم براش بگيريم..

آخر سر هم تا همه كادوها را باز نكرد و رو همش قيمت‌گذاري نكرد راحت نشد، و تازه بعداز اون عزم رفتن كرد.

حالا شانسي كه آوردم مثل هميشه وقت نكرد با سر و صورت من ور بره و بگه: واي چقدر شكسته شدي، چرا اينقدر به ناصر ميرسي، بذار كثيف و شلخته باشه، فقط به خودت برس، چرا هي ميري سركار، چرا ..... چرا ...... بابا آخه يكي نيست بگه به تو چه؟؟ چرا انقدر سعي داري اعتماد بنفس منو بكشي، خدائيش هركي ما دوتا جاري رو ديده ميدونه فرقمون از زمين تا آسمونه، چه از لحاظ قيافه، چه تحصيلات، چه سطح خانواده، خلاصه از هر لحاظ (نگين چه از خود متشكر، به خدا واقعيته، بارها ديدم تو جمع فاميلشون كه دارن با هم تركي حرف ميزنن، ميگن اين عروست يه چيز ديگه‌س)

راستي بگم از ناهار كه چه ميز مفصلي با كمك دخترخاله ناصر كه ماشالله خيلي خيلي هم كدبانوئه، چيده شده بود، فقط براي درست كردن 4-5 جور دسر، بنده خدا تا اذان صبح بيدار بوده، چن تا مرغ شكم پر كه خدائيش با مال فاطمه زمين تا آسمون فرقش بود، باقالي پلو با گوشت تازه گوسفند، بيف‌استروگانوف و دلمه كدو بعنوان پيش غذا و دو جور سالاد و مخلفات و غيره..... (چه شكمو)

شب هم چون نمونديم و من دلم شور كيارش رو ميزد، كلي برامون غذا كشيدن دادن آورديم خونه... ديروز هم زنگ زدم خسته نباشيد بگم كه ديدم هنوز مسافراي تبريز نرفتن، فكر كنم امروز برن.....

راستش قرار نبود اينا رو اينجا بنويسم چون يه موقع ممكنه كسيكه دلم نميخواد اينجا رو بخونه، ولي خيلي دلم پر بود و حالا حالا هم خالي نميشه، فقط برام دعا كنين كه ايندفعه باز سعي نكنه رابطه رو خراب كنه، من ديگه اعصابشو ندارم .....

بگذريم، اين پست داره خيلي خاله زنكي ميشه، به بزرگي خودتون ببخشين، اما كلي سبك شدم .......

يه چيزي تعريف كنم نخندينا .........

ديشب تا ساعت 5/2 خوابم نبرد، كلي با ناصر حرف داشتم، پاشدم قلم و كاغذ برداشتم و يه نيمساعتي فقط نوشتم، درددلامو، حرفامو، ابراز احساساتمو، خلاصه همه چيزاي درونيمو (شد دو صفحه A4)، بعد هم يه تيكه چسب برداشتم رفتم تو دستشوئي، آخه فكر كردم اينجا تنها جائيكه وقتي براي نماز صبح بلند ميشه كاملا حواسش هست، و چسبوندمش كنار شيرآبي كه خودمونو باهاش ميشوريم....

صبح هم برخلاف هميشه از ساعت 8 صبح بيدار بودم و از همون موقع تو اينترنتم، ديدم كاغذ نيست ولي خبر ديگه‌اي هم نيست، چون براش نوشته بودم اگه حرفي داشتي برام رو كاغذ بنويس، روي ميز پذيرائي همه چي هست، بعله طبق معمول بازم خبري نبود، تا الان كه 12 ظهره هم خبري از تلفنش نيست ............. خيلي ديوونه‌م نه؟؟؟؟؟


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 12:22 توسط بيتا |