مثل اينكه تأخيرم خيلي زياد شده، ولي خوب يه سري مسائل بود كه اصلاً حال و حوصلهاي
نداشتم تو وبلاگ خودم بنويسم اين بود كه بيشتر وبلاگ پسرا رو آپ كردم، علت اينكه ميبينين كامنتهامو هم تأئيدي كردم به همين خاطره (دريافت يه سري عكساي مسخره
و كامنتهاي مسخرهتر
براي خودم، خواهرم و چن تا از دوستاي وبلاگي)، جالبه همين امشب كه داشتم ايميلهامو چك ميكردم از دوتا دوست عزيز وبلاگي كه دختراي نازي هم دارن، از همين ايميلهاي مسخره دريافت كردم كه چون باورم نميشد ارسالكنندهش اين دوستاي عزيز باشن براي يكيشون جواب فرستادم كه مطمئنم كنه اين مسئله اشتباهي بوده.....
درضمن عكساي وبلاگ پسرا رو هم غيرقابل كپي كردم چون همين طرف علاوه بر اون عكساي مفتضح، عكساي بچههاي من و خواهرزادمو براي خودمون و يكي دونفر ديگه ارسال كرده بود.
چقدر بده
كه آدم احساس كنه حتي تو اين دنياي مجازي هم نميتونه آرامش داشته باشه و دائماً يه چيزائي باعث ناراحتيش ميشن، يه عده آدم بيكار و بيعار با فرستادن اين جورعكسا و نوشتن يه سري مطالب مزخرفتر حال و حوصلهاي برات نميذارن، از همين جا اعلام ميكنم اگه ايميلي از طرف من با اين مضامين به دستتون رسيد صددرصد بدونين كه فرستندهش من نيستم و حتماًً باخبرم كنين، مرسي....
![]()
![]()
![]()
زندگي بطور عادي داره روال خودشو طي ميكنه، و خوشبختانه اون موردي كه گفته بودم قرصامو قطع كردم
، رفع شد
و دوباره به همون صورت قبلي قرصاي ضد افسردگي رو ميزنم تو رگ
. اِ نخندين ديگه
، خنده نداره .....![]()
خيلي دردامون كم بود يكي ديگه هم بهش اضافه شد، زانو درد
كه داشتيم، كتف درد
كه از سر بارداري دوقلوها رومون مونده بود و با 30 جلسه فيزيوتراپي حل نشد، تيروئيدمون
كه زد بيرون، اضطراب و افسردگي
و اين درداي بيدرمونم كه ديگه تمومي نداره، اگه گفتين چي اضافه شد؟ يهو بگين امالمرضم ديگه .....![]()
اون قسمت از كتف سمت راستم كه از پشت كمر نزديك ستون مهره درد ميكرد زده به شونه راستم كه از سمت داخل دردش خيلي زياده و با انواع و اقسام ورزشها و ماساژي كه با دستگاه ماساژور ميدم هيچ فرقي نكرده، چن روز پيش با خودم فكر ميكردم نكنه سرطان استخون
گرفتم و خودم بيخبرم، خلاصه حسابي فكرمو مشغول كرده، چون واقعا دست راستمو ناتوان كرده و نميتونم خيلي كار سنگيني با اين دست انجام بدم، خوب لابد همتون ميگين برو دكتر.... (ثمين جونم خوشحال ميشم نظرتو در اين مورد بدونم)
چن سال پيش هم كه براي فيزيوتراپي رفته بودم بهم گفتن اين قسمت از كتفت يه گره داره كه بايد بررسي شه و حتما پيگيريش كن، حتي گفتن تست عصبي عضله رو بدم كه با تعاريف وحشتناكي
كه ازش شنيدم از خيرش گذشتم، البته فعلاً.....
از دست اين فسقليا هم كه ديگه امانم بريده، واقعا ديگه هيچجا راحت نيستم حتي خونه پدرم كه خيلي كم حوصلهس و سر و صداي بچه خيلي اذيتش ميكنه، فعلا تا اطلاع ثانوي بايد هرگونه رفت و آمد رو قطع كنم، ببينم اين دوتا كي آروم ميشن و كمتر سربسر هم ميذارن، هرچند كه فكر نميكنم به اين زوديا باشه....
اين روزا خيلي هوس مسافرت كردم مخصوصاً كه شركت ناصرينا تعطيلات تابستوني داره و چون امسال ماه رمضون از 22 شهريور شروع ميشه قرار شده هركي هروقت خواست مرخصي بگيره كه منم از ناصر خواستم خودشو براي 17 تا 21 شهريور و يه مسافرت جانانه و عشقولانه دونفره آماده كنه، تعجب نكنين، چون نميخوام اين دوتا فينقيلو دنبال خودم راه بندازم و اصلا نفهمم چي گذشت...
چه مامان سنگدلي![]()
احتمالا هردوشونو ميسپرم به مادرشوهرمينا چون ماشالله خيلي باحوصلهن و اينارو هم خيلي دوس دارن و لوسشون ميكنن جوريكه جلوي اونا نميتونم بگم بالاي چشمتون ابروس، هرچند ميدونم وقتي كه برگردم نفسي براي بندهخداها نمونده، ولي چه كنم كه از لحاظ روحي خيلي خستهم و ناصر هم بينهايت دلش ميخواد يه چن روزي از اين تهران شلوغ دور باشه (حتي از سروصداي كيان و كيارش هم بستوه اومده)، اولين فكرم به رامسر رسيد ولي بعدش فكر كيش افتاد تو سرم، حالا اگه كسي پيشنهادي داره، ممنون ميشم بهم خبر بده.....
شهريور سال 84 يه سفر چن روزه به كيش داشتيم كه اون موقع هم مادرشوهرم زحمت بچهها رو بعهده گرفته بود، ولي جاتون خالي خيلي بهم خوش گذشت هرچند تمام مدت وقتم تو پاساژا صرف شد و اصلا وقت نكرديم جاهاي ديدني كيش رو ببينيم، ولي اندفعه اگه بريم دوس دارم فقط بگردم و از سكوت اونجا مخصوصاً شباش حسابي بهره ببرم.....
زندگي شيرين ميشود ![]()
(سريال آينه يادتونه، بالاخره بعد از اونهمه غُرغُركردن، بايد يه نتيجهاي هم گرفت ديگه)
حالا بريم سراغ ناصر
كه انگار اين روزا يه تحول اساسي پيدا كرده و بيشتر بفكر من و سورپرايز كردنم افتاده، اول بگم كه براي تولدش و روز پدر كه سه روز از هم فاصله داشت، يه شلوار جين و يه شلوارك گرفتم، امروز هم كه رفته بودم بوستان يه ادكلن و يه اسپري براش گرفتم كه اين آخري علت داشت، اونم سورپرايز كردن ديشبش بود.....
ديروز براي اينكه بچهها بازم از استخرشون استفاده كنن و يه تني به آب بزنن رفتيم خونه مامانم كه هي ناصر بهم ميگفت شب كي برميگرديم، منم كه شك كرده بودم سوال پيچش كردم تا بهم گفت حول و حوش ساعت 9 شب برام يه سورپرايز داره، خلاصه ما نفهميديم كي خونه مامانمينا شامو خورديم و جلدي راه افتاديم، حالا مگه عقربهها حركت ميكنن، ديگه داشت حوصلهم سرميرفت كه زنگ زدن و ناصر رفت دم در و ديدم با يه جعبه قد خودش برگشت تو.![]()
شروع كرد كه باز كردن جعبه كه يهو يه جيغ بنفش از حنجره من اومد بيرون، بعله عزيز دلم برام دستگاه AB King رو كه ماهواره خيلي تبليغ ميكرد سفارش داده بود و كلي منو شرمنده و ذوقزده كرد (ماني جون و خواهرم ميدونن از چه دستگاهي حرف ميزنم)، اينم عكسش:

حالا ميدونين چي جالبه از ديشب كه يه چن باري باهاش ورزش كردم، درد كتف و شونهم چن برابر شده
و اصلا روم نميشه به ناصر بگم نميتونم خيلي از اين دستگاه استفاده كنم، اگه بميرمم ديگه اندفعه نميخوام بزنم تو ذوقش.....![]()
يكي دوهفته پيش هم دستگاه Nicer Dicer رو برام خريده بود كه بازم تبليغ اونو تو ماهواره خيلي ديده بودم، اونبار هم خيلي خوشحال شدم، چون از اون روز تا حالا تمام كاراي خرد كردني رو با اون انجام ميدم، مخصوصا تهيه سالاد، اينم عكسش:

توصيه ميكنم اين يكي رو حتما تهيه كنين چون كار كردن باهاش خيلي راحت و آسونه و كلي كارايي داره، همراهش يه سيدي آموزشي هم هست كه البته كسانيكه ماهواره ترك رو دارن حتما تبليغشو ديدن، شماره نمايندگيش تو ايران هم 66904830 هست كه البته اصل اين دستگاه آلمانيه به قيمت 59 هزارتومن ولي من تُركش رو از پاساژ نصر گيشا خريدم هيجده هزار و پونصدتومن و خيلي هم راضيم، مخصوصا براي خرد كردن پياز كه همش از اين كار عاجز بودم....
امروز هم كلي خودمو خجالت دادم و يه مانتو و يه شال خوشگل خريدم، اصلا نميدونم چرا هروقت خريد ميكنم انقدر روحيهم خوب ميشه، من اينجوريم يا همه زنا اينجورين؟؟![]()
![]()
اوه اوه چقدر حرف زدم، برم برم كه نزديكه دو نيمه شبه و ناصر بيچاره زابرا خوابيده تو پذيرائي تا بيدارش كنم بياد سرجاش، الهي قربونش برم من، مرسي عزيزم![]()
كه اينقدر بفكر منيييييييييي.......
تا يادم نرفته بگم كه كار داداش رضا هم درست شد تو بانك پاسارگاد، البته بدون اينكه به ما بگه تو آزمونش شركت كرده و قبول شده بود (براي رشته صنايع و مديريت نيرو ميخواستن، داداشي ما هم كه فارغالتحصيل دوسال پيش تو رشته صنايعه)، كلي هم دنگ و فنگ داشته، از انگشتنگاري و چكاپ كامل پزشكي بگير تا مصاحبه، و گذروندن چن واحد مربوط به بانكداري، يه دست كت شلوار سرمهاي راهراه همراه با آرم شيرنشان آبطلاكاري شده هم بهش دادن كه خيلي بهش مياد، ديگه فكر كنم تا آخر امسال بريم خواستگاري، انشالله ........ ![]()

