تبليغاتX
دل نوشته‌هاي بيتا
زمان آن فرا رسيده كه بداني براي يافتن آن چه كه هميشه آرزومند آن بوده‌اي هيچ وقت دير نيست



يانگوممممممممم

هيچ دقت كردين هر چن سال يه‌بار، يه شخصيت رنجديده ژاپني- كره‌اي، ملكه ذهن و قلب مخاطباي تلويزيون ميشه.

دوره‌ كودكيمون، اوشين بود با برنج و تربچه، دوره نوجووني، هانيكو بود و كوفته برنجي، حالا كه روزگار جووني رو سپري ميكنيم، يانگوم با پختن اردك و قرقاول! (جمعه شب حول و حوش ساعت 9، شبكه دو)

اين مجموعه‌ها كه ذكر خيرشون رفت، نكات آموزنده و بقولي درس زندگي و ايستادگي رو به شيوه مظلومانه‌اي به بيننده القا ميكنن، با ذكر اين مطلب كه رنگ و لعاب و كشش قابل توجهي در فيلمنامه و تصاوير دارن كه مخاطب از تماشاي اون لذت ميبره.

البته ظرافت و سرعت جالب توجه آشپزها كه يه خروار سبزيجات و گوشت رو در چن دقيقه سرو ميكنن و يه پياله ماست‌خوري‌اش رو با صد نفر پيشمرگ ميبرن خدمت اعليحضرت تا بچشه ... نه بخوره! بماند.

اميدواريم اين شهرت يانگوم موجب تكرار فضاي دوره پخش سريال اوشين، نشه كه تمام لوازم و پوشاك با مارك –تاناكورا- عرضه ميشد!

اينطور كه اين مجموعه و عواملش در دل پير و جوون رخنه كرده‌ن،‌بعيد نيست در آينده، پيتزا و كباب و دوغ –يانگوم- هم يافت شه!

قابل ذكره كه من خودم تا بحال حتي يه قسمت از اين مجموعه رو برخلاف دوتاي قبلي (كه طرفدار پروپاقرصشون بودم)، نديدم ولي انقدر تعريفشو شنيدم و عكساشو تو مجله‌ها و اينترنت ديدم كه كمي تا قسمتي از موضوع داستان باخبرم، حتي شنيدم كه سي‌دي سريال كه حدود 22 ساعت ميشه با قيمت 15 هزارتومن فروخته ميشه، حالا هركي نديده و دلش ميخواد ببينه، بسم‌الله ......

 

 

 

هفته گذشته اتفاق خاصي نيفتاد، جز اينكه بشدت سرماخورده‌م و حالم اصلاً خوب نيست، اميدوارم تا روز پنجشنبه كه قراره بريم خونه فري جونم به صرف افطار و ملاقات هشت تفنگدارا، حالم خوب شه، برام دعا كنين .... (فري جون شرمنده كه اين دوستات خيلي تنبلن و كادوي روز تولد 18 تير رو قراره 29 شهريور بهت بدن) درضمن قبولي دختر گلت ركسانارو تو دانشگاه سراسري و آزاد تبريك ميگم، اميدوارم هميشه سايه تو و پدرش بالاي سر هردوشون باشه و هر روز شاهد موفقيت‌هاشون باشي .... خوشبختانه امسال همه كنكوريامون قبول شدن .......

از حميراي عزيزم هم خيلي ممنونم كه هر دفعه با ديدن كامنتايي كه برام ميذاره كلي ذوق ميكنم، عزيزم دفعه قبل كه گفته بودي جراحي داري، برات چن بار ايميل زدم ولي اِرور ميداد،‌ نميدونم الان تو چه وضعيتي هستي، تو رو خدا اگه اينجا رو خوندي يه خبري از خودت بده ..... بدون كه پنجشنبه جات خيلي خاليه .....

ماه رمضون امسال هم رسيد و باز من افسوس ميخورم كه چرا هيچوقت نتونستم روزه بگيرم، ولي عوضش از وقتي كه با ناصر ازدواج كردم، هرسال ماه رمضون حسابي ازش پذيرائي كردم تا تو روزه‌داريش شريك باشم، نميدونم اينجوري قبوله يا نه، ولي خدا خودش ميدونه كه چقدر دلم ميخواست ميتونستم و توانائي بدنيشو داشتم و روزه‌هامو ميگرفتم .........

موقع افطار و سحر ما رو هم ياد كنين، التماس دعا .....


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 14:34 توسط بيتا |


سفرنامه سرعين و شمال

سفرمون از سرعين شروع شد، به چالوس ختم شد، ضمن صرف 70 ليتر بنزين و يك باك پر 12 ليتري گاز به مسافت 1450 كيلومتر، الحق و والانصاف كه اين ماشين نازنين هيچ دردسري برامون نتراشيد و كلي هم بهمون حال داد، مخصوصاً تو گرماي شمال.

 

شنبه ساعت 42/6 صبح راهي شديم، حول و حوش ساعت 18/10 رسيديم رودبار، ساعت 09/11 صبح رشت بوديم و ساعت 56/11 صبح رسيديم بندرانزلي و دريا رو رؤيت كرديم، چه ترافيكي هم بين رشت تا بندرانزلي بود، هوا هم فوق‌العاده گرم و شرجي، يه 20 دقيقه‌اي رفتيم ساحل و يه كم تو آب پيشروي كرديم و تو سر و كول هم زديم تا دوباره راه افتاديم، براي ناهار يه توقف 45 دقيقه‌اي تو تالش داشتيم، ساعت 43/15 رسيديم آستارا و باز هم رفتيم ساحل و با صرف يه مقدار ميوه و چاي يه كم حالمون جا اومد.

 

بعد از اون تقريباً‌ از ساعت 4 بعدازظهر به بعد تو گردنه حيران بوديم كه برخلاف اون چيزي كه شنيده بوديم نه سرد بود و نه از مه خبري بود، ولي رويهم رفته مسير جالبي بود، يه بار وايساديم و يه كم فيلم گرفتيم و چون عجله داشتيم از خوردن آش دوغ صرف نظر كرديم.

 

 

دردسرتون ندم، ساعت 25/18 بعدازظهر رسيديم سرعين، خسته و كوفته و گرسنه، تا وسائل رو جابجا كنيم بريم بيرون شد 8 شب، اول يه كم خريد كرديم، آش دوغ خورديم، بليط تئاتر عمو سبزي فروش رو كه تو هتل بين‌المللي لاله اجرا ميشد تهيه كرديم،‌ بعد رفتيم شام خورديم و برگشتيم تئاتر، نميتونم بگم چقدر خنديديم، برنامه‌ها شامل چن ترانه آذري و فارسي و همون تئاتر بود به اضافه برنامه آقاي اسماعيل حيدري كه يه جورائي مثل مستر سين خودمونه (خيلي هم تو اون خطه طرفدار داره و كلي سي‌دي بيرون داده) ولي با لهجه غليظ اردبيلي، جوريكه وقتي خاطره تعريف ميكرد آدم از خنده ميتركيد، بعد هم كه برگشتيم هتل، بنده بعلت بدخواب بودن دروغ نگفتم اگه بگم تا صبح تقريباً‌ بيدار بودم و گوش سپرده بودم به سمفوني خر و پف ناصرجان.

 

با اصرار ناصر كه ميگفت حتماً‌ از آب گرم استفاده كنم، يه مايو خريدم تا ببينم چي ميشه، آخه من اصلاً‌ اهل شنا و استخر و دريا نيستم، ولي براي اينكه ناصر دلخور نشه و حس كنجكاوي خودم هم ارضا بشه گفتم يه بار ميرم ببينم چي ميشه، كه همون يه بار براي تا آخر عمرم كافيه.

 

صبحانه كه جاتون خالي تو هتل صرف شد همراه با كلي سرشير و عسل، بعد از دوساعت تقريباً‌ حدود ساعت 12 ظهر رفتيم آب گرم سبلان كه ميگفتن از همه شيك‌تر و تميزتره، حالا بماند كه چقدر تو صف بليط وايساديم و به ناصر كه اصلاً نوبت اون سانس نرسيد و بيرون منتظر من وايساده بود (بعداً فهميدم)، بعد از گرفتن دوش، وقتي وارد محوطه استخر شدم، در وهله اول از بوي گوگرد چشام شروع كرد به سوختن، رفتم نشستم لبه استخر و تا زانو پاهامو كردم تو آب، انقدر از داغي آب كلافه شده بودم كه ميخواستم پاشم فرار كنم ولي راستش از ناصر خجالت ميكشيدم، يه ده دقيقه‌اي صبر كردم تا عادت كردم و كم كم وارد آب شدم، باور كنين شايد بيشتر از 8-7 دقيقه تو آب نبودم كه احساس كردم نفس تنگي گرفتم (در همين حال داشتم كمرمو و گردنو و كتف و زانومو ميماليدم تا رفع بلا بشه)، چشمتون روز بد نبينه، وقتي از آب اومدم بيرون و از پله‌هاي كنار استخر شروع كردم پائين رفتن احساس كردم سرم به شدت گيج ميره و انگار يكي داره منو ميكشه پائين، ضمن اينكه پاهام فوق‌العاده بيحس شده بود و ضربان قلبم بشدت بالا رفته بود، كشون كشون خودمو رسوندم به قسمت دوش‌ها، همه يه جوري نگام ميكردن، واي كه چقدر شلوغ بود، خلاصه ديدم نه نميشه تو صف دوش وايساد، باز بسختي خودمو رسوندم به رختكن، ضمن اينكه فكر ميكردم هرآن ميفتم و ميميرم و همش هم غصه اينو ميخوردم كه ديگه پسرا و ناصرو نميبينم، خدا نصيب نكنه...

 

به رختكن كه رسيدم ولو شدم زمين و يه خانمي كه از بندر تركمن اومده بود فوري رفت چن ليوان آب سرد آورد و پاشيد تو سر و صورتم كه يهو نفسم برگشت، خلاصه مايو رو از تنمون در آوردن و تا تونستن آب يخ ريختن روم تا بعد از يه ربع حالم جا اومد و لرزون لرزون در حاليكه ضعف شديدي داشتم خودمو رسوندم بيرون، ناصر كه اومد طرفم از ديدن رنگ و روي پريده‌م كلي جا خورد و زير بغلمو گرفت و رفتيم هتل، حالا از اون اصرار كه يه كم استراحت كن، از من انكار كه نميخوام اول بايد برم حموم، اونم ترسيد و باهام اومد تو حموم كه خدا خيرش بده اگه نبود با اون سكندري كه سمت دستشوئي رفتم حتماً‌ ضربه مغزي ميشدم.

 

خلاصه بعد از ناهار تا بعدازظهر يه كم طول كشيد تا كاملاً‌ حالم جا اومد و ساعت چهار رفتيم اردبيل، از اونجا يه مقدار عسل و حلواي سياه و تعدادي كارتون براي پسرا خريديم و رفتيم بقعه شيخ صفي.

 

 

گفته بودن درياچه شورابيل خيلي تو شب قشنگه اين بود كه رفتيم اونجا و يه كم قايقراني كرديم و ازمون با آش دوغ پذيرائي كردن، بعد هم تو محوطه شهر بازيش سوار كشتي صبا شديم، تو همين گيرودار ناصر زنگ زد به مامانش تا حال كيان رو بپرسه، اونم نامردي نكرد و كلي گِله‌گزاري كه چرا بيتا زنگ نزده با من خداحافظي كنه (انگار داشتم ميرفتم سفر زيارتي، بخدا اصلاً يادم نبود، انقدر كه سرم شلوغ بود) (اينا همه درحاليه كه من هنوزم احساس ضعف داشتم)، خلاصه تا 5/8 شب اونجا بوديم و بعد برگشتيم سرعين و اول ناصر رفت آب گرم بعد رفتيم شام خورديم و دوباره يه كم خريد كرديم و برگشتيم هتل. (عليرغم دلخوري شديدي كه از اونا پيدا كردم بازم مثل هميشه كوتاه اومدم و زماني كه ناصر رفته بود آب گرم زنگ زدم و با مامانش صحبت كردم).

 

 

 

 

 

ساعت 10 صبح روز دوشنبه به سمت شمال حركت كرديم كه بازم موفق به ديدن مه گردنه حيران نشديم و فقط اندفعه آش دوغو زديم تو رگ.

 

ساعت 20/12 ظهر هم رسيديم آستارا و يه سر رفتيم بازار ساحليش، با همه غرغري كه ناصر ميكرد و ميگفت خسته‌ام (حالا خوبه دوساعت بود حركت كرده بوديم) يه كاپشن براي خودم، دوتا كاپشن براي پسرا، و يه مقدار خرده ريز خريدم و بعد از دوباره كلي غرغر شنيدن خريد و نصفه كاره ول كرديم رفتيم ناهار خورديم.

 

ساعت 20/16 عصر رسيديم ساحل گيسوم (بين تالش و رضوانشهر)، تو جنگل بساط پهن كرديم كه يه چيزي بخوريم كه با ديدن يه عالمه هزارپا كه روي حصير راه ميرفتن پشيمون شديم و سرپائي يه نسكافه خورديم و راه افتاديم.

 

شهرائي رو كه ازشون ردشديم شامل: بندرانزلي، لشت نشاء، آستانه اشرفيه، لاهيجان، لنگرود، رودسر، كلاچاي و در آخر هم چابكسر بود كه ساعت 8 شب رسيديم اونجا و رفتيم مجتمع پذيرائي گل سرخ كه مخصوص چادر زدن بود و ما هم چادرمونو علم كرديم و ناصر ساعت 10 شب بيهوش شد، ولي من تا صبح بين خواب و بيدار بودم، 7 صبح هم پاشديم و بعد از صبحانه رفتيم رامسر كه ماشالله هيچ هتلي جا نداشت تا رفتيم هتل آپارتمان صفاتيان، اون روز رو تو رامسر بوديم، تا چهارشنبه صبح كه راه افتاديم سمت نمك‌آبرود و بعد از دوساعت صف ايستادن سوار تله‌كابين شديم و تقريباً ساعت 30/14 ظهر بعد از خوردن چلوماهي تو رستوران اكبر جوجه چالوس (آخه از اول سفر خيلي دلم ميخواست يه غذاي دريائي بخورم كه خلاصه آخرين غذاي سفر قسمتم شد) راهي تهران شديم.

 

جاده چالوس هم كه واقعاً‌ تو اون وسط هفته‌اي افتضاح شلوغ بود و ماشينا ميليمتري حركت ميكردن، ما هم ساعت 7 شب رسيديم خونه. ماجراي مربوط به پسرا و كارهاي اون هفته‌شونو تو وبلاگ خودشون تعريف ميكنم.

 

كي ميگه شهريور شمال خيلي هواش خوبه، ولله ما كه پختيم، هرچقدر تو سرعين (فقط شب اول) خوش بحالمون شد و بنده با يه ژاكت كلفت و ناصر با يه پيراهن آستين كوتاه (چقدر تفاهم) تو خيابوناي سرعين جولون داديم و هي از ديدن مناظر رنگي و هتل‌آپارتمان‌هاي شيك و لواشكا و آلوچه‌هاي خوشرنگ و عسل و سرشير و ...... لذت برديم، تو شمال هي عرق ريختيم و لباسامون حسابي به تنمون چسبيده بود.

 

از چن روز قبل محمود شوهر خواهرم براي پنجشنبه شب تو سفره‌خونه عالي‌قاپو جا رزرو كرده بود (به مناسبت سالگرد ازدواج خودشون (14 شهريور) و سالگرد ازدواج ما (17 شهريور))، خلاصه زنعموم هم لطف كرد كيارشو نگهداشت و مامانمو كه خيلي براي هستي و كيارش تو دوران سفرمون زحمت كشيده بود، با خودمون برديم سفره‌خونه.

 

جاتون خالي شب فراموش نشدني بود از ساعت 8 شب تا 12 شب اونجا بوديم و نوشين هم يه انگشتر خيلي خوشگل از شوهرش كادو گرفت.

 

اشاره كرده بودم كه ديروز 17 شهريور سالگرد ازدواج من و ناصر و برحسب اتفاق، چهل و يكمين سالگرد ازدواج پدر و مادر شوهرم هم بود، به مناسبت همين روز فرخنده، ما نيز برآن شديم تا ضمن تقدير و تشكر از نگهداري و مراقبت خانواده همسرجان، (روز جمعه) كيكي خريده و آنان را سورپرايز نموده و بدين ترتيب خود را از زير بار خجالت نگهداري كيان شيطان كه كمي تا قسمتي فضاي خانه‌شان را ابري نموده بود (ضمن اينكه هشدار داده شد كه ديگر از اين كارها برايمان نخواهند كرد)، بدر آورده و ضمن بردن سوغاتي‌هاي دلچسب و شيرين (عسل و حلواي سياه و كلوچه محلي شمال و كلوچه معمولي، لواشك، ..........) بر شيريني خاطرشان بيفزائيم.

 

 

 

خدائيش خيلي هم سورپرايز شدن و كلي تشكر كردن و بعد از اينكه از اونجا رفتيم ديدن پسر دوست ناصر كه تازه بدنيا اومده بود، برگشتيم خونه.

 

راستي تا يادم نرفته بگم كه ناصر ديشب با كيك و گل اومد خونه و كلي منو خوشحال كرد، دستت درد نكنه عزيزم.

 

اينو بگم كه رويهم رفته سفر خوبي بود (گو اينكه از 5 روز، 3 روزشو تو راه بوديم) ولي اگه اون دلخوريي كه تو رامسر بين من و ناصر پيش اومد و باعث شد يه ساعت اشك بريزم و ناصر هي عذرخواهي كنه، پيش نيومده بود، خيلي بهتر از اينهم ميشد.


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 13:13 توسط بيتا |


هورا يه استراحت يه هفته‌اي حال آدمو جا مياره

براي هفته آينده شنبه 10 شهريور تا آخر هفته برنامه‌ريزي كرديم بريم سفر، اول از سرعين شروع ميكنيم، فعلاً براي دوشب هتل رزرو كردم، اگه خوشمون بياد شايد بيشتر بمونيم،‌ از اونورم شايد به آستارا، ماسوله، نمك‌آبرود، كلاردشت و جاهاي ديگه سري بزنيم، بستگي به موقعيت داره. دلم ميخواد گردنه حيران رو كه اينهمه تعريفشو شنيدم ببينم، ولي مثل اينكه هواي اونجاها يه كمي سرده، براي همين پيش‌بيني لباس گرم رو هم كردم. درضمن يه چادر مسافرتي بزرگ هم خريديم تا بين راه ازش استفاده كنيم.

پريشب ناصر با يه لحن معصومانه‌اي بهم گفت ميشه يه سرم بريم تبريز، گفتم باشه حالا بذار ببينيم چي ميشه تا بعد (قربونت برم من كه هر جائي هم كه باشي بازم فكر ولايت از سرت درنمياد)

خواهري هنوز نيومده قراره فردا شنبه نزديك ظهر تهران باشن، انقدر دلم براش تنگ شده كه نگو، البته يه بار باهاش صحبت كردم، خيلي صداش سرحال و قبراق بود و معلوم بود حسابي بهش خوش گذشته، فقط ميگفت تو تايلند همه چي گرونه، كلي هم اضافه بار بهشون خورده بوده حتي تو پرواز داخلي از بانكوك به پوكت... مامانم هم كه مسئول نگهداري هستي خانوم بود تا چهارشنبه خونه خواهرم بود و از اونروز رفته خونه خودشون كه صداي بابام درنياد، تازه فقط فرصت داره يه هفته استراحت كنه و بياد خونه ما مراقب كيارش.... بنده خدا، مامان گلم الهي خدا صدسال عمر با عزت بهت بده و تواني به ما كه بتونيم محبتاتو جبران كنيم..

بعداً‌نوشت: آخ جون خواهري و شوهرش صحيح و سلامت رسيدن و از ديشب تا حالا چن بار باهاش صحبت كردم، حالش يه كمي خوب نيست چون اونجا رفتن ماساژ تايلندي و ظاهراً به گردنش فشار اومده و باعث شده كارش به بيمارستان و گردن‌بند بستن بكشه، طفلي، خواهري ايشالله زودتر خوب بشي و بياي ببينمت.

اميدوارم به نيلوفر جونم سفر تركيه خيلي خوش بگذره، زودي بيا كه منتظريم ببينيم چه كارا كردي خانومي..

17 شهريور سالگرد ازدواج من و ناصره، 14 شهريور هم سالگرد ازدواج خواهرم و شوهرشه، قراره به همين مناسبت پنجشنبه 15 شهريور رو بريم سفره‌خونه عالي قاپو تو جردن (اگه خدا بخواد قراره تا ظهر اونروز از سفر برگرديم)، از اونجا خيلي خاطره خوشي دارم، اونم مربوط ميشه به بهمن سال 80 كه با دوستاي شركتيم كه جمعاً 14-15 نفر ميشديم به مناسبت تولد ليلا مامان ايليا رفتيم اونجا (اونموقع حميرا و ركسانا جونم كه الان آلمان هستن هم بودن) يادش بخير چقدر خوش گذشت، چقدر با دف زدن حال كرديم و هركي تو يه گوشه خاطراتش سير ميكرد، يادش بخير .....

راستي ناصر جونم از امروز صبح به مدت سه روز رفته قزوين، جالبه كه تا رسيده اونجا موبايلش از كار افتاده، براي همينم من خيلي ازش خبر ندارم و دلم خيلي براش تنگ شده، هرجا هستي خدا نگهدارت باشه عزيزم....


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 17:38 توسط بيتا |