تبليغاتX
دل نوشته‌هاي بيتا
زمان آن فرا رسيده كه بداني براي يافتن آن چه كه هميشه آرزومند آن بوده‌اي هيچ وقت دير نيست



آخرين پست سال 1386 خورشيدي

1- واي تمام تنم داره ميلرزه، نمي‌دونين چي شد كه،‌ آخه يكي نيست بگه پَر وزن كي گفته تو اين باد وحشتناك بري پشت بوم. ساعت نه امشب داشتم چن تا وبلاگ مي‌خوندم، يهو ديدم از پشت بوم صداي وحشتناكي اومد،‌ چون ما طبقه ششم و آخر ساختمون هستيم، بالطبع يه سري رفت و آمد و سر و صدا رو بيشتر ميشنويم. يه نگاه تو اتاق پسرا كردم ديدم خوابن، سريع كاپشن و شالم و برداشتم و رفتم بالا، چشمتون روز بد نبينه، چه بادي،‌ يه لحظه احساس كردم دارم يخ ميزنم، ديش هات بردمون خورده بود به ديش ترك، يه نگاه اجمالي به دور و برم انداختم، ديدم اكثر ديشا افتادن و همه چي درب و داغون شده،‌ اومدم برم سمت ديش ترك كه يه كم تنظيمش كنم (يكي نيست بگه عقلت كجاس دختر، توي اين باد)، ديش هات برد كوبيده شد به تنم، خلاصه يه لحظه ديدم باد داره از رو زمين بلندم ميكنه،‌ با ترس دو زانو نشستم رو زمين، باور نميكنين اگه بگم چقدر ترسيده بودم، حالا مگه ول ميكردم، پيش خودم گفتم اگه اين ديش از رو زمين بلند شه و از طبقه ششم پرت شه پائين بيفته روي يكي خداي نكرده يا روي يكي از ماشينايي كه تو محوطه شهرك پارك شده، چي ميشه (هرچي ميخواد بشه، مگه تو وكيل وصي مردمي)، خلاصه كشون كشون بردمش نزديك يكي از كولرا كه مثلاً اون محافظتش كنه، تو همين گير و دار ديدم بله، ديش ترك عليرغم چندين و چند عدد سنگ بزرگ كله‌پا شد و پايه LNB شكست و افتاد، منم سريع زدمش زير بغلم دوئيدم سمت در پشت بوم و يه گوشه جاسازيش كردم. كيارش ترسو هم پاشده بود ديده بود من نيستم، نمي‌دونين چه الم شنگه‌اي به پا كرده بود، در ساختمونو باز كرده بود و عين ابر بهار اشك ميريخت بچم. خلاصه كلي بوسش كردم تا بدون ترس رفته خوابيده... ناصر الان رسيد خونه، خسته و كوفته رفت آوردش پائين تا درستش كنه، يه وقت خانومش از بي فيلمي نميره، آخه نه كه تلويزيون خودمون خيلي برنامه‌هاش هيجان انگيزه، اينه كه ..... حالا زنگ زدم به نوشين كه چه خبر من ماه*واره ندارم، اونم كلي بهم خنديده و سريال برام تعريف كرده...

2- از عقد داداشي بگم كه خيلي همه چي خوب برگزار شد و چن تا از عكساشو خواهري تو وبلاگش گذاشته، فقط كاراي مربوط به كيارشو تو وبلاگ خودشون توضيح ميدم. بعد از مراسم عقد هم رفتيم منزل سميرا جون و خلاصه پذيرائي مفصلي ازمون كردن و بزن و برقص و كلي عكس و فيلم و آخر شب هم برگشتيم خونه... امشب هم مامان و داداش رضا، عيدي سميرا جون رو بردن (شال، بلوز، گوشواره طلا، پارچه، آجيل آماده به شكل قلب، شيريني، ....) مامان هر چي به فكرش ميرسيده خريده، خدا شانس بده والله، اگه اين عروس ما بدونه چه مادر شوهر و خواهر شوهراي گلي گيرش اومده ....

3- از نيلو جون عزيزم خيلي ممنونم كه برام ايميل زده بود و كلي در مورد جواب آزمايش پست قبلم توضيح داده بود، اينكه فهميدم VLDL ارتباط مستقيم با تري گليسيريد داره، وقتي اون بالاس اين يكي هم ميره بالا... (خدا وكيلي كي فهميد منظور من از اين و اون چي بود)... نيلوي عزيزم هم نوشته بود كه با ديدن عكساي كيش متوجه شده چقدر لاغر شدم، بقول خودش خيلي از زمان ديدارمون نميگذره، چه كنيم خواهر، يكي دوست داره لاغر شه، يكي هم مثل ما دوست داره چاق شه .....

4- بعدازظهر هم يه سر رفتم دكتر زنان و سريع برگشتم خونه، مثل اينكه پاك اين سيستم بدن ما ريخته بهم....

5- در چند روز آتي فكر نميكنم زياد خونه باشم، چون كلي خريد نكرده دارم، مثل عيدي‌هائي كه بايد بگيرم.....

6- الان كه دارم اينا رو مينويسم جاتون خالي در حال خوردن انگور هم هستم، آي كيف ميده ساعت 12 شب، پس چرا من چاق نميشم خدا....... خوب با اين تلق و تولوق كيبرد، ناصر از اتاق خواب فراري شد.... بنده خدا، چقدر من مردم آزارم ....

7- هفته پيش به ذهنم رسيد سبزه امسال رو خودم بذارم، نميدونم چرا انقدر دير به يادش افتادم، يه چيزي حدود نيم كيلو ماش خيس كردم و حالا خوبه دستورشو از مامانم گرفته بودم، بعد از يه هفته جوونه كه نزد هيچ، حسابي گنديد ريختمش دور، به ما نيومده سبزه خيس كنيم...

8- ديروز با ناصر و كيارش رفتم خريد، اولين كفش مردونه (چرم قهوه‌اي) پسرا خريداري شد، واي كه چه ذوقي داشتم، البته چون كيان همراهمون نبود، مال اونو يه شماره كوچيكتر برداشتيم كه شكر خدا اندازه شد، يه كيف جينگيلي مستون خارجي و يه كفش قهوه‌اي خوشگل هم واسه خودم خريدم، ناصر هم بن كت شلوار داشت، يه دست نوك مدادي روشن براش انتخاب كردم به همراه يه پيرهن مردونه خيلي خوشگل، بعد هم طلسم شكست و عسلي و ميز جلو مبلي و ميز تلفن رو انتخاب كرديم، ولي بعلت پول ندادن عابر بانك به مناسبت انت*خا*بات، بعد از دادن بيعانه دست از پا درازتر راهي منزل مادر شوهر شديم... ولي خوب، الان دست پُر اومد خونه....

9- رأي هم نداديم،‌ چه فايده .....

10- يكسال ديگه گذشت و تنها چهار روز ديگه تا پايان سال 86 مونده، اگه بخوام بطور كلي به سالي كه گذشت نگاه كنم، بايد اعتراف كنم كه نيمه اولش خيلي بهتر از نيمه دوم بود (استثناء هم داره‌ها)، تولد ايلياي خاله بيتا، عروسي اِسي و رضاي عزيز، تور كاشان، سفر دونفره من و ناصر به شمال، تعويض خونه، عروسي پسرخاله‌م، سر و سامون گرفتن داداش رضا، بله برون پسرعمه‌م، سفر به كيش، شكوفائي دوباره احساسات ناب جووني بعد از دهسال، اميد به پيدا شدن يه كار مناسب (هر چند هنوز خبري نيست)، قرص خوردن پسرا، فوت مادرشوهر دخترخاله‌م، ..... از جمله اتفاقات خوب و بد امسال بودن....

11- پيشاپيش فرا رسيدن بهار طبيعت و عيد نوروز رو به همه شما دوستاي خوبم كه يكسال تمام من و دلنوشته‌هامو تحمل كردين، تبريك ميگم، آرزوي سالي سرشار از موفقيت، كاميابي، بهروزي، سعادت، سرافرازي و از همه مهمتر، سلامتي، دارم...

12- بياين تو اين روزاي آخر سال براي همه اون كسانيكه تو زندگيشون مشكل دارن دعا كنيم تا هرچه زودتر مشكلاتشون برطرف شه، مخصوصاً اون مريضائي كه كنج بيمارستان در انتظار شفا هستن....

13- پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟

درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مينويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:

اما اين هم مثل بقيه مدادهايي است که ديده ام، پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت در دنيا به آرامش مي رسي !

صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيزتر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا ميگذارد و سعي کن نسبت به هر کار ميکني، هشيار باشي و بداني چه ميکني.

 

سال آينده يعني 1387، سال موشه: بايد صرفه‌جوئي كنين، چون سال‌ بي‌بركتي در پيشه، يكسال مناسب براي تنبل‌ها و اهل قرض. بظاهر سال خوبيه براي سرمايه‌گذاري اما بهرحال احتياط كنين تا بعد مجبور به گرفتن وام نشين. از نظر سيا*سي بواسطه كثرت رقم معتر*ضين سال جالبي خواهد بود. براي اهل ادب و نويسندگان سال بسيار خوبيست. بچه‌هائيكه در اين سال بدنيا ميان اگه تو تابستون باشه، خوش اقبال‌تر هستن.

براي موش (متولدين 1339، 1351، 1363، 1375، 1387): موش‌ها امسال تحت حمايت طبيعت قرار دارن، چه در عشق، چه در كار با موفقيت روبرو هستن.

براي گاو (متولدين 1340، 1352 خودم و ناصر، 1364، 1376): بايد از فرصت‌هاي خوب امسال استفاده كرد و مبلغي پول بعنوان احتياط كنار گذاشت، از همه جهت سال خوبي براي ماست. (يه دفعه نشد تو اين طالع بيني، يه مورد مالي در مورد خودم نبينم، چه حكايتيه ....)

براي ببر (متولدين 1341، 1353، 1365، 1377): هيچ موفقيت قابل توجهي وجود نداره، هر چقدر هم علاقمند به انجام كاري باشين موفق نميشين (واي چه نا اميد كننده، ماني، سارا، ....)

براي گربه (متولدين 1342، 1354، 1366، 1378): در كار محتاط باشين و چندان به دوستانتون اعتماد نكنين، ساليه كه ممكنه حسابي به دردسر بيفتين (ندا، فاطي، ..... مواظب باشينا، خدا رحم كنه)

براي اژدها (متولدين 1343، 1355، 1367، 1379): يك سال خوب، بهترين فرصت براي سرمايه‌گذاري، امكان ماجراجوئي‌هاي عشقي در كنار يك موش جذاب (آدي، لي‌لي، ...... آدي خريد سهام يادت نره)

براي مار (متولدين 1344، 1356، 1368، 1380): تا حدودي هيجان انگيز اما بهر حال مشكلي وجود نخواهد داشت كه قادر به حلش نباشين، بطرز غريبي در هر موقعيتي هوشيارين (نوشين، فِري .....)

براي اسب (متولدين 1345، 1357، 1369، 1381): يكسال بد، مواظب باشين موش‌ها از هر فرصتي براي آزار شما استفاده ميكنن. (اِسي، بيتي، مواظب باشين)

براي بز (متولدين 1346، 1358، 1370، 1382): در گوشه‌اي آرام باشين و مراقب وضع مالي ديگران چون امسال از نظر مالي هيچ موفقيتي در انتظار شما نيست.

براي ميمون (متولدين 1347، 1359، 1371، 1383): يكسال عالي، در هر كاري موفقين و خوشبخت‌ترين ميمون روي زمين اگر كه موشي به دام عشق شما بيفته.

براي خروس (متولدين 1348، 1360، 1372، 1384): مواظب سرمايه‌گذارياتون باشين، اين خطر وجود داره كه با يه دست دو تا هندونه بلند كنين و ....

براي سگ (متولدين 1349، 1361،1373، 1385 ): سرمايه‌گذاري‌هاتون بهيچوجه جالب نيست چون انتظار سود بيشتري دارين و حوصله‌تون بكلي سر ميره.

براي خوك (متولدين 1350، 1362، 1374، 1386): بهترين فرصت براي سرمايه‌گذاري سودآور، خيلي امكان عاشق شدن دارين و سال بسيار پر حاصلي پيش روتونه.

سال نو مبارك


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 1:17 توسط بيتا |


جواب آزمايش

بالاخره خودمو كشتم و سه‌شنبه هفته پيش رفتم آزمايش، اينم نتيجه كه امروز ناصر از پشت تلفن برام خوند:

**تري گليسيريد: 287 (نرمال 200-40)، جاي بسي نااميدي، نزديك دهساله كه اين مورد پائين نمياد، البته دكتر ميگه جنبه عصبي داره و خيلي مهم نيست...

كلسترول: 136 (نرمال تا 200)

HDL: 42 (نرمال 80- 29)

LDL: 37 (نرمال 150- 20)

VLDL**: 57 (نرمال تا 40) من نمي‌فهمم وقتي اچ دي ال و ال دي ال نرماله چرا اين يكي آنرماله؟؟ خانوم دكترا ميشه توضيح بدين؟؟

قند ناشتا: ۹3 (نرمال 115- 65)

قند دو ساعت بعد از صبحانه: 95 (نرمال كمتر از 140)، با اينهمه شكلات و شيريني و خرما و بستني و كيك و كلاً چيزاي شيريني كه من مصرف مي‌كنم، خدا بهم رحم كرده،‌ دو دفعه قبل همين مورد 146 بود كه دكتر خيلي منو ترسوند ولي مثل اينكه شكر خدا مشكلي نيست....

بهتره از فكر مريضي و آزمايش بيايم بيرون و بريم دنبال فكراي خوب، موافقين؟

همونطوري كه تو وبلاگ پسرا توضيح دادم، ديروز بعد از تولد با طاهره جون مامان فاطمه زهرا تصميم گرفتيم يه سر بريم شهروند، اولاً كه خود بوستان قيامت بود از بس كه شلوغ بود، من نمي‌فهمم مردم هي ميگن گرونه گرونه چطور همه با دستاي پُر از مغاز‌ه‌ها ميان بيرون، شهروندو كه ديگه نگو، همينطور چرخه كه ميخوره بهم، تازه اگه گير بياد، ما هم كه سه تا پلاستيك كتاب همرامون بود، مجبور بوديم با چرخ بگرديم، ضمن اينكه بجاي كالسكه هم ازش استفاده كرديم، سرتونو درد نيارم، قرار بود همسر گرامي طاهره جون خودشو برسونه كه بعلت ترافيك شديد و بسته بودن پاركينگ بنده خدا نتونست بياد، حالا طاهره وسائل مورد نيازشو گذاشته تو چرخ، هي زنگ ميزنه، آخر سر فهميد كه بايد زودتر برگرده، در كيف پولو باز كرد ديد زياد پول همراش نيست، منم پول زيادي همرام نداشتم، حالا رومون نميشد چرخو به امان خدا ول كنيم بيايم بيرون، هي دنبال جاي خلوت مي‌گشتيم، آخر سر يه جائي پيدا كرديم و من كيسه كتابارو برداشتم، طاهره هم فاطمه زهرا رو برداشت دِ برو كه رفتي، خدائيش خودمون غش كرده بوديم از خنده، هركي ما رو مي‌ديد باور كنين فكر ميكرد يه چيزي بلند كرديم، خانوم كنترل‌چي دم در هم با تعجب نگاه مي‌كرد، گير داده بود به كتابا، حالا ما هم هي ميگيم كه كتابا نو نيست، اي بابا.... بگذريم، طاهره جون منو نكشيا، ولي باور كن نمي‌نوشتم نمي‌شد، همين الانشم از تجسم قيافه‌هامون كلي خنديدم ....

امروز صبح هم وقت پاكسازي صورت داشتم، رفتم و حدود دو ساعت طول كشيد، ولي جاتون خالي حس ميكنم كلي صورتم حال اومده و دو سه درجه روشن‌تر شدم (نه كه خيلي تيره بودم، بخاطر اون)، بعد از عيد هم ترس رو ميذارم كنار و مي‌رم خط چشم پائينو ميكشم، آرايشگر خودم كشيده بود خيلي خوب شده، ديگه راحت با آرايش دائم....

بيتا نوشت 1: هنوز خريد عيد انجام نشده، فقط لطف كردم و براي خودم يه دست بلوز دامن ترك از بوستان خريدم...

بيتا نوشت 2: هنوز خونه تكوني هم تموم نشده، اي بابا، انگار امسال طلسم شديم، چيزي به عيد نمونده‌ها ....

بيتا نوشت 3:‌ از مأموريت همسرجان خبري نيست، همونطور كه از عيدي و حقوق اسفند خبري نيست .....

بيتا نوشت 4: ديدين چي شد، من هرسال اين موقع شيريني و آجيل عيدم رو هم خريده بودم، اما امسال .... اي بيتاي تنبل

بيتا نوشت 5: بيتا جونم مامان ايليا از سه‌شنبه پيش تو همون شركتي كه قرار بود منم برم و منتظر خبرم، مشغول بكاره، خدا رو چه ديدي، شايد دوباره همكار شديم... ولي نه مثل اينكه اين كار ما طلسم شده شديد .....

بيتا نوشت 6: اي واي خدا،‌ انقدر عصبانيم و حالم گرفته‌س كه نگو، مامان زنگ زده ميگه هرطور شده نبايد كيان و كيارشو بياري، هي ميگم مامان جون من خودمم دوست ندارم خونه آدم غريبه اينا رو بيارم، ولي اگه مامان ناصر و زنعمو همكاري نكنن چي؟  بازم حرف خودشو ميزنه، منم ناراحت شدم و گفتم اصلاً‌ نميام كه خيالتون راحت شه، هي به من نگين چرا كيان و كيارشو جائي نميبري‌، بفرما، مادربزرگ خودشون تحملشونو نداره، اي خدا من چكار كنم، ميشه عقد داداشم شركت نكنم؟؟؟ نه اينجوري نميشه،‌ به داداشي زنگ ميزنم و ميگم منو از شركت در مراسم عقد معذور بدار عزيزم....

 

 

دلم تنگ است                    كجاست روزهاي خوشي                                          روزهاي سپيد ديدار

كجاست روزهاي اميد و صفا                         باران مهر ميخواهم                      اي باران ببار
الهي از سرلطفت ببار                                               بشور جانم را، تنم را
ببار تا زخم كهنه التيام بخشد                                 روح خسته ام جاني تازه بگيرد
ولبان خشكيده ام روح و طراوت باران را نوش كند
غمهايم را ببرد تا ناكجا آباد
ببر تا آخر دنياي تنهاي                                               ببر تا آخر نيست بودن


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 22:47 توسط بيتا |


چه خبر

هفته پيش ناصر از دوشنبه صبح مأموريت بود تا چهارشنبه صبح، وقتي رسيد گفتيم بريم يه كم خريد كنيم، اينم نتيجه خريد ساعت 11 صبح:

 

 

 

البته فكر نكنين خريد نكردما، من كار خودمو انجام دادم، مي‌دونين چي جالبه،‌ بعد از اينكه رفتيم بيمه و خواستيم خسارت بگيريم ميگن صد تومن ميدن كه پنجاه تومنش بابت فرانشيز كم ميشه، پس بهتره استفاده نكنين تا از تخفيف سال آينده استفاده كنين، اينم وضعيت بيمه كشور ما...

دلم از اين مي‌سوزه كه با يه مقدار احتياط آدم از خيلي مسائل مي‌تونه جلوگيري كنه، ولي كيه كه عمل كنه، با كمال خونسردي ميگه قضا بلا بوده، فداي سرت، اي بابا، اين ماشينو هنوز يكسال نشده تحويل گرفتي، آخه بذار يه خورده بگذره بعد بگو فداي سرت.

خواهري و مامان خيلي زرنگ بودن و مراسم پاگشاشونو انجام دادن، فقط موندم من كه نمي‌دونم بايد با اين دوتا وروجك كه هيشكي قادر به كنترلشون نيست چه جوري بايد از پس اين مهموني بر بيام، شايد هم بذارم بعد از عيد، اونجوري بهتره...

هنوز براي روز 23 اسفند كه عقد محضري داداش رضاس فكري نكردم، بايد ببينم چي پيش مياد..

اين روزا يه سري مسائل هست كه خيلي بهش فكر مي‌كنم، بعضياش خيلي تأثير مثبت تو زندگيم داشته و يكيش خيلي تأثير منفي، آدميزاده ديگه، خوب يا بد بايد بگذرونه، پس چه بهتر كه بيخيال شه و بگذرونه...

بنظرم كم كم دارم بوي عيد رو احساس ميكنم با تمام وجود، البته بايد بگم يه تغييراتي هم در ناصر مشاهده كردم كه بيشتر بهم اميد ميده، نمي‌دونم شايد هم من خواسته خيلي زيادي دارم كه مي‌خوام شوهرم هميشه در حال ابراز علاقه باشه، شايد.....

آخر هفته پيش شده بودم خانوم خونه، ناصر هم يه مقدار بسيار زيادي بهم كمك كرد ولي خوب يه جاهايي رو آدم خودش راحت‌تره كار كنه، مثل شيشه پاك كردن كه فقط كار خودمو قبول دارم، رفتم تو اتاق خودمون، نشستم لب پنجره طبقه ششم، ميخواستم قسمت بيروني شيشه‌ها رو پاك كنم، يهو سرم گيج رفت و دستم ول شد، فقط يادمه گفتم يا امام حسين، نمي‌دونم چه جوري دست چپم برگشت و لبه شيشه رو گرفت وگرنه اگه افتاده بودم هيچي ازم باقي نمي‌موند و احتمالاً كيان و كيارش بي‌مادر مي‌شدن و صد البته ممكن بود خيلي خوش خوشانه ناصر بشه....

يه چن وقتيه كه سرگيجه و خون دماغ حسابي پكرم كرده، نمي‌خوام به چيزاي بد فكر كنم، ولي از بس هركسي منو ديده گفته واي بيتا چقدر آب شدي، بيشتر مي‌ترسم، شلواري كه تو كيش حسابي به تنم چسبيده بود، الان به اندازه سه انگشت گشاد شده، نمي‌دونم شايد مشكل از تيروئيدم باشه، ولي من تازه رفته بودم پيش دكتر، سه‌شنبه خدا بخواد ميرم آزمايش خون بدم ببينم چمه، برام دعا كنين....

هنوز به وبلاگا سر نزدم بايد مژگان جون مامان آنديا و طاهره جون مامان فاطمه زهرا از كيش برگشته باشن، برم ببينم چه خبر بوده...

راستي آرزو جون بيصبرانه منتظر ديدنت هستم،‌ خيلي دلم براي خودت و آرش وروجك تنگ شده، رسيدي خبرم كن....

اين متن رو امروز خوندم خيلي خوشم اومد، ديدم بد نيست بزارمش اينجا....

Find happiness in nature

in the beauty of a mountain

in the serenity of the sea

Find happiness in friendship

in the fun of doing things together

in the sharing and understanding

Find happiness in your family

in the stability of knowing that someone cares

in the strength of love and honesty

Find happiness in yourself

in your mind and body

in your values and achievements

Find happiness in :

Everything

You do .

- Susan Polis schutz

اينم چن تا نكته عشقولانه‌اي:

عشق: سرطان دوست داشتن است.

عشق: عقد دائمي ما با غربت است.

عشق :شماره تلفني است كه سالها به دنبال آن مي‌گرديم.

عشق: آمپول ب كمپلكس معرفت است.

عشق: اتوباني است كه تا ته ابديت مي‌رود.

عشق: يعنی اميد، يعنی طراوت باران، يعنی سفيدي برف، يعنی ساز زندگی و لبريز از خوشی، و عشق يعنی راز زيستن!


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 22:3 توسط بيتا |