تبليغاتX
دل نوشته‌هاي بيتا
زمان آن فرا رسيده كه بداني براي يافتن آن چه كه هميشه آرزومند آن بوده‌اي هيچ وقت دير نيست



کار و زندگی

سلام صبح زیبای بارانی شما بخیر.....

چند روز از شروع كار من مي‌گذره، فوق‌العاده از محيط كار و همكاراي جديد راضي هستم، مخصوصاً اينكه بيتا هم كنارمه، البته محل كارمون تو دوتا ساختمون جداست ولي اينكه هر دو، با يك پروژه همكاري مي‌كنيم براي جفتمون خوشاينده به ويژه هنگام صرف نهار .....

من كارمو تو بخش مهندسي پروژه بعنوان مسئول DCC شروع كردم، البته قبلاً چنين تجربه‌اي نداشتم ولي تو همين يك هفته كلي راه افتادم و راستشو بخواين با اينكه صبح زود از خواب پا شدن برام خيلي سخته ولي خيلي خوشحالم كه بعد از دوسال احساس پوچي نمي‌كنم و دوباره شدم همون بيتاي فعال پتروشيمي برزويه .... البته در كنار فعاليت‌هاي جنبي ديگه ......

خوشبختانه تيم مهندسي ما از افراد نسبتاً جوون تشكيل شده كه همگي فوق‌العاده خوش‌رو و خوش برخورد هستن و همين تحمل كار زياد رو براي آدم راحت‌تر مي‌كنه‌، خصوصاً كار دقيقي مثل كار من كه بايد با دقت زيادي انجام بشه تا پس فردا جلوي كارفرما كم نياريم ....

اول قرار بود به من يه اتاق جداگانه تعلق بگيره، ولي بخاطر كمبود جا احتمال داره با يكي از مهندسين آقا هم اتاق بشم، فعلاً تو يه سالن 40 متري همراه با 5 مهندس مرد و يك مهندس خانم هستم كه قراره دو مهندس مرد ديگه هم بهمون اضافه شن ......

تا يادم نرفته از مدير پروژه كارفرمامون بگم كه منو ياد مرحوم مهندس نوري ميندازه، البته تو جلسه معارفه‌اي كه داشتيم متوجه شدم كه ايشون با آقاي نوري آشنائي زيادي داشتن و در واقع خودشونو شاگرد ايشون مي‌دونن ...

برنامه روزانه ما هم اينطوري شروع ميشه كه ساعت شش و نيم صبح زنگ بيدار باش تو خونه زده ميشه و همگي به اتفاق پسرا آماده ميشيم و پنج دقيقه به هفت از خونه راه ميفتيم، اول كيانو مي‌رسونيم مهد و بعد هم كيارش، حول و حوش ساعت هفت و ده دقيقه وارد بزرگراه نيايش ميشيم و ميريم به سمت محل كار من، تقريباً هر روز تا هفت و نيم رسيدم سركار و از اونور هم ناصر ميره ......

بعد از ظهر هم ساعت كاريمون تا يك ربع به پنجه كه معمولاً كار اضافه پيش مياد و تو شركت هستم، خوشبختانه ناصر تا ساعت 6 بعدازظهر پسرا رو از مهد تحويل ميگيره و ميره خونه، منم تا هفت خونه هستم....

شامي رو كه ناصر (جيگرشو) معمولاً آماده ميكنه با هم ميخوريم و اون ميره دنبال كاراي بعدازظهرش و پسرا هم آماده خواب ميشن ......

منتها مشكل اصلي خودم هستم كه با وجود خستگي بسيار زياد (جوري كه وقتي ميرسم خونه ناصر ميبينه حال انجام هيچ كاري رو ندارم) و عليرغم عدم قطع قرصائي كه مي‌خوردم، زودتر از ساعت 5/12-12 شب خوابم نمي‌بره و متأسفانه كمبود خواب شديدي پيدا كردم جوريكه مي‌ترسم بعداً برام ايجاد مشكل كنه، اگه كسي راه حلي براي اين موضوع داره، خوشحال ميشم راهنمائيم كنه (تقريباً ميشه گفت خواب مفيد من در روز رسيده به 5 ساعت) ..... فكر كنين اون بيتاي خوابالوئي كه نزديك ظهر به زور از خواب پا ميشد حالا فقط 5 ساعت مي‌خوابه ......

امروز تولد داداش رضاست، رضا جون تولد 26 سالگيتو تبريك ميگم،  پيشنهاد بدين چي بخرم براش ........

فكر ميكنم امروز تولد نهال عزيزم هم باشه كه دقيقاً همسن داداشي منه، نهال جون تولد تو هم خيلي مبارك باشه عزيزم ......

تولد فاطي عزيزم رو هم باز از اينجا تبريك ميگم هرچند كه چهارشنبه پيش مراسم تولد رو برگزار كرديم ......

اگه گفتين تو اين تفنگدارا تولد بعدي مال كيه؟ نخير بايد حدس بزنين، نه بابا خيلي زرنگين ......

يه پيغام خصوصي هم از بهناز عزيزم (دوست سحر جون نويسنده وبلاگ زمزمه‌هاي دلتنگي) داشتم كه هنوز رفتن دوستشو به ديار باقي قبول نكرده و براش خيلي سخته، بد نيست پيغامشو ببينين خصوصاً اونائي كه فكر ميكردن سحر وجود خارجي نداره و چيزائي كه مي‌نوشته سر و ته نداره ......

 سلام بیتا خانوم عزیز.من دفعه اوله میام تو وبتون.آدرس وبتونو تو وبلاگ زمزمه های دلتنگی سحر پیدا کردم.دلم گرفته بود. داشتم وب سحر رو برای چند هزارمین بار می خوندم که اتفاقی تو وب شما اومدم و دیدم تو پست قبلیتون ازش یاد کرده بودین.ممنونم دوست عزیز.سحر بهترین دوست من بود.با رفتنش واقعا تنها شدم.هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی من باشم و اون نباشه.چه آرزوهایی واسه پویان داشت.با وجود زندگی پیچیدش همه وجودش امید بود.امید به آینده ای که هرگز ندید.5شنبه مراسم چهلمین روز رفتنشه.ممنون میشم اگه بازم ازش یاد کنین...

برای شادی روح سحر عزیز یه فاتحه بفرستین.


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:44 توسط بيتا |


کارمو شروع کردم
سلام بچه ها

بیتا از محل کار جدید در خدمت شماست.

بله تقریباً یکهفته از شروع کار من میگذره ...

امروز تولد خواهرزاده گلمه، هستی عزیزم عشق خاله تولد ۶ سالگیت خیلی خیلی مبارک باشه عزیزم ....

به امید دیدن روزهای موفقیت تو عزیز دل خاله در آینده ...

ببخش دیگه میخواستم خیلی برات سنگ تموم بذارم ولی همینکه دیدم میز منشی خالیه و کامی هم به اینترنت وصل کلی ذوق کردم و سریع نشستم که یه خبری از خودم بدم......

امروز که خیلی خسته شدم کلی مطلب گذاشتن جلوم برای خوندن بعدازظهر هم باید برم دنبال کیارش...

ناصر هم از شنبه رفته زاهدان و فردا شب برمیگرده...... کیان هم از جمعه شب خونه مامان بزرگشه .....

چهارشنبه بعدازظهر میریم تولد فاطی عزیزم و جمعه هم قراره تولد هستی گلم خونه خودشون برگزار شه....

خوب دیگه چی بگم ای بابا تو این کیبورد نمیتونم جای ویرگولو پیدا کنم چقدر سخته بدون کاما کار کردن ...

دوستای خوبم برام خیلی دعا کنین که روز اولی دارم از خستگی بیهوش میشم ....

راستی من و بیتا دوباره همکار شدیم و جاتون خالی ناهارو با هم خوردیم و کلی بهمون چسبید ...


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:47 توسط بيتا |