قبلاً نوشت (قبل از تعطيلات):
يه چن روزي از اين محيط مجازي دور بودم و خيلي دلم براش تنگ شده بود، دليلشم رعد و برق هفته پيش بود كه باعث شده بود يوپياس ساختمون بسوزه
و كلي خرج رو دست شركت بذاره، خيلي از كاميپيوترها هم دچار مشكل شده بودن، از جمله كامپيوتري كه من از طريق اون وارد نت ميشدم كلاً سوخته بود، اينم دليل نبودن من ....
راستي براي اين چن روز تعطيلي چه برنامهاي دارين، من كه هيچ، خيلي هم ناراحتم
ولي ترجيح ميدم خونه باشم تا اينكه با اين وروجكا برم بيرون و خداي نكرده اتفاقي براشون بيفته ....
روز شنبه هم كه مامانم عمل چشم داشت نتونستم برم كلينيك، ولي خواهري و داداشم و خانمش شب رفته بودن ديدن مامان، كه من شب هم نتونستم برم ....
شنبه جشن فارغ التحصيلي پيش دبستانيهاي مهد كيارش بود، بدليل اينكه بابا ناصر هم مأموريت يك روزه به قزوين داشت، تصميم بر اين شد كه روز جمعه كيارشو تحويل مادرشوهرم بديم و من برم دنبال كيان .....
عصر جمعه با پسرا رفتيم فرحزاد كه هم كيارشو تحويل بديم و هم توت بچينيم، حيف كه يادم رفت از ناصر عكس بگيرم، هي از درختا ميرفت بالا و ما هم اون زير با چادر منتظر بوديم كه درختو تكون بده و توتا بريزن پائين، جاتون خالي عجب توتائي بود، كلي خورديم و چيديم و بعدش مادرشوهرم گفت بياين استراحت، ماشالله انقدر با حوصلهس كه همه جور وسائل پذيرائي همراش بود و خلاصه بساطو چيديم و نشستيم، كيان وروجك هم تا تونست از يه تپه نزديك اونجا هي بالا و پائين رفت تا اينكه يه لحظه ديديم داره از اون بالا غلت ميخوره پائين و يه تخته سنگ بزرگ هم جلوشه
، خدائي بود كه سرش به اون نخورد، ديگه از اون به بعد چنان سردردي
گرفتم كه حال خودمو نميفهميدم، بزور فسقليا رو از هم جدا كرديم و كيانو با گريه آورديم تو ماشين خودمون، ناصر هم گفت براي اينكه گريه كيان قطع شه اگه پسر خوبي باشه ميريم تيراژه، منم گفتم چون پسر خوبي نبوده بريم اونجا ولي سرزمين عجائب (بقول كيارش عجايق) نميبرمش ....
تو خونه ناصر و كيان كه حسابي خاكي و كثيف شده بودن يه دوش گرفتن و رفتيم سمت تيراژه، قيامت بود از شلوغي، بزور يه جاي پارك پيدا كرديم و رفتيم داخل، ديدم كم كم كيان داره خواب آلو ميشه آخه قبلش قرص خوابشو داده بوديم كه اذيتمون نكنه، بعدشم هوس پيتزا كرد كه همونجا رفتيم بوف و خلاصه درحاليكه داشت خواب ميرفت غذاشو تموم كرد، موقع برگشت ديگه تو بغل ناصر پنچر شده بود، ولي تا چشمش به بستني فروشي افتاد هوس كرد و خلاصه ما هم اونجا نشستيم و براش بستني سفارش داديم، ديگه رسيديم خونه خواب خواب بود.... اينم از قضيه تنبيه آقا كيان كه كلي بجاي اون خوش بحالش شده بود ....
كيارش هم كه از بس مامان بزرگشو دوست داره هروقت ميخواد بره اونجا ميشه داداش مامان بزرگش (بقول خودش)، قراره براي تعطيلات هم كيانو ببريم اونجا كه هم اونا از تنهائي در بيان هم فسقليا تو خونه خيلي اذيت نكنن، شايد هم يه مسافرت يكي دوروزه رفتيم، تا چي پيش بياد .....
شنبه بعدازظهر هم سميرا جون و داداشم اومدن خونه ما تا عكس خواهر بيتا رو كه روز 5 شنبه عقدكنونش بود ببينن و اگه خوشش اومد يه سر به آرايشگاه اون كه تو تهران پارسه و اسمش هم گلآراس بزنن، بنظر من كه خيلي ناز شده بود، ولي ظاهراً سميراجون كار ستارهها تو زعفرانيه رو خيلي پسنديده و قراره با اونجا قرارداد ببنده، اگه كسي كار اون آرايشگاه رو ديده و راضيه برام پيغام بزاره تا خيال منم راحت شه، نميدونم چرا انقدر برام مهمه كه حتماً عروسمون آرايشگاه رو بپسنده و همه چي باب ميل خودش باشه كه پس فردا حرفي توش در نياد ..... من كار بانوي شرقي تو يوسف آباد رو هم كه ديدم خيلي پسنديدم، كسي شماره تلفني ازش داره؟؟![]()
بعداً نوشت (بعد از تعطيلات):
خوب با اينحال كه خيلي از مسائل بالا شكلش عوض شد ولي دلم نيومد پاكشون كنم:
1- سميرا جون بالاخره با ستارهها قرارداد بست، عليرغم ظاهر خيلي شيكي كه داشت بنظرم قيمتش خيلي مناسب بوده، با تخفيف 500 تومن، البته ده روز قبلش مشاوره دارن براي انتخاب رنگ آرايش و مو و تست و غيره ...... منهم ديروز يه سر زدم ببينم چه جوريه خيلي خوشم اومد، مخصوصاً از كاراي گريمي كه انجام داده بودن، براي خودم پرسيدم گفتن شينيون بين 25 تا 40 و ميكاپ بين 40 تا 90، بنظرتون خيلي گرون
نيست، اگه كسي آرايشگاه خوب سراغ داره خبرم كنه .....
2- من هنوز لباس نگرفتم كسي ميتونه راهنمائي كنه كجا سر بزنم!
3- راستش براي رنگ مو هم هنوز تصميم جدي نگرفتم، همه ميگن همين رنگ دودي زيتوني خيلي به رنگ چشات مياد، حالا بايد ببينم چي ميشه ...
4- و اما تعطيلات، روز سهشنبه كه تو خونه گذشت، روز چهارشنبه نهار منزل پدرشوهرم بوديم، بعدازظهر هم مادرشوهرم غذا درست كرد رفتيم بيرون، روز پنجشنبه هم باز باتفاق خانواده همسر رفتيم پارك چيتگر كه جاتون خالي خيلي خوش گذشت، خانواده ناصر خيلي خوش سفر هستن، البته اين كه سفر نبود، ولي من دو سه تا سفر باهاشون داشتم خيلي بهم خوش گذشته، مخصوصاً اينكه پسرا هم خيلي با اونا راحتن، بعد از پارك هم بالاخره رفتيم ديدن مامان و بابا، بنظرم چشم مامانم خيلي شفافتر شده بود، بابا هم جمعه شب عازم مكه بود كه رفتيم مغازه و يه سر هم به اون زديم، كيارش هم از اينكه بابا بهش يه ماشين خوشگل داده بود كلي ذوق زده شده بود و سرشو از ماشين آورده بيرون به بابام ميگه: پدرجون خيلي دوسِت دارم اندازه همه عمرم
، ديگه بابام انقدر ماچش
كرد كه نگو، روز جمعه و شنبه هم در منزل به امر خطير خانهداري پرداختيم به همراه همسر جان، البته يه بگو مگوي كوچولو هم داشتيم كه تا الان با هم سرسنگينيم .... بماند ....
5- قبل از تعطيلات مادرشوهرم برام آش گوجه سبز فرستاده بود كه خيلي خوشم اومد و درستش كردم، اينم دستورش براي كسائيكه دوست دارن: اول پياز رو تفت ميدين نه خيلي زياد، بعد زردچوبه، بعد سه مشت لوبيا چشم بلبلي و 4 تا 5 مشت برنج رو كه از شب قبل خيس كردين (هردو بايد خيس بشن) به اضافه تقريباً 750 گرم تره جعفري ريز خرد شده رو اضافه ميكنين،به اندازه 750 گرم هم گوجه سبز خرد شده، بعد هم آب جوشيده به ميزان لازم و ميزارين تو زودپز به مدت 45 دقيقه تا يكساعت بپزه بحدي كه مطمئن شين لوبيا پخته، بعد هم تا بخواد جا بيفته اگه ديدين ترشيش كمه ميتونين به ميزان دلخواهتون آبغوره، فلفل و ادويه اضافه كنين (شما ميتونين مقدار گوجه سبز رو هم بسته به ذائقهتون زيادتر كنين)، فوقالعاده خوشمزه ميشه، يه بار امتحان كنين .... (به اين مُشتا نخندينا)
.....
6- پنجشنبه آينده يعني 30 خرداد تفنگدارا قراره بيان خونه ما و مراسم تولد منو برگزار كنن، آخ جون چقدر كادوهاي خوشگل ميگيرم ............... (خجالت بكش دختر هنوز تو اين سن و سال فكر كادو گرفتني) .....
7- اوه اوه خبر مهم داشت يادم ميرفتا، خواهرشوهر يكي يكدونهم (فوق ليسانسه و 41 سالشه) فكر كنم عروسي كنه با همون دوستش كه چهار سال از خودش كوچيكتره، اميدوارم خوشبخت بشن، تصميمگيري تو اين سن خيلي سخته، قبول دارين كه؟؟؟![]()
8- روز چهارشنبه كه خونه مادرشوهرم بوديم پيرو بند 7،
نشستيم به نوشتن ليست جهيزيه خواهرشوهرم، آخه ميدونين مادرشوهر من از سن 13-14 سالگي دخترش شروع كرده به جمع كردن جهيزيه، بالطبع خيلي چيزاش از مد افتاده ولي با اينحال نوشتيم ببينيم چي كم و كسري داره، يا چيا بايد عوض بشه، تازه كلي هم نقره داره، آخه تبريزيا به نقره خيلي اهميت ميدن ....من كه كلي ذوق داشتم، انگار دختر خودم ميخواد عروسي كنه، مادرشوهرم هم گفت من كه پا ندارم، خودت بايد بياي و با نسرين بري خريداشو بكنين، منم از خدا خواسته گفتم چشم ...... شما اِسكِنو
رد كن بياد بقيهش با من .... ياد ظهوري افتادم تو يكي از فيلماش كه همش ميگفت اون با من ... (چه ربطي داشت) ....
9- طبق آخرين اخبار قرار شد امسال تابستون يعني شهريور با خانواده ناصر بريم شمال، شايد هم اروميه، تا خدا چي بخواد ...
10- فعلاً حوصله آپ كردن وبلاگ پسرا رو ندارم، يكي هم نيست اين سي ديه موبايلو دوباره روش نصب كنه بتونم عكس بذارم، چكار كنم حالا، آخر سر بايد دوباره برم سراغ آقا رضا شوهر اِسي جونم، دفعه قبلم زحمتشو اون كشيده بود، اي بيتاي تنبل ...
11- واي من هنوز خريد روز مادرو انجام ندادم، بابا پيشنهاد بدين چي بخرم بهتره .....
12- دخترعموي بيتا هم پيش ما مشغول بكار شد، خيلي خانوم و باحاله، من كه ازش خوشم اومد، البته كوچولوئه ها، ديروز ديدم يه عطر خوشبو زده، اسمشو پرسيدم گفت ورساچي كريستاله، خودم ورساچي داشتم اما اين نبود، به ناصر گفتم اگه براي روز زن اون عطرو برام بگيري خوبهها، ميدونين چي گفت، ميخوام پول موبايلتو بدم، بشه كادوت، منم اين ريختي
شدم، بهش گفتم اونو كه بايد بدي، نكنه من خيلي پرتوقع شدم خبر ندارم، اي بابا ...... داره نزديك يكماه ميشه كه موبايل جفتمون قطعه بصورت كامل ....
13- من چكار كنم ناصر انقدر كمروئه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اين ماه 5 روز مأموريت داشته پول هيچكدومشو به حسابش نريختن، قسطامون عقب افتاد، هرچي هم بهش ميگم ميگه بيخيال، خدايا به من صبري عطا كن با اين شوهر خونسردددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد .........................
14- خواهري يكشنبه ساعت 11 شب رسيد خونه، فعلاً نميتونه آپ كنه چون سه روز قبل از رفتنش كامي ويروسي شد، منتظرش بمونين ...... با عكساي داغ و تازه مياد سراغتون .....
15- خيلي طولاني شد، ببخشين ديگه، نمينويسم وقتي هم مينويسم طولاني ميشه .......
اينم از پونزده تائي من، ديگه رفت تا بعد از مهمونيم .....
پي نوشت يك:
يه مسئلهاي برامون پيش اومده، خواهش ميكنم دعا كنين اگه به خير و صلاحمونه كه فكر ميكنم همينطور باشه راهش برامون باز شه، از همتون ممنونم ....
پي نوشت دو:
كاميپيوتر خواهري هنوز مشكل داره و نتونسته آپ كنه، ديشب كه من زرنگ شده بودم و براي شام نگهشون داشته بودم (اومده بود سوغاتياي سفرو بهمون بده)، بهم گفت كه دوباره به شما خبر بدم كه نگران نباشين بزودي مياد چون محمود بايد ويندوز رو دوباره نصب كنه و صد البته بدليل مشغله زياد هنوز فرصت نكرده......
راستي يه غذاي جديد هم ديشب درست كردم به اسم كباب بالشتكي (خاله خانم) هر كي دوست داشت سر بزنه، بنظر ما كه خيلي خوش طعم
شده بود، حالا بايد از خواهري هم بپرسين ....![]()
راستي كسي آرايشگاه خوب تو منطقه سعادتآباد يا پونك و سردار جنگل سراغ داره، غير از ماهك و ياس (ماه سابق)، اگه داره تلفن بذاره ممنون ميشم .....
پينوشت سه (25 خرداد):
ديروز تولد داداشم اميرعلي بود، رفتيم خونه مامان و كلي خوش گذشت، داداشي بيست سالگيت مبارك، ايشالله فارغالتحصيليت و عروسيت ....
امروز تولد دوتا از همكارامون بود، دخترعموي بيتا زحمت كشيده بود و يه كيك خوشمزه از بيبي گرفته بود، همكارا هم حسابي سورپرايز شدن و به اتفاق مدير پروژه تولد گرفتيم و عكس انداختيم ....
قرار شد هممون براي روز مادر به مامانم پول بديم تا يه گوشي خوشگل بخره، براي مادرشوهرم چي بخرم؟؟؟؟ احتمالاً يه چادر مسافرتي چون خيلي از چادر ما خوششون اومده بود، اونا هم اهل گردش و تفريح، فكر كنم حسابي به دردشون بخوره، البته براي خريد چادر بايد كادوي روز پدر و مادر رو يكي كنيم، ديگه ديگه ......
از حالا تو تدارك مهموني پنجشنبه شبم، ميخوام دوستامو سورپرايز كنم ......
داشت يادم ميرفت، ديروز بعد از دراومدن از خونه مامانينا گفتم يه سر به تيراژه بزنم، دوتا مغازه پيدا كردم كه لباس شباي قشنگي داشتن، يكيشو خيلي پسنديدم و با اينكه ديدم بالاش بنديه و يه مقداري هم سينهش بازه پرو كردم، ناصر هم گفت خيلي خوشگله ولي نميشه بپوشي، خلاصه بهش قول دادم كه شالشو به لباسم سنجاق
كنم كه موقع رقص
نيفته پائين و براي اون يكي قسمتش
هم يه فكري بكنم، يكي نيست بگه آخه مجبوري، چكار كنم حالا حالاها لباس به دلم نميشينه، اين خيلي بهم ميومد، رنگاشم فسفري، شكلاتي و قرمز بود، سايز 40 يه كم برام تنگ بود، يعني من چاق شدم؟؟
من فسفريشو پوشيدم خيلي بهم ميومد، حالا بنظرتون چكار كنم؟؟؟ اينم بگم كه من اصلاً اهل پوشيدن لباس باز نيستم ولي نميدونم چرا اندفه كه عروسي داداشمه دلم ميخواد لباسم با هميشه فرق داشته باشه .....![]()
پينوشت چهار (27 خرداد):
من نميدونم چرا تو اين دنياي مجازي يه چن نفري هستن كه حسابي سرِ لج دارن با من، نميدونم چه هيزم تري بهشون فروختم كه هي ميان و كامنتاي اعصاب خردكن ميذارن، آخه اين چه كاريه، كي زورتون كرده اينجا رو بخونين، اندفه با عنوان بلفي برام كامنت گذاشتن در مورد همون لباسي كه پرو كرده بودم، من دوتا بلفي بيشتر نميشناسم، يكي بلفي و ليليبيت، اون يكي بلفي مامان كامياره، مطمئنم كاره اين دوتا نيست، پس چرا بجاي يكي ديگه كامنت ميذارن نميدونم ولله .......
دوروزه قرص آمي تريپ تيلينم تموم شده بود، با خودم گفتم ولش كن بهتر، شايد بتونم از ميزان قرص خوردنام كم كنم، خدا براتون نخواد، حالا ميفهمم چرا بهش ميگن قرص آرامبخش و ضد افسردگي، اين دوروزه فقط تو فكر مرگ بودم، من هميشه وقتي ميرم تو مود افسردگي فقط اين مسئله ذهنمو تسخير ميكنه، نه مرگ خودم، مرگ كسائيكه دوسشون دارم (خدا براي هيشكي نخواد)، ديشب موقع خواب همش فكر ميكردم اگه ناصر بميره چي ميشه، جواب پسرا رو چي بدم، همش خودمو تو بهشت زهرا تصور ميكردم كه دارم خودمو ميزنم و خلاصه بماند كه چي كشيدم و كلي اشك ريختم، ناصر هم خونه نبود، ساعت 12 شب بهش زنگ زدم نميخواي بياي خونه، گفت رسيدم تو پاركينگم، خلاصه وقتي اومد بالا از ديدن قيافه من كه در حال اشك ريزي بودم هم خندهش گرفته بود، هم كلي ناراحت شد، يه كم گشت و يه بسته برام پيدا كرد و يه دونه داد خوردم، ولي راستشو بخواين از صبح كه اومدم بيتا ميگه تو چرا امروز اينجوري شدي، همش موج منفي ميفرستي، اين چه قيافهايه، خلاصه ديگه، چقدر بده آدم به خوردن اين قرصا معتاد بشه، فكر ميكردم وقتي برم سركار براحتي ميتونم بزارمشون كنار، ولي زهي خيال باطل ....
چشام از شدت بيخوابي باز نميشه ......
و اما نیمه شب امشب، قدم به سی و شش سالگی میذارم، هنوز باورم نمیشه سالهای عمر انقدر تند طی بشه.......
سی و پنج سال گذشت، انگار تو خواب گذشته، چی بگم از کجاش بگم، چیزی نگم بهتره .....
البته نمیتونم انکار کنم که امروز حالم با روزای دیگه خیلی فرق داره، بخاطر خیلی مسائل .....
راستی صاحب یک اتاق مستقل شدم، آخیش، هر وقت دلم بخواد در اتاقمو میبندم و با خودم خلوت میکنم، میرم تو فکر، فکر به خیلی چیزا .....
خوشحالم در آستانه ۳۶ سالگی باز برگشتم به محیط کار و این رو به فال نیک میگیرم ....
![]()
![]()
![]()
پی نوشت ۱:
تو این هفته یه خبر بد داشتیم، اونم مربوط میشه به فوت دوتا از نوه عمه های زن برادرم، دوتا دختر که فکر کنم یکیشون ۲۱ ساله و یکی ۶ ساله بودن، شب قبلش هم برای بزرگه خواستگار اومده بوده، تو اتوبان همت راننده آژانس پیاده شون میکنه، البته اونجوری که از زبون سمیرا جون شنیدم میگفت که میخواستن برن پارک شریعتی، به راننده میگن ببرتشون اونور همت که نمیبره و ماشین تو اتوبان میزنه بهشون و دو تا دخترا تو بغل مادرشون جون میدن، متأسفانه مادره حالت روانی پیدا کرده ولی ظاهراً رضایت دادن چون خودشون مقصر بودن..
خدایا به هیشکی نشون نده که اینجوری بچه هاش جلوش پرپر بزنن، آمین ![]()
البته فکر نمیکنم قرار عروسی برادرم بهم بخوره، چون قرارداد عروسی (با یکی از این خدمات مجلسیا که ظاهراً دوست پسرخاله عروسمونه و خیلی از کارش راضین، عروسی هم قراره مختلط باشه) رو برای ۳۱ مرداد بستن و الان هم دنبال خونه هستن، ظاهراً خرید جهیزیه عروسمون در حال اتمامه و دیگه جا ندارن اینه که باید زودتر به فکر خونه باشن .....
وای که چقدر کار دارم من، باید به فکر رخت و لباس خودم و پسرا و ناصر باشم، موهامو چکار کنم، ایها الناس راهنمائی کنین، الان موهای من تو زمینه رنگ زیتونی دودی هستش که همه میگن خیلی بهم میاد، بنظرتون چکار کنم ....
تازه باید به فکر کادوی عروسی هم باشم که مشخصه چی میخوام بدم، یعنی هممون قراره یکی یک سکه کامل بدیم که بیشتر به دردشون بخوره، کادوی پاتختی هم پول نقد میدیم .... خوب دیگه باید چی رو لو بدم، نمیدونم .....
راستی خبر دارین که روز مادر و پدر امسال تو تیرماهه دیگه، اولی ۴ تیر، دومی ۲۶ تیر، تازه ۲۵ تیر هم تولد زن برادرمه، و ۱۸ هم تولد فِری جونم، هورا چقدر مناسبت ........
راستی تولد خونوادگی خودم قراره جمعه خونه مامانم برگزار بشه به اتفاق اهل بیت، دوستام هم قراره یه پنجشنبه تو خرداد بیان خونمون ..... حالا ناصر قراره چه جوری سورپرایزم کنه نمیدونم ......![]()
۸ خرداد تولد آدی عزیزه، آدی جون تولدت خیلی مبارک .....
خردادیا تولد همتون خیلی مبارک باشه، از جمله تولد آرزو مامان آرش وروجک نازنین که فکر میکنم باید امروز باشه ......
راستی کسی از نیلوی عزیز خبر نداره، نیلو جون اگه اینجا رو میخونی یه خبری از خودت بده، خیلی وقته ازت بیخبرم، وبلاگت هم باز نمیشه .....
پی نوشت ۲:
چقدر دل به دل راه داره، نیلوی عزیزم پنجشنبه غافلگیرم کرد و از ب... بهم زنگ زد، مرسی عزیز دلم از اینکه به یادم بودی، خیلی خوشحالم کردی، امیدوارم هرچه زودتر درست تموم شه و با عنوان خانوم دکتر کارت رو شروع کنی .....
راستی ناصر هم روز پنجشنبه مریض بود و خونه مامانش خوابیده بود، ولی وقتی برگشت با گل و کیک غافلگیرم کرد، شب هم بهم پول کادو داد، مرسی عزیزم ..
روز جمعه هم خونه مامان بودیم که یه تولد حسابی برام گرفتن و کلی بهمون خوش گذشت، جاتون خالی، مامان بنده خدا حسابی سنگ تموم گذاشته بود و ۴ جور غذا درست کرده بود، بعدشم که صحبت در مورد عروسی داداشی بود و فهمیدم که روز عروسی برای ۳۱ مرداد قطعی شده و رضا قراردادشو بسته، فکر کنم عروسی خوبی از آب دربیاد ایشالله، فقط باید با سمیرا جون برای آرایشگاه و لباس عروس بریم ببینیم چی میپسنده، هر کی آرایشگاه خوب سراغ داره که عروس رو خیلی اجق وجق نمیکنه برام شماره بذاره ممنون میشم، منتظرما ...
البته من خودم دیروز آرایشش کردم و خیلی ماه شد، قرار شد که برای حنابندون و پاتختی خودم آرایشش کنم .....
چه کنیم دیگه، خواهر شوهر شدیم ......![]()
پی نوشت ۳:
از همینجا از همه دوستانی که از داخل و خارج از کشور برام پیام گذاشتن و تولدمو تبریک گفتن صمیمانه تشکر میکنم و عذرخواهی میکنم بابت اینکه نتونستم جواب پیامک ها رو بدم، میدونین که خطا یه طرفه س .....
درضمن امروز نوبت دکتر کیانه که برای اولین بار من نتونستم باهاشون برم و قراره ساعت ۱۱ با بابا ناصر بره دکتر، خدا رو شکر مشکل خاصی نداره فقط خیلی بی اشتها شده که قراره با دکتر مطرح بشه، همینطور مسأله کیارش که در جریان هستید ....![]()
خدا بخواد قراره امروز تلفن خونه وصل شه ![]()

