تبليغاتX
دل نوشته‌هاي بيتا
زمان آن فرا رسيده كه بداني براي يافتن آن چه كه هميشه آرزومند آن بوده‌اي هيچ وقت دير نيست



سه روز تعطيلي هم گذشت + پي‌نوشتي در مورد كسرا پسر هديه جون

چن روز پيش يكي از دوستاي وبلاگيه گُلم با من تماس گرفت و گفت بيتاجون تو داري الان با من چت ميكني؟ خيلي تعجب كردم، با اينحال كه ياهو مسنجرم روشن بود ولي اون لحظه با كسي چت نميكردم و گفتم نه من نيستم، گفت يكي با آيديه تو داره با من چت ميكنه و يكسره ازم شماره مو ميخواد ميگه گم كرده، هي هم ميگه من بيتا مامان كيان و كيارش هستم، دوزاريم افتاد كه كيه، فكر كنم شما هم شناختين همونminalady  معروف كه پارسال هم كلي همه رو گذاشته بود سركار، آدرس ايميل من رو با يك حرف تغيير داده و به همه يا ايميل ميزنه، يا چت ميكنه، خواهشاً دقت كنين و بدونين كه من اون نيستم، آدرس ايميل خودم هم اينجا تو وبلاگ هست ميتونين مقايسه كنين، ولله نميدونم اين آدم مرده يا زن، مجرده يا متأهل، هركيه تا حالا صدبار نامه عذرخواهي نوشته ولي بازم داره به كارش ادامه ميده، خدا شفاش بده .......

اين آقا ناصر ما از بس كه گرمائيه و منم سرمائي (چقدر تفاهم، دريچه كولر اتاق خواب رو بستيم چون بادش خيلي اذيت ميكرد) يكشنبه شب كه خوابيده بود تو پذيرائي طبق معمول، سرماخوردگي پيدا كرده بود، بگين كجاش، حدس نزدين، من اين مدليشو نديده بودم، از بالاي قلبش شروع ميشد تا زير دنده چپش، حتي نميتونست بخنده چون خيلي درد داشت، تازه به من هم نگفته بود، چون قرار بود روز دوشنبه با هم بريم براي خريد روز پدر و كادوي تولد سميراجون، ساعت چهار كه باهاش تماس گرفتم گفت كه پنج و نيم مياد دنبالم، وقتي رسيد به من با تعجب ديدم پسرا هم همراشن، فهميدم بله، آقا حالش بد بوده مرخصي گرفته ظهر رفته خونه ناهار رو هم خونه نوش جان كرده گرفته تخت خوابيده بدون اينكه منو خبردار كنه، بابا چقدر ملاحظه كاره اين ناصر، دستش درد نكنه با وجود دردي كه داشت پابپاي من تو خ وليعصر با اين وروجكاي شيطون راه اومد و منم رسيدم كه تمام خريدامو انجام بدم، دستت درد نكنه، البته براي خودش هم يه شلوار جين و يه تي شرت ترك خيلي خوشگل خريدم كه بازم مثل هميشه هي ناز ميكرد ولي من كار خودمو كردم، اينه .............. راستي قرار نبود براي خودم خريد كنم ولي چه كنم كه يه مانتوي خوشگل مشكي نظرمو جلب كرد و با يه شال مجلسي سِتش كردم ...... خدا كنه زودتر حقوق اين ماهو بدن كه بدجوري آس و پاس شدم ......

روز چهارشنبه كه مصادف بود با روز پدر، با خواهري و رضا قرار گذاشتيم بعدازظهر خونه مامانم باشيم، جاتون خالي خيلي خوش گذشت، من براي بابا يه پيراهن مردونه خريده بودم، خواهري يه روبدوشامبر و رضا هم يه كيف چرم خوشگل، بابا هم كلي از همه هديه‌هاش خوشش اومد خوشبختانه، كادوي تولد سميرا جون رو هم كه شب قبلش بود همونجا بهش داديم، خواهري و مامان يه ظرف ميوه خوري خوشگل، اميرعلي داداشم يه شال و من هم دوتا تابلو، البته آقا داداش هم يه ساعت خيلي خوشگل .......

كار تميزكاري خونشون هم داره تموم ميشه و اگه خدا بخواد فكر ميكنم هفته آينده جهاز عروس خانومو ببرن، ظاهراً تمام خريداشون هم انجام شده جز آينه شمعدون و كت شلوار داداشي، سميرا جون هم براي پرو لباس عروس رفته كه ميگفت خيلي خوب شده ...

اون روز مامانم يه خبر خيلي خوب هم بهم داد كه خيلي خوشحال شدم، گفت داره به تعداد نوه‌ها اضافه ميشه، اول نفهميدم منظورش چيه، فكر كردم شايد خواهري بله، ولي بعد ديدم نه منظورش خودمونيم، زن دائي كوچيكم كه متولد 1349 هست دوباره باردار شده، البته خودش ميخواسته چون پسرش امسال ميره پنجم، اينم بگم تو خانواده ما خيلي مُده كه بعد از 8-9 سال فكر يه بچه ديگه ميفته تو سرشون، منم سريع ياد خانوم خونه افتادم و براش اس ام اس زدم، اونم گفت اين ني ني پسره، هنوز به دائي جونم خبر ندادم آخه خيلي عشق پسره، اينم از اين .....

ديروز كه جمعه بود خيلي حوصلم تو خونه سر رفته بود بعدازظهر زنگ زدم به عمه‌م كه جا خالي نباشه دختر عمه رو بهش بگم (چن روز پيش زنگ زده بود و خداحافظي كرده بود برا مكه)، ديدم عمه ميخنده، پرسيدم چي شده، گفت عمه جون ندا ديشب برگشت، منو ميگي انقدر خجالت كشيدم كه نگو، بعدشم گفت كه عروسش خونه‌شونه (همون پسر عمه‌م كه به فاصله يك روز بله برونشون با داداشم فاصله داشت و ما عروس خانوم رو نديديم تا حالا، گفته بودم هرچهارتاشون متولد 61 هستن و تشابه اسميشون هم جالبه چون پسرعمه اسمش حميدرضاس و خانومش هم سميرا)، منم از فرصت استفاده كردم و گفتم ميايم ببينيمشون، رفتيم و خلاصه همه رو زيارت كرديم ولي چي بگم از اين فسقليا كه پدرمونو درآوردن، سميراجون از ديدن پسرا و شيطنتشون اصلاً تعجب نكرد گفت من هم يه پسرخاله دارم كه دوقلوي پسر داره مثل شما و هر دو بيش فعالن و قرص مصرف ميكنن .....

اين از خبراي جديدم، حالا يه كم هم آه و ناله كنم كه خيلي دلم پُره (نميدونم كي ميخواد خالي شه)، همين ............

سوم مرداد تولد ناصره و ششم مرداد هم تولد پسرا، براي اون روز دعوتتون ميكنم به وبلاگ خودشون، ولي باور ميكنين امسال برخلاف سالهاي قبل هيچ شوق و ذوقي براي برگزاري اين مراسم ندارم، من چِم شده خداااااااااااااااااااا ............

پي‌نوشت

کاش می شد غصه را زنجیر کرد                                                                                                                    ذره‌های عشق را تکثیر کرد
کاش می‌شد زخم را مرهم شویم                                                                                                             یار و غمخوار و انیس هم شویم
کاش می شد برخلاف سرنوشت                                        قسمت و تقدیر را از سر نوشت
کاش می‌شد چشم و دل را باز کرد                                                                                                    نغمه‌های دوستی را ساز کرد
کاش می‌شد عشق را آغاز کرد                                                                                                                    بی خیال از هر غمی پرواز کرد


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 10:16 توسط بيتا |


دلم گرفته

تولد فِري جونم 18 تير بود كه يادم رفته بود اينجا بهش اشاره كنم، بازم بهت تبريك ميگم گُلم، اميدوارم سال‌هاي سال تولدتو در كنار ما جشن بگيري هرچند كه هنوز از آدي خانوم خبري نيست كه ببينيم ميخواد براي تولدش چكار كنه ......

25 تير تولد سميرا جونه (زن داداشم)، عزيزم تولدت مبارك ......

و اما ميرسيم به 26 تير كه تولد حضرت عليه و روز پدر، اين روز بزرگ رو صميمانه به همه پدراي خوب دنيا از جمله باباي خودم و پدرشوهر گلم تبريك ميگم و از مهمتر ناصرعزيزم روزت مبارك ......

پدراي گل روزتون مبارك

حالم خيلي گرفته‌س بخاطر مامان، بنده خدا فيزيوتراپي كه رفته بهش گفتن خانم حالا غير از ديسك شديدي كه داري بيشتر از همه همون جابجائي مهره‌هاس كه باعث اين همه درد شده (خانومائي كه گودي كمر دارين خيلي مراقب باشين)، اگه بخواي عمل كني بايد 6-7 ساعت بيهوش باشي كه خوب با سابقه‌اي كه شما داري بيهوشي طولاني اصلاً برات خوب نيست (مامان سر عمل آخريش نزديك بوده ريه‌هاش آمبولي بشه) و بهتون توصيه اكيد ميكنم از اينجا كه ميرين خونه حتماً 3 هفته استراحت مطلق داشته باشين و فعلاً كمربند فلزي رو نبندين، اونم اومده خونه و بساط گريه راه افتاده، طوريكه داداشي حال و حوصله نداشته بره دنبال كاراش، حالا از همه بدتر اينه كه نمي‌دونيم تا عروسي چه وضعيتي براش پيش مياد و چه جوري ميخواد مراسم رو تحمل كنه، ضمن اينكه حالا حالاها نميتونه خونه داداشي رو ببينه (طبقه سومه و آسانسور نداره) .....

حالا ميدونين از چي حرصم گرفته چن روز پيش سميرا جون (زن داداشم) رفته بهش سر بزنه خانوم گير كرده تو رودربايستي پاشده بقول خودش يه غذاي ساده (ماكاراني) درست كرده، بعد از اون افتاده رو درد شديد، آخه يكي نيست بگه مادر من تو كه وضعيت خودتو بهتر ميدوني مگه عروست غريبه‌س كه اينجوري ميكني، منم ديروز كه باهاش حرف ميزدم خيلي عصباني شده بودم از دستش و اصلاً نميفهميدم دارم پشت تلفن چي ميگم، ناصر هم هي اشاره ميكرد يواشتر، قطع كه كردم زدم زير گريه گفتم آخه قدر خودشو نميدونه، الان كي ميتونه دردو از وجودش بكشه بيرون، انقدر به همشون رو داده كه نميتونه مثلاً به رضا يا بابا بگه هرچيزي كه ميخورين خودتون بشورين، نندازين همه رو سر اميرعلي بيچاره، اي بابا ...... ميخوام ببينم آقا رضا كه رفت خونه خودش بسلامتي بازم از اين كارا ميكنه يا مجبوره پا به پاي خانومش كار كنه .......

عصبانيم اول صبحي حال همتونو گرفتم، شرمنده اساسي .......

از يه موضوع ديگه هم ناراحتم كه بايد در موردش با مامان و نوشين صحبت كنم تا دلم واشه ................

5شنبه رفتيم باغ شركت ناصرينا همراه خانواده همسري (بصرف صبحانه و ناهار و شام)، جاتون خالي محيط فوق‌العاده فرحبخش و باصفا و خنك بود و پذيرائي هم به نحو احسن، تا ساعت يازده شب اونجا بوديم، بماند كه دوقلوها چه بلاها كه بسرمون نياوردن .....

و اما ميرسيم به قسمت هيجان انگيز ماجرا كه كلي ديشب بهم حال داد:

طبق معمول بعضي جمعه‌ها كه دلم ميگيره و اين دفعه هم بيخود نبود اين دلگيري، با ناصر خيلي صحبت كردم و در نهايت به بحث آتشيني تبديل شد كه من سخنرانش بودم و ناصر شنونده (بنده خدا طبق معمول)، جالبه كه هميشه هم در نهايت آرامش ميگه كاملاً حق با توئه ولي خوب منم اينطوريم ديگه نميتونم خودمو عوض كنم، حالا بگذريم و از بحث خودمون دور نشيم، اين مسئله باعث شد كه خيلي از بعدازظهر دور و برم بچرخه و حسابي حواسش بهم باشه تا وقتي كه اون مسئله دلخوري شب برام پيش اومد، ناصر هم اصولاً از اين دسته آدماس كه تو هيچ مسئله‌اي كه بهش مربوط نباشه تا خودت ازش نخواي دخالتي نميكنه (از اين اخلاقش خيلي خوشم مياد چون اصلاً تحمل مرداي خاله زنك رو ندارم)، بازم طبق معمول عليرغم اينكه ميديد من ناراحتم به روي خودش نياورد تا اينكه شب موقع خواب ناگهاني ازش پرسيدم ناصر به نظر تو من چه جور زنيم؟؟؟؟؟ ميدونين چه جوابي داد:

بنظر من تو يه زنه (داشته باشين جمله رو) فوق‌العاده بيش از حد بساز هستي كه اصلاً اصلاً اصلاً حسود و كينه‌اي نيستي، قربونت برم مهربون من،  خدائيش حرفاش خيلي آرومم كرد...........

نه بابا اين شوهر ما هم يه چيزائي حاليشه ولي ناقلا نشون نميده، چي ميشد اگه هميشه همينطوري محبتشو ابراز ميكرد، هان چي ميشد؟؟؟؟؟ .............

داشت يادم ميرفت، ميدونين امشب شام چي داريم، هوس كاري پلو كردم كه هم خيلي آسونه و هم براي كساني خوبه كه عاشق غذاهاي تند هستن، گفتمان من و ناصر حدود نيمساعت پيش:

من: سلام عزيزم خبري ازت نيست، معلومه كجائي خبري از من نميگيري؟؟ .....

ناصر: سلام خوبي، چَكار وَكني (به افغاني بخونين)، هان چيه باز چيزي ميخواي؟؟؟ .... راستي مامانم قبل از ظهر زنگ زد گفت ناهار بيا اينجا كوفته داريم (اينم عاشق كوفته‌هاي مامانش، بچم دهنش آب افتاده بوده) گفتم نه كار دارم برام نگهدار فردا ميام ميبرم ....

من: يه چيزي بگم نميگي نه، ميشه بياي دنبالم، بيا دم شركت، نري اونور كردستان وايسي ها، بيا دم شركت برات آب خنك بيارم جيگرت خنك شه (حالا شما همه رو با لحن ناز كردن و لوس شدن بخونين، آخه اينجور موقع‌ها ناصر اصلاً نميتونه بگه نه)

ناصر: ممممممممممممممم خيلي خوب ميام ولي معطل نكنيا .....

من: راستي ناصر صبح برنج رو خيس كردي (آخه صبحها من وقت كم ميارم چون از وقتي كه پاميشم تا بخوايم از خونه بريم بيرون همش بايد به كاراي خودم برسم و معمولاً نانا اين كارا رو انجام ميده + اينكه بچه‌ها رو هم اون حاضر ميكنه) ....

ناصر: بله عزيزم سر و تن فداي شكم فكر كردي حواسم پرته، نخير خيس كردم برنج رو خيالت راحت ....

من: الهي ...............


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 9:29 توسط بيتا |


خريد

بعد از مدتها وبلاگ پسرا رو آپ كردم، اين روزا خيلي حال و حوصله درستي ندارم، از يه طرف غصه مامانو ميخورم كه بنده خدا هنوز سني نداره ولي بايد اين همه درد بكشه (يه كمربند فلزي تجويز شده براش كه ببينيم براي جابجائي مهره‌ها جواب ميده يا نه)، از يه طرف تو كاراي عروسي داداشي هستيم و كلي دلشوره و نگراني كه همه چيز بخوبي پيش بره، از يه طرف هم سر و كله زدن با اين فسقليا حسابي منو از پا انداخته جوريكه بعضي بعدازظهرا كه ميرسم خونه و ناصر ميره بيرون، مجبور ميشم چن بار بهش زنگ بزنم و پشت گوشي اشك بريزم تا يه كم سبك شم، نميدونم شايد هم شدت افسردگيم بيشتر شده و خودم خبر ندارم ......

خوب اول از داداشي بگم كه بالاخره با يه قيمت مناسب يه خونه خوشگل پيدا كرد، آيت الله كاشاني 85 متر دوخوابه، آيفون تصويري، درب ريموت، كابينت ام دي اف، كف سراميك، نوساز، طبقه سوم، ديگه چي بگم، اگه گفتين چند؟؟؟؟؟ صاحبخونه 30 ميليون رهن كامل ميخواسته، با چونه رسيدن به بيست و هشت و نيم، بنظرتون مناسبه ديگه، نه؟؟؟؟؟

حالا ديگه بايد منتظر شيم تا عروس خانوم جهيزيه رو كه ظاهراً خيلي هم مفصله بياره و بريم خواهر شوهر بازي درآريم (نه بابا، شوخي كردم، خدا رو شكر نه من و نوشين و نه مامانم اهل اين حرفا نيستيم و خيلي هم دوسش داريم)، اميدوارم همه جوونا خوشبخت شن .....

بقول رضا داداشم هرجا كه ميرفتن خونه ببينن، سميرا جون از دوجاش ايراد ميگرفته، يا ميگفته يخچالم جا نميشه، يا ميز ناهارخوريم، خوب ديگه چي بگيم، حالا بذار اول زندگي از 85 متر شروع كنن، ايشالله به 1000 متر برسن .....

همونطور كه خواهري نوشته 5شنبه رفتيم همون مزوني كه تو ميرداماد بود (رازان جنوبي، خ شهيد حصاري، ك 10، پ 20، همه روزه غير از جمعه از 10 صبح تا 7 بعدازظهر)، يه خونه بزرگه كه تمام لباس و كيف و كفش و غيره شو از تركيه مياره، قيمتاشم بنظرم مناسبه، از يه لباس خوشم اومد گفت 195000 تومان راستش دلم نيومد، ولي بعد كه رفتيم قائم يه كفش جلوباز ترك رو كه 52000 تومن ميگفت به خاطر گل روم (خواهري كلي اذيتم كرد) 38000 تومن گرفتم .... براي لباس پاتختي و حنابندون هم هنوز فكري نكردم .....

بعدشم با خواهري رفتيم تو بازارچه و يه مقدار خريد كرديم و چشممون افتاد به باقلا رشتي از اونم هوس كرديم خريديم، منم ديروز جاتون خالي ناهار باقلا قاتق درست كردم كه شكر خدا همشون خوششون اومد ...

5شنبه اين هفته دعوتيم باغ مديرعامل شركت ناصرينا كه پارسال هم در موردش نوشته بودم، امسال قراره خانواده ناصر رو هم با خودمون ببريم، اگه اين وروجكا بذارن فكر كنم خوش بگذره (بصرف صبحانه و ناهار و شام كه صد البته ما به صبحانه‌ش نميرسيم ولي فكر كنم تا شام بمونيم).....

راستي تو فكرم ببينم اين فسقليا رو روز عروسي چه كنم، پيش كي بزارم، چون ميدونم نميذارن تو عروسي چيزي بفهميم، راستي كسي داوطلب نيست جوجه‌هاي منو يه چن ساعتي اون روز نگهداره، تعارف نكنينا .....

كار تو شركت هم به همون صورت ميگذره ضمن اينكه كم كم داره سنگين‌تر ميشه، عصرا هم معمولاً بين 6 تا 7 خونه هستم ....

واي چرا چيز ديگه‌اي يادم نمياد، كلي حرف تو ذهنم بودا، حالا اگه يادم اومد ميام مينويسم ...

دوست عزيزي كه نوشته بودين به جاي پي‌نوشت يه پست جديد بزار، اينجوري بنظرم مزه‌ش بيشتره .....


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 11:25 توسط بيتا |