من اومدم، خوب دعوام نكنين، اصلاً حوصله نداشتم، ولي الان خيلي خوشحالم
، بخاطر همين اومدم بنويسم .....
نتيجه تمام آزمايشات و سونو رو بردم يه دكتر زنان ديگه تو انتهاي خ آفريقا، خدا روشكر تا حالا هر دكتري كه زندائيم به من معرفي كرده عالي بوده، منشيه دكتره خيلي بهم اميد داد و گفت خانم دكتر خيلي دستش سبكه، بودن كسانيكه با اشك و آه اومدن اينجا و با لب خندون رفتن بيرون، خلاصه وقتي رفتم تو از ديدن قيافه دكتر كلي آرامش گرفتم، ديدين بعضيا چقدر قيافه آرامبخشي دارن طوريكه خيلي روتون تأثير ميزاره، ايشونم اينطوري بود ....
بعد از پرسيدن تمام مشكلاتي كه داشتم خيلي راحت بهم گفت ببين بنظر من هم شما يه D&C لازم داري ولي اين اصلاً به معنيه اون نيست كه خداي نكرده وضعيت وخيمي داشته باشي، ما ميخوايم به اين طريق روش درمان رو انتخاب كنيم همين، حالا نميدونم راست ميگفت يا ديد من خيلي استرس دارم ميخواست آرومم كنه، فقط بهم گفت شما بنظر من يه سستوسكوپي هم لازم دارين كه من و خانم دكتر فلاني در عرض نيمساعت هردو كار رو براي شما انجام ميديم و بعدازظهر هم مرخصتون ميكنيم، يه آزمايش كشت ادرار هم نوشت كه انجام دادم و بايد جوابشو ببرم براي اون متخصص كليه و مجاري ادرار تا زمانش رو برام تعيين كنه .....
پدر ناصر بالاخره دودلي رو گذاشت كنار و قرار شده خونه رو بسازن، 4 تا طبقه 110 متري كه دو تا و نصفيش ميرسه به اينا، فقط بايد ظرف يكماه اين خونه رو تخليه كنن كه با وجود خواهرشوهر و جهيزيه مفصلش (پسره هنوز نگفته كي ميبرتش) موندن چكار كنن، ايشالله اونم خوشبخت شه و تكليف اينا رو هم مشخص كنه .....![]()
فردا اولين روز مدرسه هستي
جونمه، جشن شكوفهها، عزيز قشنگم
مبارك باشه كلاس اول رفتنت، ميدونم كه تو از اون بچههاي نابغهاي كه موجب شادي و سرافرازي مامان و بابات ميشي، خدا حفظت كنه و سايه پدر و مادر هميشه رو سرت باشه گلم، هر چند خيلي دلم ميخواست براي روز اول ميتونستم بيام و ازت فيلم بگيرم ولي اينكارو به مامانيت محول ميكنم، ميدوني كه خاله اين روزا خيلي گرفتاره
و به آسوني نميتونه بره مرخصي، واي مجسم ميكنم فردا چه جيگري ميشي عشق خاله
.....
داداشي و خانومش هم خيلي خوبن و زندگيشون تقريباً رو روال افتاده، البته اين روزاي اول زياد مهموني ميرن كه خوب خيلي طبيعيه، تا فرصت هست بايد از زندگي لذت برد، موافقين كه
.....
جاي شركت داره عوض ميشه و خيلي به خونه ما نزديك ميشه ولي يه كم براي رفتن خودم بد مسيره، البته تا ناصر جان هست غصهاي نيست چون الان هم هر روز صبح و بعدازظهر با خودش ميرم و ميام
.....
از اين به بعد هر دفعه ميخوام يكي از طلاقهاي جنجالي تاريخ سينماي ايران رو اينجا بزارم، اين هم اوليش:
خسرو شكيبايي/تانيا جوهري
شايد خيليها ندانند كه شكيبايي (خدا رحمتش كنه) در دهه 40 كار خودش را با دوبلوري شروع كرد و پس از ناكامي در اين رشته به تئاتر رفت و سالها گذشت تا دوباره با فيلم «خط قرمز» مسعود كيميايي به سينما بازگشت. تانيا جوهري هم در همان سالهاي دهه 50 بازيگر تئاتر بود. اين رابطه كه منجر به ازدواج شد، چندان خبرساز نبود؛ چون هيچ يك از اين دو، آدمهاي معروفي نبودند و در سالهاي بعد در حرفهشان سرشناس شدند. شكيبايي كماكان يكي از بازيگران محبوب و سرشناس سينماي ايران است اما تانيا جوهري در سالهاي اخير بسيار كمكار شده است. جالب است كه مشهورترين فيلم شكيبايي يعني«هامون»، داستان مرد روشنفكري است كه تمايلي براي جدايي از همسرش ندارد اما زن و خانوادهاش اصرار دارند كه اين جدايي هر چه زودتر اتفاق بيفتد.
اين هم چند جمله اديبانه
.........
ش و ر ت بدون کش
زندگي بدون عشق مثل ش و ر ت بدون كش ميمونه، اگه توي زندگي عاشق نباشي مجبوري كه ش و ر ت ت رو با دست نگه داري! ![]()
حسرت
هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد …![]()
خندیدن نداشت
خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من....ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت !![]()
رابطه دست و چشم
كاش دوستي ها مثل رابطه دست و چشم بود وقتي دستت زخم مي شه چشمت گريه ميكنه و وقتي چشمت گريه مي كنه دستت اشكشو پاك مي كنه .....![]()
خوب من اومدم ولي خبرم چندان رضايتبخش نيست، آخرين سونو رو دكتر ديد و نتيجه اين شد كه حتماً بايد بيوپسي بشه، قراره امروز از يه دكتر ديگه هم وقت بگيرم ببينم اون چي ميگه، برام دعا كنين .....
اين مطلب با ايميل به دستم رسيده، ولي واقعاً تكاندهنده بود
.....
از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم " مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟ " و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد . انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد:
از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم مي گويد الان ام وي ام ( منظور همان MBA است) كه بهترين رشته ي دنيا است و خيلي پول دارد.
از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و ...
ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است " مي خواهم ف ا ح ش ه بشوم "
شايد اولين باراست که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده . " خوب نمي دانم که ف ا ح ش ه ها چه کار مي کنند ... (معلومه که نمي داني) ولي به نظرم شغل خوبي است . خانم همسايه ما ف ا ح ش ه است. اين را مامان گفت. تا پارسال دلم ميخواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است . حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم . شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد . ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد . بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته . باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است . ازش پرسيدم يعني ف ا ح ش ه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟ خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد . من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست . ... من براي اين دوست دارم ف ا ح ش ه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند . مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من . زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي مي کنند . خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . همه شان مرد هستند.براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد . بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند . همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند . آن روز من تصميم گرفتم ف ا ح ش ه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند. تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش . اين ور و آن ور مي برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم . اميدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"
سلام سلام ما اومديم ....
سفر در مجموع بد نبود و من از اينكه ميديدم پسرا انقدر بهشون خوش ميگذره و حسابي با آب حال ميكنن كلي خوشحال بودم، ولي خوب چي بگم كه بعضي وقتا از دست بعضي از اين شماليا خيلي دلم ميگرفت
وقتي كه ميديدم انقدر در مورد مسافراي تهراني مرد رِند بازي درميارن، قصدم توهين به هيچ كس نيست خداي نكرده دوستان برداشت بد نكنن، معمولاً تو هر تيرهاي خوب و بد با همن. مثلا حساب كنين گوشت بره نر رو براي خودشون كيلوئي 8 تومن حساب ميكردن، از ما كيلوئي نه تومن ميگرفتن، تازه اين يه نمونهشه .... (مهم هزار تومن بيشترش نيست، نفس كارشه كه تو چشم ميزنه) ...
واي واي ميوه كه نگو دوطرف مغازه گذاشته بودن فقط كيلوئي دو و سه هزار تومان، باورتون ميشه ..... براي اقامتمون هم يه خونه دربست گرفتيم كه اول گفتيم سه شب ميخوايم و پول رو كامل داديم، ولي وقتي دوشنبه تصميم گرفتيم برگرديم پول روز آخرو بهمون برنگردوند .....
جاده هم كه نگو هم موقع رفتن (شنبه ساعت 6 صبح راه افتاديم و 1 ظهر رسيديم چالوس) و هم موقع برگشتن (دوشنبه ساعت 5 بعدازظهر راه افتاديم و ده و نيم شب رسيديم خونه) ترافيك وحشتناك بود .....
دو روز اول رفتيم دريا و دوشنبه رفتيم سد نرسيده به نمك آبرود و جنگل، وقتي بعدازظهر تصميم گرفتيم بريم دريا متأسفانه ديديم كه طوفانيه و قرار شد برگرديم ...
موقع برگشتن تو بزرگراه ستاري بودم كه نوشين زنگ زد و پرسيد كجائي، گفتم چطور؟؟
گفت پس ميتوني تو مراسم شركت كني، همون لحظه سرم درد گرفت و فكر كردم اتفاقي براي پدربزرگم افتاده، ولي بعد بهم گفت كه مادر زنعموم كه گفته بودم بستريه و عمل ديسك كمر كرده بود، سكته كرده درست همون روزي كه ما رفتيم شمال و به من خبر نداده بودن، خيلي ناراحت شدم چون خيلي ميديدمش و زن مومن و با خدائي بود، ديروز مراسم سومش بود و قبل از اومدن خواهري و سميرا كلي گريه كردم و سبك شدم، خدا همه رفتگان رو بيامرزه .....
راستي ساعت كار ما شده 9 صبح تا 2 بعدازظهر، ولي من چون اكثراً مداركم نزديك ظهر به دستم ميرسه احتمالاً تا سه و نيم ميمونم ....
و اما بريم سراغ دومين سونوي داخلي كه انجام دادم، چهارشنبه پيش، به همين دليل هم نتونستم تو تولد آندياي عزيزم شركت كنم (مژگان جونم همش دلم پيشتون بود و طاهره بهم گفت كه خيلي بهتون خوش گذشته، از اين بابت خيلي خوشحالم، ولي جاي من خالي بودهها، نه ....)، آنديا عسلي تولدت مبارككككككككككككك ...... ندا جون تولد ستايش عزيزم رو هم تبريك ميگم .....
متأسفانه دكتر هم معتقد بود كه اگه نميخوام بچهدار شم اين عضو شريف رو دربيارم بندازم دور بهتره، منتها از اونجائيكه بنده بينهايت ترسو تشريف دارم و سه ساله كه در مورد مراجعه به دكتر تأخير داشتم، حالا بايد پاي لرز خربزهاي كه خوردم بشينم و احتمالاً برم زير تيغ جراح عزيز .... واي هر وقت ياد سزارينم ميفتم گريهم ميگيره، هنوز دكتر خودم نديده جواب رو، ولي مطمئنم كه اونم همينو ميگه، برام خيلي دعا كنين، درسته نميخوام دوباره بچهدار شم ولي تو سن 35 سالگي يه كم زود نيست؟؟؟؟ حالا از عمل بگذريم من تا 40 روز بعد از عمل اصلاً آدم نبودم و كلي مشكل داشتم، يكي بخاطر عفونت ادرار (با اينكه دكترم خيلي وسواس بود و خودش تو اتاق عمل منو ضدعفوني كرد) و اون يكي بخاطر نفخ شديد بعد از عمل كه احساس ميكردم هر آن ممكنه بخيههام وا برن .... واي خدايا چرا اين زناي بيچاره انقدر بدبختن كه بايد اينهمه درد تحمل كنن .......
و اما بگم از بيتاي عزيزم كه تو اين سه روز زحمت كاراي منو كشيده بود، عزيزم اميدوارم بتونم جبران كنم ....
حسابي سرماخوردم و الان كم كم بدن دردم شروع شده، گفتم لابلاي كارام وبلاگ رو هم آپ كنم كه خيلي دير نشه، اگه باز چيزي يادم اومد، ميام مينويسم .....
براي يكي از دوستاي وبلاگيمون كه خيلياتون ميشناسينش و تو تولد آنديا هم بوده مشكلي پيش اومده كه از ته دل دعا ميكنم برطرف شه، آمين ....![]()
ديگه ديگه، ديروز اولين روز ماه مبارك رمضان بود، حلول اين ماه عزيز رو به همتون تبريك ميگم و التماس دعا دارم از همتون .... ![]()
پينوشت (پنجشنبه 14 شهريور 1387، ساعت 11 صبح):
امروز هشتمين سالگرد ازدواج نوشين و محموده، خواهر گلم و شوهر خواهر عزيزم، برايتان سبد سبد خوشبختي و شادكامي و دنيا دنيا سلامتي و بهروزي از خداوند منان خواستارم، به اميد روزي كه در كنار هم شاهد سرافرازي و سربلندي فرزندانمان باشيم ....![]()
راستي فكر كنم خواهري از سورپرايز محمود چيزي ننوشته باشه، بله ديگه كادوي سالگرد ازدواج رو ميگم، چيه ميخواين بدونين نه، ولي من نميگم تا خودش بنويسه براتون ...........
خوب به مال من و ناصر هم چيزي نمونده، باورم نميشه انقدر سريع گذشته باشه، همين يكشنبه 17 شهريور (همزمان با سالگرد ازدواج پدر و مادر ناصر) .....
و ما همچنان منتظر مراسم تولد آدي و فِري عزيزم هستيم، اي بابا آخه نبايد انقدر دير ميشد كه (8 خرداد و 18 تير كجا، حالا كجا) .....
تو مسافرت يه كمي حالت سرماخوردگي داشتم كه ديروز بعدازظهر تو شركت به حد آنفولانزا و بدن درد رسيد، رفتيم درمانگاه و كارم به سِرُم كشيد، فشارم هم هشت بود ولي همون سرمه انگار معجزه كرد، الان خيلي بهترم ولي بازم دارم مريضداري ميكنم، بله ديگه منظورم پسرا هستن، ناصر بنده خدا هم زبون روزه ديروز خيلي زحمت كشيد، امروز بايد براي مراسم هفت ميرفتيم بهشت زهرا ولي با اينحال و روزمون نشد، خداوند بيامرزه رفتگان همه رو
.....
تا يادم نرفته بايد خاله شدن مجدد اِسي عزيزم رو هم تبريك بگم، اميدوارم سام كوچولو قدمش خير باشه و بركت روز افزون به زندگي خواهرت ببخشه و به اميد روزي كه زنگ بزني و بگي خودت داري مامان ميشي عزيزم....
ماني عزيزم هم تو ماه پنجمه و منتظر براي در آغوش كشيدن پسر گلش، پيشنهاد اسم ندادينها
.....
ديروز بعدازظهر آخر وقت هول هول آپ كردم يادم اومد خيلي چيزا رو ننوشتم، ببخشين يه كم طولاني شد ....
و در آخر هم تولد همه شهريوريهاي عزيز رو بهشون تبريك ميگم
.....

