خیلی دلم شکسته، خیلی دلم خونه، چرا تموم نمیشه این حس و حال خراب من، چرا تا میخوام یه چیزایی رو از یاد ببرم نمیشه، یعنی نمیزارن، آخه تا کی، چرا، به چه جرمی؟؟؟
طی دو هفته اخیر که خاله ها و مادر بزرگش از تبریز اومده بودن خونه مامانش اینا برای دیدن داماد جدید و خونه خواهرش و اهدای کادوهاشون، تصمیم گرفتم که تولد پسرا رو بگیرم و یهو خواهرش رو هم دعوت کنم (خوب کسانی که شاغلن یه کمی مهمونی دادن براشون سخته، نمیدونم شایدم من اینطوریم، البته نگران نباشین این موضوع رو یه دفعه مامانش با کمال .... بهم یادآوری کرده که تو عروس تنبلی هستی و فلانی و بهمانی، بگذریم) مامانش گفت بزار بعد از اینکه مهمونا رفتن، خلاصه با خیال راحت خانواده خودم (مامان اینا، برادر و خواهرم و مامان بزرگم) باضافه خانواده همسری که 5 نفر میشدن رو دعوت کردم، دیروز با خیال راحت رفتم کیک تولد رو سفارش دادم (این 5شنبه س)، تا رسیدم خونه زنگ زدم بهشون یادآوری کنم، خیلی سرد باهام برخورد کرد، گفتم مامان چی شده، گفت راستش من نمیام بیخودی اسم پاگشا رو این نزار، چه پاگشائی، 6 ماهه خواهرش عروسی کرده هنوز خونه ش نرفته و چرا خاله اینا رو دعوت نکردین، چرا سر نزد، چرا ، چرا ، چرا ... خیلی چیزای دیگه هم گفت که جاش نیست بگم، داشتم میمردم از غصه ...
بهش گفتم اسم پاگشا نمیزارم ولی وقتی برای بار اوله دامادتون داره میاد خونه ما که نمیشه من سبک برگزار کنم باید یه حال و هوای دیگه داشته باشه ، گفت بیخود دیگه فایده نداره بعد از 6 ماه، خوب ما بنا به دلایلی که نمیخوام بگم تا الان نرفتیم دیدن خونه خواهر شوهرم آخه خدائیش نه عروسی گرفتن نه پاتختی در کار بوده، منم فکر میکردم چون خانواده ناصر هستن و وضعیت پسرشونو میدونن اشکالی نداره که سر فرصت بریم نمیدونستم که نشستن همه چیو حرف کردن برای خودشون، اگه من عروس بدی بودم از زیر همه چی در میرفتم نه اینکه تو این 6 ماه همش به جون ناصر غر بزنم که دیر شد و فلان شد و بهمان شد آخرشم بشم زن غرغرو ....
چرا عید زنگ نزده به خواهرش عید رو تبریک بگه، فکر کنین ما عید عزادار پدربزرگم بودیم یه کدومشون زنگ نزدن نوعید رو تبریک بگن حالا اومدنشون تو سر من بخوره، تنها کسائیکه نیومدن همینا بودن و من کلی خجالت کشیدم پیش فامیلم (حتی تو عزاداری هم نبودن، خواهرش برای روز سوم آدرس مسجد رو گرفت و نیومد) دیگه طاقت نیاوردم گفتم مامان جون وقتی خواهر شوهر من برای عروسی داداش من میاد و بهش خوش میگذره باید برای عزام هم بیاد و یه تسلیت بگه یا نه (روز دوم تلفنی به من تسلیت گفته) مامان باباشم که مسافرت رو بهانه کردن درحالیکه فرداش براحتی میتونستن برای تسلیت بیان، یهو گفت من کاری ندارم به خودش بگو، ای بابا، پس شما که مادرشی نباید بهش بگی، اگه مادری باید دوطرفه عمل کنی، اگه نه که هیچی، پس حق داره هیچ کاری براتون نکنه ....
گفتم خواهرشو چکار کنم من اونو دعوت کردم، گفت دوباره بهش زنگ بزن بگو ما نمیایم احتمالاً اونم نمیاد، به همین راحتی ...
تو این چن سال که عروس این خانواده م هرچی سعی کردم عروس خوبه باشم نشد، یعنی نمیشه، اگه من 5 تا انگشتمو عسل کنم بزارم دهنشون بازم مزه ش عین زهرمار تنده براشون ....
پشت تلفن خشکم زده بود پیش خودم میگفتم منکه مامانشو دوشنبه سر سفره ابوالفضل خونه عموش دیدم خیلی اخلاقش خوب بود چرا یهو اینطوری شد نگو انتظار داشتن که برای خداحافظی از خاله ش بریم خونه شون یا ناصر سر بزنه دوباره، بابا چکار کنم پسر خودشونه، بی محبتی رو از خودشون یاد گرفته، خدا میدونه من چقدر بهش میگم این کارو بکن اون کارو نکن دیگه خسته شدم ولله ....
الانم لج کرده میگه حالا که مامانم این حرفا رو به تو زده منم دیگه نه خونشون میرم نه بهشون زنگ میزنم، بهش میگم خوب اونوقت ما هم میشیم عین اون یکی داداشت که چن ماهه ازشون خبری نیست، میگه بشیم، میبینی که فعلا هر وقت پیداشون میشه ارج و قربشون از ما بیشتره، راستم میگه ولله .... انگار هر چقدر خودتو تحویل بگیری و بگی دنبالم نیا پیف پیف بو میدی بیشتر تحویلت میگیرن ....
حالا بماند که نشسته روبروی من و کلی از خجالت حرفای مامانش سرخ شده ولی کاری از دستش برنمیاد چون اصولاً آدمیه که هر حرفی بهش بزنی فقط نگاه میکنه و ناراحت از اینکه تمام حس و حال خوب من بعد از سفارش کیک و خریدای تولد از بین رفته، وقتی تلفنو قطع کردم و دستمو گرفتم به سرم چون واقعاً حالم بد شده بود و گیجگاهم تیر میکشید، نشست روبروم و بهم گفت اصلاً حالا که اینطور شد زنگ بزن به دائی هات و خاله ت و دختر خاله و پسر خالت و همشونو دعوت کن، به جهنم که نمیان ...
منم نامردی نکردم و زنگ زدم و همشونم کلی خوشحال دعوتم رو قبول کردن و حالا روز 5 شنبه 26 نفر مهمون دارم که دلم میخواد به بهترین نحو ازشون پذیرائی کنم و یه تولد خاطره انگیز بشه برای پسرام .... چهارشنبه رو مرخصی میگیرم، مامانم هم از سه شنبه میاد خونمون که بریم با هم خرید کنیم و پیش من باشه .....
دوستانی که از بوتولیز پرسیده بودین من راضی نبودم بیخودی براش پول ندین، برای همین فکر میکنم خرید آیدان هم تاثیری نداشته باشه
....
![]()
![]()
![]()
کلاس عشق ما دفتر ندارد
شراب عاشقی ساغر ندارد
بدو گفتم که مجنون تو هستم
هنوز آن بی وفا باور ندارد

