17 شهريور سالگرد ازدواجمون بود باز هم دريغ از يك شاخه گل، حالا فهميدي طيبه جون كه چرا نيومدم بنويسم، چون حسي برام نمونده، ولي تشكر ميكنم از دوستاني كه يادشون بود و بدون اينكه من اينجا يادآوري كنم از طريق وبلاگ خواهري اومدن و بهم تبريك گفتن، مرسي از حضور گرمتون .......
بيشتر از يكماهه كه تو وبلاگ خودم ننوشتم، خوب يكي از علتاش همون مسائليه كه تو پست قبل خوندين و همچنان لاينحل باقيمونده، شايد خيلي از دوستان بيان و بگن كه بابا بيخيال باش زندگي خودتو بكن ولي نميدونم چرا نميتونم بيخيال باشم و اصلاً طاقت ندارم از خانواده همسرم بي اطلاع باشم يا به ديدارشون نرم، ناصر كه اصلاً رو نشون نميده و حتي تا يكساعت قبل به من نگفته بود كه هفته قبل يه سر به مامانش زده و اونم هرچي خواسته بارش كرده، ميبينين تو رو خدا من بايد الان بفهمم، اونم چطوري؟؟؟؟
خيلي دلم گرفته بود بهش زنگ زدم و گفتم ناصر جان هفته ديگه عيد فطره يادت باشه بايد به مامانت اينا سر بزنيم، گفت من سر زدم كافيه، هرچي بد و بيراه بود نثارم كرده، كافيهههههههه .....
واقعاً به چه دليل، نميفهمم، خيلي دلم ميخواد روم ميشد وقتي كه ميديدمشون بهشون ميگفتم شما كه انقدر ادعاتون ميشه و دوست دارين يه سره بچه هاتون دور و برتون باشن، آخه اين بچه ها از شما چه محبتي ديدن كه ياد بگيرن، پسر بزرگتون كه كاملاً قطع رابطه كرده و رفته، دخترتون كه اونطوري شوهر كرد، اينم پسر دومتون كه حاضر نيست به ديدنتون بياد، فكر نميكنين يه كم علتشو بايد تو خودتون و رفتارتون جستجو كنين، بابا ما هم خانواده ايم، پس چرا ما اينطوري نيستيم، نه فقط ما، اين همه آدم دوروبرمون هستن، آخه يه ذره عشق به فرزند، يه كم ملاحظه، يه كم كمك تو روزاي سختي، نميدونم چي بگم؟؟؟ تازه من بايد از شما دلخور باشم كه پسرتون رو انقدر خونسرد و بي عاطفه بار آوردين كه قدر هيچ چيزي رو نميدونه، حالا به جاي تشكر اينه رفتارتون، بله، راست ميگين، وظيفه پدر من بوده كه هفته پيش ده ميليون پول بيزبونشو بده به صاحبخونه ما كه از اجاره كم بشه و پسرتون يه موقع خداي نكرده بخاطر اجاره سنگين به جائيشون بر نخوره، نه، درست نميگم؟؟ البته از نظر شما اين وظيفه پدر منه، نه شما كه دست پسرتونو بگيرين و زير منت پدرزن نزارين باشه، واقعاً كه!!!
خيلي چيزا رو نميشه اينجا نوشت، ولي واقعاً دارم كم ميارم كه به بعضي چيزا اشاره ميكنم، اميدوارم از پرحرفياي من خسته نشين ....
من هر چقدر هم كه بخوام بيخيال باشم واقعيت اينه كه اونا خانواده همسر من هستن، پدر بزرگ و مادر بزرگ و عموها و عمه پسرام، چطوري به روي خودم نيارم و به ديدنشون نرم، پس فردا اگه اتفاقي بيفته نميگن عروس نزاشت پسرمون بياد، بخدا ميگن، باور كنين ميگن، در حاليكه خدا شاهده ما اصلاً اينطوري نيستيم، نه من نه خواهرم، عروسمون هم كه وارد زندگيمون شده انقدر بهش رسيدگي ميكنيم و هواشو داريم كه يه موقع چيزي به دلش نياد، از چيزي دلخور نشه، اصلاً نميتونين تصور كنين كه ما چطوري دور و بر عروسمون ميگرديم و هواشو داريم، چرا؟؟ چون عاشق برادر و پسرمون هستيم، چون محبت داريم، چون اگه يه روز ببينيم اخمي به چهره شه دلمون ميگيره، پس چرا خانواده همسر من و خواهري اينطوري نيستن، خدايا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يه ذره شوق و ذوق ندارن كه نوههاي دوقلوشون امسال ميرن كلاس اول، نه يه زنگي، نه حال و احوالي .....
بعضي وقتا ميگم خاك بر سرت بيتا كه انقدر مرد ذليلي و همش ميخواي رابطه همسرت با خانوادهش خوب باشه، به تو چه مربوط اصلاً، بتمرگ سرجات زندگيتو بكن، بزار برن بميرن، اَههههههههههههههههه .............
از من به شما نصيحت از تبريزي جماعت زن بگيرين ولي زنشون نشين، اون موقع ها بچه بودم نميفهميدم، الان ميفهمم يعني چي ......
دو تا شنبه پشت سر همه كه همراه ناصر رفتم هايپر استار (فردوس غرب، انتهاي بهار جنوبي)، فروشگاه خوب و جالبيه، و هرچي دلت بخواد توش پيدا ميشه و فكر كنم به زودي دست شهروند و رفاه و بقيه فروشگاههاي زنجيرهاي رو از پشت ببنده، حتماً سر بزنين، فعلاً پاركينگ طبقاتيش هم مجانيه ..... البته اجناسش هم با تخفيفه .... اگه اونجا رفتين فراموش نكنين سري به غرفه نانهاي فانتزيش بزنين، طعمشون معركهس .....
جاي شركت دو هفتهس عوض شده و چون من تا آخر شهريور بيشتر تو اين شركت نيستم و ميخوام استعفا بدم، اين دو هفته رو مرخصي گرفتم تا هم استراحتي كرده باشم و هم به كاراي عقب مونده م برسم ....
انشاءلله از اول مهر با همين سِمتي كه دارم تو يه شركت ديگه (مسيرش خيلي دوره) البته با حقوق بيشتر مشغول ميشم، اميدوارم اين جابجائي بتونه يه كم از استرسهام كم كنه، هرچند كه خيلي نگران مدرسه پسرا و رفت و آمدشون هستم، ولي خوب ناصر قول داده كه همراهي كنه، تا خدا چي بخواد .....
از الان بيصبرانه منتظر 31 شهريور و اولين روز مدرسه پسرا هستم .....![]()

