تبليغاتX
دل نوشته‌هاي بيتا
زمان آن فرا رسيده كه بداني براي يافتن آن چه كه هميشه آرزومند آن بوده‌اي هيچ وقت دير نيست



پس نوشت دارد

پس نوشت: امروز شنبه س، یکشنبه هفته پیش رفتم پیش دکتر و نامه پذیرش بیمارستان رو برای این سه شنبه یعنی نه تیر برام نوشت، به انرژی مثبتتون خیلی نیاز دارم ....

از بعضی چیزا اصلا نمیشه حرف زد، دیگه خودتون در جریان اوضاع و احوال این روزا هستین ....

نقاشی خونه سه روزه تموم شد ولی چه فایده فقط حرص و جوش خوردنش برای من مونده، خدا وکیلی خونه ای که بچه کوچیک داره باید نقاشیش پلاستیک باشه یا روغنی؟؟ (از دست بعضی از این صاحبخونه های خسیس) تو همین یکی دو هفته کلی لک رو دیوار اتاق پسرا نقش بسته (میدونین که کار کیه دیگه) خودم بعضی وقتا خسته میشم وقتی میخوان راه برن هم باید مراقب باشن بدنشون به جائی نخوره، بعضی وقتا دلم براشون میسوزه ...

اوضاع احوال کار رو هم که دیگه نگیم بهتره، شرکت ما خلع ید شد (پروژه ای که دستمون بود رو گرفتن دادن به س ---- ه) ظاهراً این بلا سر خیلی از پروژه ها اومده برای همین قرارداد اکثر نیروها که تا فردا یعنی سی و یک خرداد بود معلوم نیست چی میشه، وای یعنی تو این گیرودار باید دنبال کار هم بگردیم، اگه کسی کار سراغ داره خبرم کنه (همین الان خبردار شدم که یه خانوم چادری شد رئیس امور اداریمون به جای خانومی که داشت کار میکرد) ...

میخواستم بعضی چیزا رو ننویسم ولی یه وقتائی آدم باید بنویسه تا یه کم آروم بشه، خیلی ناراحتم چون:

1-      حقوق اردیبهشت رو هفته پیش ریختن ...

2-      کارفرما اعلام کرده که حقوق خرداد رو بهمون نمیده ...

3-      ممکنه حتی بعد از بیکار شدن از تسویه حساب هم خبری نباشه ...

4-      ناصر هم دو سه ماهه حقوق نگرفته ...

5-      در نتیجه کلی اقساطمون عقب افتاده ...

6-      هنوز پسرا ثبت نام نشدن ...

7-      قسط آخر پیش دبستانی پسرا هم پرداخت نشده ...

8-      کلی به خواهری مقروضم (شرمنده خواهری)  ...

9-      کلی به پدرم مقروضم ...

10-   خانواده ناصر اصلاً به روی مبارکشون نمیارن ... ضمن اینکه ماشالله خود خونسردش هم اصلاً و ابداً به روی شریفشون نمیارن ... مرد هم مردای قدیم ...

11-   از هدیه روز زن که دیگه نگم بهتره ...

12-   از محبت و عشق و صفا که دیگه نگو ...

13-   و از همه بدتر اینکه از سلامتی هم خبری نیست (دوباره رفتم سونوگرافی) ...

14-   نتیجه اینکه این هفته صددرصد کورتاژ تشخیصی باید انجام شه ... دعا فراموش نشه ... دکتر سونو که معتقد بود حتماً رحم رو دربیارم بندازم دور (رسماً از 36 سالگی ...) دیگه به درد نمیخوره (فکر کنین تو این اوضاع احوال بیریخت) ... تازه تخمدانا هم درگیر شدن حالا چه بلائی قراره سرم بیاد خدا میدونه (متأسفانه فیبروم هم دیده شده) ... اگه کسی مورد مشابهی داشته برای دلگرم شدن من بهم خبر بده لطفاً ... تازه باید پیش دکتر روانپزشکم هم میرفتم که نرفتم ...

15-   هی میگن حرص نخور آخه میشه؟ ... نه خداوکیلی شما بگین میشه؟؟؟ ...

ببخشین نمیخواستم بنویسم ولی یه کم سبک شدم ....

 

کرگدن گفت:نه، امکان ندارد. کرگدنها نمیتوانند با کسی دوست بشوند. دم جنبانک گفت: اما پشت تو میخارد. لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند. یکی باید حشره های تو را بردارد. کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت است. همه به من میگویند پوست کلفت. دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست. کرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم، من فقط پوست دارم. دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد همه قلب دارند. کرگدن گفت: کو کجاست؟ من که قلب خودم را نمیبینم. دم جنبانک گفت: خب چون از قلبت استفاده نمیکنی قلبت را نمیبینی. ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. کرگدن گفت: نه من قلب نازک ندارم من حتما یک قلب کلفت دارم. دم جنبانک گفت: نه تو حتما یک قلب نازک داری چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی به جای اینکه لگدش کنی به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری داری با او حرف می زنی. کرگدن گفت:خب این یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت یک قلب نازک دارد یعنی چی؟ یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد میتواند عاشق شود. کرگدن گفت: اینها که میگویی یعنی چه؟ دم جنبانک گفت: یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم بگذار... کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید. کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری. یعنی احساس رضایت می کنی، اما دوست داشتن از این مهمتر است. کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست. هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد برای یک کرگدن کافی است؟ دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست. کرگدن گفت:درست است کافی نیست. چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم. راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم. دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشمهای کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد، اما سیر نشد. کرگدن میخواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم. همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چه کار کنم؟ دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری. کرگدن گفت:راستی، اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد یعنی چه؟ دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند! کرگدن گفت: عاشق یعنی چه؟ دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید. اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد، یک روز حتما قلبش تمام میشود. آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من که اصلا قلب نداشتم، حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟! بگذار تمام قلبم را برای او بریزم ....


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 14:59 توسط بيتا |